eitaa logo
/زعتر/
465 دنبال‌کننده
269 عکس
40 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣8️⃣ «اشک‌هایم کلمه شد» ورودی صحن اصلی مصلی، چند نفر ایستاده بودند پشت میز. کاغذهایی را می‌دادند دست مردم و می‌خواستند عهدی ببندند با امام شهیدشان. همه دورتادورِ میز، کمر خم کرده بودند و مشغول نوشتن شدند. من هم بی‌هوا کاغذی گرفتم و رفتم توی فکر برای پیداکردن یک قرارِ عملی. دو سه سال بعد از ورودم به دنیای نوشتن، تردید سراغم آمد. شک کرده بودم به مسیر. فکر می‌کردم نکند بیراهه بروم. به جایی رسیدم که با استاد نویسندگی‌ام نشستم به صحبت. از سرگردانی‌ام گفتم و راهکار خواستم. گفتند ادبیات، تمدن‌ساز است و ارجاعم دادند به کتاب دغدغه‌های فرهنگی حضرت آقا. کتاب را پیوسته خواندم و نگاهِ آقا به ادبیات را بهتر فهمیدم. همان روزها، رهبری دیداری داشتند با پرستارها و از جنگ روایت‌ها گفتند: «شما روایت کنید حقایق جامعهٔ خودتان و کشور خودتان و انقلابتان را. شما اگر روایت نکنید، دشمن روایت می‌کند.» آن جمله‌ها در ذهنم ماند تا سال‌ها بعد که جنگ رمضان شروع شد. طول کشید تا خودم را پیدا کنم. چند روزی فقط می‌نشستم یک‌جا. عکس‌های آقا را نگاه می‌کردم و می‌زدم روی پا. طولی نکشید که شروع کردم به نوشتن. اشک‌هایم شدند کلمه. کارم شد روایت‌کردن روزهایی که ایستادیم در خط مقدم جنگ و خیابان‌ها شدند سنگرِ هر شبمان. حالا که دنبال نوشتن عهدی بودم با امام شهید، می‌دیدم آن چند جمله فقط یک توصیه نبود؛ درسی بود که معلمی برای شاگردش گفت. قرارِ من، از همان روز شروع شده بود؛ فقط حالا باید روی کاغذ می‌آمد. برگهٔ توی دستم را برگرداندم. خودکار بغل‌دستی‌ام را گرفتم و نوشتم: «تا زنده‌ام شاگردت می‌مانم؛ همان شاگردی که درسش را با نوشتن پس می‌دهد.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
«به لطف نوروبیون‌ها» این روزها خودم بیشتر از هرچیزی نیاز دارم به نوشتن. امان از بی‌وقتی. بعد از مراسم وداع و تشییع مریض شدم و زمان برد تا جانِ نداشته‌ام برگردد و بنشینم پای کارهام. از اول هفته هرچقدر می‌دوم، نمی‌رسم به کارهای عقب‌مانده. روی دور تند بودم. بدنم ضعیف شده و خواب‌آلودگیِ داروها، گرفتارم کرده. سرفه امانم را بریده. هرچه شربت و دارو می‌خورم بی‌فایده است. به زور نوروبیون‌ها، نشسته‌ام پای کارها. درگیری‌ها دو سه شب است بالا گرفته. جنگ نظامی در حوالی تنگه هرمز، بندرعباس، سیریک و چند نقطهٔ دیگر، بیشتر شده. پریشب چندین‌بار دزفول را هم زده‌اند. ترامپ تهدیدهاش را شروع کرده. دیشب تهدید کرده بود که تأسیسات هسته‌ای ایران را می‌زند. مانده بودیم بچه‌ها را بفرستیم مدرسه یا نه. کاری به این روزها و شرایط فعلی ندارم. فقط همین که می‌دانم سال