هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
6️⃣6️⃣1️⃣ یکی از میلیونها نفر
برنامهٔ مصلی که تمام شد، برگشتم خانه. اخبار، نمازی را که صبح، بر پیکر آقا خواندیم، نشان میداد و بچهها مدام از من و همسرم میپرسیدند که موقعِ نماز، کجای صحن ایستاده بودید. بعد، چشم میدوختند به تلویزیون و بین جمعیت، دنبالمان میگشتند. پیدامان که نکردند، نشستند گوشهای و پیله کردند که ما را مصلی نبردید و باید ببرید تشییع. من، دنبال روایتکردنِ آدمها بودم و بچهها دستوپایم را میبستند اما اصرارشان نگذاشت «نه» بگویم.
صبح، همه با هم راهی شدیم. از اتوبان امام علی، ماشینها پارک کرده بودند. زنی وسط اتوبان پیاده میرفت سمت مراسم. با یک دست، کفشهایش را گرفته بود و با دست دیگر، پرچم سرخ انتقام را. تعدادی از اعضای هلالاحمر زیر تیغ آفتاب، نشسته بودند گوشهٔ اتوبان. آماده بودند برای هر اتفاقی. پیرزنی ترک موتور نشسته بود و چادرش را گرفته بود به دندان؛ پرچمی به دست داشت. رویش نوشته بود: «آجرک الله یا صاحبالزمان.»
صدای پویانفر پیچیده بود توی ماشین: «آی دنیا میبینی، دنیام از دستم رفت، دلتنگم دلتنگم آقام از دستم رفت»
هرچه جلوتر میرفتیم، راهها بستهتر میشد. ماشینها، گوشهکنارِ اتوبانها، دو سه ردیف پارک کرده بودند. بهزحمت جای پارکی گیر آوردیم و راه افتادیم. مسیر، مثل اربعین بود. راهبهراه، هندوانه و شربت و خیار و لقمه ناگت و الویه میدادند. همهٔ موکبها مردمی بود. اگر آبپاشیِ آتشنشانها نبود، دوام نمیآوردیم. بچهها را نگه میداشتم زیرشان تا حسابی خیس شوند و انرژی بگیرند تا آبپاشی بعدی. نزدیک آزادی که شدیم، رفتیم در سیل جمعیت.
مردم گفتند برگرد. بچهها را گم میکنی. دلم لرزید. ترسیدم دستشان رها شود و پیدایشان نکنم.
ساعت یک ظهر بود و تازه سیل جمعیت داشت میرفت سمت آزادی. میدان، یکدست قرمز شده بود با پرچمهای خونخواهی در دستِ مردم.
در انبوه جمعیت، فقط یکی بودم از میلیونها نفری که یک مقصد داشتند. پسرم پرسید: «امشب تلویزیون ما رو هم نشون میده؟» شصتم خبردار شد که اصرارهای دیشبش برای چه بوده. میخواست خودش را در سیل جمعیت ببیند. هلیکوپترها را نشانش دادم و گفتم اینها فیلم میگیرند از این سرِ شهر تا آن سر. بعد در تلویزیون میبینی خیابانها پُر شده از آدمهای سیاهپوش. گفتم مطمئن باش تو هم توی این پازل سهیم بودی.
حالا هر وقت فیلمهای تشییع را ببینیم، دنبال خودمان نمیگردیم؛ نگاهمان میرود پیِ همان «ما»ی بزرگی که برای همیشه در قاب تاریخ ماند.
✍ #زهرا_عطارزاده #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
«قاب روی میز»
[روزنگار را دیشب نوشتم. زور خواب زیاد بود و نشد پست کنم]
از صبح مشغول کارهای روضهام. هویج و کرفس و فلفلدلمهای را ریختهام توی سینک. لیمو ترش و فلفل را هم. همسر میگفت غذاها قشنگتر میشوند با لیمو و فلفل. دلش میخواهد هرسال چیزی اضافه کند به نذرِ هرسالمان. بچهها نذرِ امام حسنند. هر سال وقتی همه درحال برنامهریزی برای اربعینند، ما دستوپا میزنیم برای روضهٔمان. نگرانیم مهمانها کم شوند. همه کربلا باشند و خانه، خلوت بماند.
ظهر، دخترخاله خودش را رساند کمکم. امان نمیداد به من. تا مشغول گردگیری بودم، کل خانه را جارو کشید. بعد دید بچهها چطور ریختوپاش میکنند، گفت تا فردا باید چندبار جارو بکشی. راه میرفت میگفت خدا صبرت بدهد. گفتم صبر داده و الا چطور میتوانم ببینم و ندید بگیرم کارهایشان را. دخترخاله برنجها را هم پاک کرد و بعد رفت. رفت تا فردا. روزِ شهادت امام.
تا شب، همهٔ کارها را ردیف کردم. سبزیجاتِ مرغ را هم خرد کردم تا فردا کارهام سبکتر باشد. فقط زعفران را نسابیدم. مرغ، زعفران داشته باشد، دیگر چیزی نمیخواهد. مامان و خاله هم، صبح زود میآیند برای کمک. خانه آنقدر تمیز شده که دلم میخواهد بچهها تا فردا عصر بخوابند و برای روضه بیدار شوند. یک ساعتِ آخر، مداحی گذاشتم تا خواب از سرم بپرد. آبکشها را شستم و ردیف کردم برای فردا. قابلمهها را گذاشتیم توی پارکینگ. کتیبه امام حسن(ع) را زدیم به دیوار. فکر کردم کاش روضه فقط مردانه نبود. آنقدر خانه بزرگ بود که میشد خانمها را هم دعوت کنیم. بعد، چشمم افتاد به عکس پدرِ همسرم. گذاشتمش روی میز تا فردا فاتحهای برایش بخوانند. یادم آمد امسال باید عکس آقا را هم بگذارم روی میز. و همین کافی بود برای گریهٔ امشبم.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوچهلوپنج
@zaatar
«پنجتن، پناه این روزها»
دیروز به پختن غذا گذشت و روضهای که نذر هرسالمان است. خاله و مادرم، طبق معمول، خستگیهای من و همسرم را که دیدند، گفتند سال دیگر آشپز بگیرید. این دیالوگ، هرسال بعد از عید غدیر و شهادت امام حسن(ع)، بین ما ردوبدل میشود و جواب ما همیشه یک چیز است: «همه کیفش به اینه که خودمون بپزیم. خودمون عرق بریزیم پای آبکش کردن برنج. از درد پاها ناپروکسن بخوریم و فردای روضه همچنان لنگ بزنیم از درد ولی حال دلمون خوش باشه که تونستیم یه کاری کنیم برای اماممون.»
موقع پختن برنج، وقتی با دستهٔ کفگیر، وسط برنج را خالی کردم و اسم خدا را آوردم، وقتی به نام پنجتن، دور الله را پنج بار دیگر خالی کردم، وقتی زعفران و هل و گلاب مرغ را اضافه کردم و شعلهٔ زیر مرغ را خاموش کردم، برای حاجت روایی همهٔ مردم، برای حفظ رهبر عزیز و برای پیروزی کشورمان دعا کردم.
دیروز تشییع شصتودو تکه از پیکر بچههای میناب بود که بعد از تفحص، پیدا شدند. چند فیلم از تشییعشان منتشر شد. نتوانستم ببینمشان. احساس میکنم قلبم دیگر ظرفیتِ این غم را ندارد. حتی وقتی سر سفرهٔ شام، تلویزیون روشن بود و داشت چند صحنه از میناب را نشان میداد، گفتم خاموشش کنید. دیگر نمیتوانم. دیگر تحملم تمام شده و این درد میکُشَدَم. این روزها فقط برای مادر ماکان دعا میکنم و حتی یک لحظه نمیتوانم خودم را جایش بگذارم.
تبوتابِ جنگ، بالاست. صبح در خبرها خواندم دکل مخابراتی گذرگاه مرز شلمچه را هم زدهاند. جایی که زائران اربعین در رفتوآمد بودهاند. ماهم پاسخهای خوبی دادهایم و مرز کویت با عراق را زدهایم. خدا این اربعین را به خیر بگذراند. کاش مردمِ ما مثل هر سال حماسه خلق کنند با آمدنشان و طبق حرف حاج آقا پناهیان، آنهایی هم که تصمیم دارند بمانند و خیابانها را حفظ کنند، دستِ یک نفر دیگر را هم بگیرند و بیاورند.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوچهلوشش
@zaatar
/زعتر/
«بچهها دلبستهٔ خیابان شدهاند.» دو روز است که روزنگار ننوشتم و مشغول نوشتنیهای دیگر شدم. دوست دا
یک روز، زهرا عطارزاده، این پست را نوشت و قبلش با من هماهنگ کرد که میخواهم تو را هم ادمین کانالم کنم که فلان و... کلی بدوبیراه نثارش کردم و خندید و گذشت.
از همان روز، فکر میکردم چطور میتوانم از این اعتمادش، سوءاستفاده کنم که خدا را خوش بیاید!
و همانجا، به ذهنم رسید حالا که او از مرگ حرف میزند، من از تولد بگویم.
از همان روز تصمیم گرفتم برای تولدش، اینجا پستی بگذارم و برایش هدیه جمع کنم!
اما نه هدیه معمولی.
هدیه معنوی!
برای دیدن ادامه آنچه میخواهم بگویم، لازم است وارد شعبه بلهی کانال زعتر شوید.
https://ble.ir/zaatar
پ.ن: تولدش ۰۵/۰۵/۰۵ است؛ ولی خواستم زودتر غافلگیر شود!
.