تحصیلی جدید هم دست کمی از سال گذشته ندارد، برایم رنجِ مدام است. هر مادری دوست دارد بچه‌اش در آرامش و امنیتِ کامل برود مدرسه. دیروز عصر، بچه‌ها را بردم کلاس قرآن. هیئت هفتگیِ کوچکی راه انداخته‌ایم با چندتا از هم‌کلاسی‌های حسین. یکی از مادرها به فکر افتاد و خانه‌اش را در اختیار گذاشت برای هیئت‌مان. هنوز نوپاست و مانده تا سروشکل بگیرد. همیشه آرزو می‌کنم برویم توی خانه‌‌ای که حسینیه داشته باشد یا لااقل بزرگتر باشد و بتوانم مدام، مراسم بگیرم برای اهل بیت. بچه‌ها توی این سن‌وسال تحرکشان خیلی بالاست و فضای کوچک، کفاف ده تا بچه با این جنب‌وجوش را نمی‌دهد. یکی دو ساعتِ دیگر، مصلی برنامه‌ای ترتیب داده برای آقای شهیدمان. باید بروم. هیچ برنامه‌ای را نمی‌توانم از دست بدهم. نمی‌توانم کم بگذارم برای آقا. برای برنامه‌ای که رهبرمان ترتیب داده. کِی بشود از پشت قاب تلویزیون ببینیمش. کِی بشود حسینیه‌ برپا شود و باز برویم و روایت‌گرِ دیدارها باشیم. ما این روزهای سخت را به امید روزهایی که روشنند، سر می‌کنیم. @zaatar
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
ا﷽ 3️⃣3️⃣1️⃣ جای خالیِ صدایش دوندگی‌های این چند روز در مصلی، من را از پا انداخت. صورتم گرگرفته و داغ بود. درد توی بدنم می‌پیچید. قرص‌ها خواب‌آلودم کرده. صبح، هرچه ویتامین و تقویتی داشتیم خوردم تا بتوانم خودم را برسانم به تشییع. می‌دانستم با بچه‌ها نمی‌توانم جلو بروم. خودم را آماده کردم برای هم‌قدم شدن با مردم در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر. برای ماندن در کوچه‌ای بن‌بست. برای نشستن در خیابانی فرعی. فکر می‌کردم دیگر توان ندارم آقایم را در آن تابوت ببینم. دو روز در مصلی دیدم، بس بود. نمی‌توانستم رفتنش را تاب بیاورم. همه داشتند سرودست می‌شکستند برای دیدنِ آن تابوت. برای دورزدن میدان‌ها و رسیدن به ماشینِ حملِ پیکر. برای آخرین وداع. من، دیدارِ آخرم را خیلی وقت پیش رفته بودم؛ دوازده روز قبل از شهادت آقا. وقتی جلسهٔ عمومی داشتند با مردم آذربایجان. دعوت بودم به‌عنوان راوی. آقا همان ابتدای صحبتشان هم گفتند: «دیدارِ امسالِ ما و این دیدارِ امروز، یک دیدار استثنائی‌ست» لابد می‌دانستند که این، آخرین دیدارشان است با مردم. از کودتای هجده و نوزدهِ دی‌ماه گفتند که زیر پای ملت ایران له شد و به خاک نشست. در همان دیدار بود که گفتند: «قوی‌ترین ارتش دنیا گاهی ممکن است آن‌چنان سیلی بخورد که نتواند از جا بلند شود.» گفتند: «خطرناک‌تر از ناو، آن سلاحی‌ست که می‌تواند این ناو را به قعر دریا فروببرد.» آن روز مردم آذربایجان، از شوق حرف‌های مقتدرانه آقا، نمی‌دانستند دست بزنند یا تکبیر بگویند. آن روز در حسینیه، صدای محکمِ آقا در سینهٔ دیوارها می‌لرزید؛ امروز اما همه چیز در صدایِ هق‌هقِ جمعیت غرق شده بود و من، میان این‌همه هیاهو، فقط جایِ خالیِ صدایِ او را حس می‌کردم که دیگر هیچ کجا نمی‌پیچید. حالا باید می‌رفتم تشییع برای دیدن آن تابوت؟ باید می‌رفتم دنبال ماشینی که می‌خواست آقا را برای همیشه از تهران ببرد؟ باید دستی تکان می‌دادم و برای همیشه خداحافظی می‌کردم؟ می‌ترسیدم از روبه‌روشدن دوباره با آن پیکر. خودم را پنهان کردم میان جمعیت. بچه‌ها را بهانه کردم و گفتم همین که توی مسیر باشیم کافی‌ست. از حاشیهٔ خیابان‌ها رفتم سمت میدان آزادی. نزدیکی‌های میدان، موکبی شربت زعفران و بهارنارنج می‌داد. صدای میثم مطیعی توی بلندگوها می‌پیچید: «زمین‌گیر و بی‌تاب و شرمنده‌ام که در روز تشییعِ تو زنده‌ام» همان‌جا ایستادم. نمی‌توانستم جلوتر از این، بروم. دیگر نمی‌خواستم مواجه شوم با داغی که پیش رویم بود. داروها اثر کرده و دمای بدنم پایین آمده بود. کاش قرصی هم بود برای آرام‌کردن غمی که در دلم پیچ‌وتاب می‌خورد. کاش این بی‌تابی هم با مسکنِِ ساده‌ای از کار می‌افتاد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
. امشب ساعت ۱۱، مهمان برنامه "زمانه" شبکه دو خواهم بود و جایی در میان برنامه، از روایت‌هایم که در کانال "کارام جانم می‌رود" منتشر شده است، خواهم خواند. @zaatar
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
ا﷽ 5⃣3⃣1⃣ یکی از ما روبه‌روی در اصلی مصلی، زنی رو گرفته، مشغولِ صحبت بود با دختری که موهای مشکی و بلندش را بی‌هیچ تکلفی، بسته بود پشتِ سر. رفتم جلو. زن داشت به دختر می‌گفت چیزی بینداز روی سرت. دختر چفیه‌ای پیچیده بود دور گردنش. سرش را خم کرد و گفت: «حرف شما رو می‌فهمم. ولی می‌خوام همه بدونن فقط چادریا طرفدار نظام نیستن.» کنجکاو شدم. با رفقا نزدیک‌تر شدیم به زن. برنتابید. گفت: «چرا تا دوکلوم می‌خوایم حرف بزنیم می‌گید بسه؟» حلقه زدیم دور دختر. لباسش ساده بود. آنقدر ساده که چیزی جز خودش، به چشم نیاید. پلاکاردی گرفته بود توی دست. رویش نوشته بود: «پدر کُشته را کِی بُوَد آشتی؟» بی‌مقدمه اسمش را پرسیدیم. گفت نیلوفر. ابایی نداشت از حرف زدن. گفت: «من خودم مخالف این نظام بودم. قدم‌به‌قدمِ ماجرا رو خودم اومدم. اولش می‌رفتم تجمع برا مهسا امینی. ولی یه جایی شک کردم.» کنجکاو شدم بدانم چرا و کجا. سری تکان دادم و زل زدم به ابروهایی که زیرشان یکی‌درمیان، نوک زده بود. گفت: «سرعتی که مردم پیش می‌رفتن، برام سؤال‌برانگیز بود. فکر می‌کردم ما الان انقدر خوشحالی می‌کنیم و فکر می‌کنیم داریم انقلاب می‌کنیم، مگه سال ۵۷ آدما این حسو نداشتن؟ چهل سال بعد نمی‌گن اشتباه کردیم؟ از کجا معلوم ما الان اشتباه فکر نمی‌کنیم؟» پیرمرد و پیرزنی شانه‌به‌شانهٔ هم از کنارمان رد می‌شدند. پیرزن ایستاد. صورتش گل انداخته بود از هُرم گرما. رو به دختر گفت: «فدات شم من خودم شنیدم آقا گفتن همهٔ شما بچه‌های منید. با هر پوششی که باشید.» پیرمرد، عمامهٔ سفیدی به سر داشت. او هم رو کرد به دختر و گفت: «آفرین که قلبت با آقاست.» دختر فقط لبخند می‌زد. پیرمرد، انگار رویش باز شده باشد، بطری آب معدنی‌اش را به دختر داد. دستی به ریش‌اش کشید و گفت: «قربون دستت. اون چفیه‌ات رو هم بنداز رو سرت.» همه باهم زدیم زیر خنده. دختر هم، یکی از «ما» بود. زنِ دیگری از کنارمان رد شد و رو به دختر گفت: «ممنون که بدون حجابم از جمهوری اسلامی حمایت می‌کنی.» دختر در جواب، گاهی لبخند کوتاهی می‌زد و دوباره نگاهش را می‌دوخت به روبه‌رو. رفقا پلاکاردش را گرفتند تا آبش را بخورد. می‌گفت: «هر روز که می‌رفتم سرکار، غر می‌زدم و سرتاپای نظام رو به نقد می‌گرفتم. همکارم یه چیزایی می‌گفت. با اینکه خوشم نمیومد ولی با خودم فکر می‌کردم حرفاش منطقیه.» از صحبت‌هاش فهمیدم مدت‌ها بعد، همکارش شده همسرش. مردی که حالا کنارش ایستاده و او هم پلاکاردی در دست داشت. درآمدم که: «پس همه چی زیر سر اونه.» ریز ریز خندید و گفت: «اونم سال ۸۸ تو گونی بردن.» صحبت‌ها کشید به ده اسفند. وقتی همه‌جا پر شد از خبر شهادت آقا. چهره‌اش درهم رفت. گفت: «یه موقعی از این آدم متنفر بودم ولی الان هی تو شهر راه می‌رم. عکسشو روی در و دیوار می‌بینم و اینجوری‌‌ام که یعنی واقعا دیگه نیست؟!» دیگر چیزی نگفت. اشک از چشم‌های همه‌مان راه گرفت؛ انگار آخرِ بعضی روایت‌ها، کلمه‌ها کنار می‌روند و اشک، جایش را می‌گیرد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
«فوتبالی که بی‌نسبت نیست با جنگ» سه روز اول هفته نمی‌توانیم برویم خیابان. بچه‌ها مدرسه دارند و محمد بعد از شام انگار باتری‌ش خالی می‌شود و بلافاصله خوابش می‌برد. این سه روز، عذاب وجدان رهایم نمی‌کند. توی گروه فامیلی پیام گذاشتم من اول هفته نمی‌توانم بروم خیابان. شما بروید جای من. حالا امشب حسین بیدار مانده پای فوتبال. باز هم التماس دعا دارد. می‌گوید تو دعا کنی برآورده می‌شود. نمی‌دانم باید بزنم زیر این اعتقاد به دعای مادر یا جدی‌‌اش بگیرم و واقعا دعا کنم و امید داشته باشم که واقعا براورده می‌شود. حسین می‌گوید این بازی حیاتی‌ست. آرژانتین ببازد انگار ترامپ باخته. و من نمی‌دانم چطور است که کارهایم را کنار گذاشته‌ام و نشسته‌ام کنار پسرک برای دیدن فوتبال. اسم‌ بازیکن‌ها را هم دارم یاد می‌گیرم. سخت نیست خیلی. دو دقیقه یکبار هم توی دلم می‌گویم حیف وقت. فردا حسین اردوی بازدید از کارخانه بستنی پاک دارد و محمد، اردوی بازدید از کارخانه میهن. حیفِ آن ۲۵۰ تومانی که پای بستنی امروز دادم :) هر روز موقع برگشت به خانه، یک جوری تیغم می‌زنند این بچه‌ها. با پدرشان که بیایند طلب آب هم نمی‌کنند. من که می‌روم دنبالشان، هم تشنه‌اند هم گشنه. همین‌جاست که باید بگویم آدم مار بشود، مادر نشود. درگیری‌ها در جنوب زیاد شده. از دیروز ایران هم توان نظامی‌اش را بیشتر به رخ کشیده. همین یکی دو روز چند پهپاد دشمن را منهدم کرده‌ایم. پدافند دشمن، توان مقابله‌اش کم شده و چند یگان پدافندی‌شان را شخم زده‌ایم. با این حال ما چشم‌مان به خداست. خدا باید برکت بدهد به این توان نظامی. دیروز رهبر هم پیامی دادند برای وحدت بیشتر. نمی‌دانم چندبار پیامشان را خواندم. دنبال جمله‌ای بودم که مخاطبش خودم باشم. دنبال عمل به حرف رهبرم بودم. دیگر وقت توجیه و تفسیر نبود. آن‌قدر پیامشان روشن بود که امیدوارم کسانی که این مدت سران سه قوه را تحقیر و مسخره کردند، لااقل پشیمان شوند و توبه کنند به درگاه خدا. این مدت بارها گفته‌ام که من دنبال وحدتم. چیزی که آقا در پیام آخرشان گفتند. خواسته‌ای که نمی‌شود نادیده گرفت. @zaatar
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣6️⃣1️⃣ یکی از میلیون‌ها نفر برنامهٔ مصلی که تمام شد، برگشتم خانه. اخبار، نمازی را که صبح، بر پیکر آقا خواندیم، نشان می‌داد و بچه‌ها مدام از من و همسرم می‌پرسیدند که موقعِ نماز، کجای صحن ایستاده بودید. بعد، چشم می‌دوختند به تلویزیون و بین جمعیت، دنبالمان می‌گشتند. پیدامان که نکردند، نشستند گوشه‌ای و پیله کردند که ما را مصلی نبردید و باید ببرید تشییع. من، دنبال روایت‌کردنِ آدم‌ها بودم و بچه‌ها دست‌وپایم را می‌بستند اما اصرارشان نگذاشت «نه» بگویم. صبح، همه‌ با هم راهی شدیم. از اتوبان امام علی، ماشین‌ها پارک کرده بودند. زنی وسط اتوبان پیاده می‌رفت سمت مراسم. با یک دست، کفش‌هایش را گرفته بود و با دست دیگر، پرچم سرخ انتقام را. تعدادی از اعضای هلال‌احمر زیر تیغ آفتاب، نشسته بودند گوشهٔ اتوبان. آماده بودند برای هر اتفاقی. پیرزنی ترک موتور نشسته بود و چادرش را گرفته بود به دندان؛ پرچمی به دست داشت. رویش نوشته بود: «آجرک الله یا صاحب‌الزمان.» صدای پویان‌فر پیچیده بود توی ماشین: «آی دنیا می‌بینی، دنیام از دستم رفت، دلتنگم دلتنگم آقام از دستم رفت» هرچه جلوتر می‌رفتیم، راه‌ها بسته‌تر می‌شد. ماشین‌ها، گوشه‌کنارِ اتوبان‌ها، دو سه ردیف پارک کرده بودند. به‌زحمت جای پارکی گیر آوردیم و راه افتادیم. مسیر، مثل اربعین بود. راه‌به‌راه، هندوانه و شربت و خیار و لقمه ناگت و الویه می‌دادند. همهٔ موکب‌ها مردمی بود. اگر آب‌‌پاشیِ آتش‌نشان‌ها نبود، دوام نمی‌آوردیم. بچه‌ها را نگه می‌داشتم زیرشان تا حسابی خیس شوند و انرژی بگیرند تا آب‌پاشی بعدی. نزدیک آزادی که شدیم، رفتیم در سیل جمعیت. مردم گفتند برگرد. بچه‌ها را گم می‌کنی. دلم لرزید. ترسیدم دستشان رها شود و پیدایشان نکنم. ساعت یک ظهر بود و تازه سیل جمعیت داشت می‌رفت سمت آزادی. میدان، یک‌دست قرمز شده بود با پرچم‌های خون‌خواهی در دستِ مردم. در انبوه جمعیت، فقط یکی بودم از میلیون‌ها نفری که یک مقصد داشتند. پسرم پرسید: «امشب تلویزیون ما رو هم نشون می‌ده؟» شصتم خبردار شد که اصرارهای دیشبش برای چه بوده. می‌خواست خودش را در سیل جمعیت ببیند. هلیکوپترها را نشانش دادم و گفتم این‌ها فیلم می‌گیرند از این سرِ شهر تا آن سر. بعد در تلویزیون می‌بینی خیابان‌ها پُر شده از آدم‌های سیاه‌پوش. گفتم مطمئن باش تو هم توی این پازل سهیم بودی. حالا هر وقت فیلم‌های تشییع را ببینیم، دنبال خودمان نمی‌گردیم؛ نگاهمان می‌رود پیِ همان «ما»ی بزرگی که برای همیشه در قاب تاریخ ماند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
«قاب روی میز» [روزنگار را دیشب نوشتم. زور خواب زیاد بود و نشد پست کنم] از صبح مشغول کارهای روضه‌‌ام. هویج و کرفس و فلفل‌دلمه‌ای را ریخته‌ام توی سینک. لیمو ترش و فلفل را هم. همسر می‌گفت غذاها قشنگ‌تر می‌شوند با لیمو و فلفل. دلش می‌خواهد هرسال چیزی اضافه کند به نذرِ هرسال‌مان. بچه‌ها نذرِ امام حسنند. هر سال وقتی همه درحال برنامه‌ریزی برای اربعینند، ما دست‌وپا می‌زنیم برای روضه‌ٔمان. نگرانیم مهمان‌ها کم شوند. همه کربلا باشند و خانه، خلوت بماند. ظهر، دخترخاله خودش را رساند کمکم. امان نمی‌داد به من. تا مشغول گردگیری بودم، کل خانه را جارو کشید. بعد دید بچه‌ها چطور ریخت‌وپاش می‌کنند، گفت تا فردا باید چندبار جارو بکشی. راه می‌رفت می‌گفت خدا صبرت بدهد. گفتم صبر داده و الا چطور می‌توانم ببینم و ندید بگیرم کارهای‌شان را. دخترخاله برنج‌ها را هم پاک کرد و بعد رفت. رفت تا فردا. روزِ شهادت امام. تا شب، همهٔ کارها را ردیف کردم. سبزیجاتِ مرغ را هم خرد کردم تا فردا کارهام سبک‌تر باشد. فقط زعفران را نسابیدم. مرغ، زعفران داشته باشد، دیگر چیزی نمی‌خواهد. مامان و خاله هم، صبح زود می‌آیند برای کمک. خانه آنقدر تمیز شده که دلم می‌خواهد بچه‌ها تا فردا عصر بخوابند و برای روضه بیدار شوند. یک ساعتِ آخر، مداحی گذاشتم تا خواب از سرم بپرد. آبکش‌ها را شستم و ردیف کردم برای فردا. قابلمه‌ها را گذاشتیم توی پارکینگ. کتیبه امام حسن(ع) را زدیم به دیوار. فکر کردم کاش روضه فقط مردانه نبود. آنقدر خانه بزرگ بود که می‌شد خانم‌ها را هم دعوت کنیم. بعد، چشمم افتاد به عکس پدرِ همسرم. گذاشتمش روی میز تا فردا فاتحه‌ای برایش بخوانند. یادم آمد امسال باید عکس آقا را هم بگذارم روی میز. و همین کافی بود برای گریهٔ امشبم. @zaatar