.
سر صبح رسیدیم کربلا؛ با پاهایی تاولزده که میسوخت. آب میریختم به صورتم که چشمهایم روی هم نرود. اگر ایرادی نداشت، همانجا وسط خیابان دراز میکشیدم و درجا میخوابیدم. وقتی پیاده راه افتادیم سمت بینالحرمین، درست لحظهای که بین شاخوبرگهای یک درخت در انتهای خیابانی، گنبد حرم امام حسین را دیدیم، بیآنکه چیزی بگوییم به هم، زدیم زیر گریه. انگار مزد همه سختیها و خستگیها، همان نیمچه نگاه بود و تمام. رفتیم بینالحرمین. به همسرم گفتم روضه بخوان. دلم یک دل سیر گریه کردن میخواست. اول از همه باید برای رهبر شهیدم اشک میریختم. انگار باید به امام حسین میگفتم دیدی چه خاکی به سرمان شد؟ همسرم روضه میخواند و من اشک میریختم. وقتی بلند شدیم، توی خیابان تعزیهای برپا بود. زنان، روی شترها نشسته بودند و به سروصورت میزدند. اسبی جلوی شترها، بیسرنشین میرفت و لکههای خون روی صورتش نشسته بود. عربی روضه میخواندند و من انگار کلمهبهکلمهاش را میفهمیدم. همانجا بود که حس کردم دارم یک دل سیر گریه میکنم.
#اربعین
@zaatar
Amir Kermanshahi ~ Music-Fa.Com-5254651705002942717_127194685648541.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
برای رفقای عزیزی که دلتان اینجاست.
.
آمدیم دزفول سراغ بچهها. طبق معمول قبل از اینکه بیفتیم توی جاده، رفتیم امامزاده سبزقبا. بعد از جریان هجده و نوزده دیماه، هنوز ضریح جدیدی برای امامزاده نساختهاند و دورتادورش را شیشه انداختهاند.
اینبار اما سنگ مزار شهید رشید و پسرش حالم را خوب کرد. در همان جریان، شعلههای آتش، به مزارشان رسیده بود و سیاهیاش دلم را ریش میکرد. حالا سنگ جدیدی انداخته بودند برای پدر و پسر.
به رشیدِ روی مزار که نگاه میکردم، از آن اسم حکشده با خطوط کشیده و باصلابت، که جای سیاهیِ سوختگی را پر کرده بود، آرام شدم. انگار این سنگِ تازه، حقِ آن همه ایستادگی را ادا میکرد و بالاخره دوباره نامِ پدر و پسر را با همان شکوهِ همیشگی، بر دلِ خاک نشان میداد.
#اربعین
@zaatar
.
نماز مغرب عشا را در مسجدی خواندیم نرسیده به اراک. همیشه موقع رفتوآمدمان به دزفول، اینجا نمازمان را میخوانیم. حیاط باصفایی دارد و همهچیز آنقدر تمیز است که دلت میخواهد چندساعتی در آن استراحت کنی. دفتری گذاشتهاند روی میز در قسمت خواهران. دفتری برای نظرات آدمهایی که اینجا رفتوآمد میکنند. هربار که میآیم، ورقش میزنم و چندصفحهای ازش میخوانم. اینبار اما دلم میخواست دفتر را بردارم برای خودم. بعضی از نظرات پر از قصه و داستان بود. آدمهایی که توی صفحات آخرش چیزی نوشته بودند، همه مسافر کربلا بودند. توی بعضی نوشتهها میشد یک خط داستانی پیدا کرد. من هم مثل همیشه برایشان چندخطی سیاه کردم. نوشتم اینجا آخرین موکبی است که برای سفر اربعینمان داشتیم. خواستم بدانند میزبان زائرهای امام حسینند. علیرغم میلم، دفتر را نزدم به چاک. چون من دزد نیستم. :/
#اربعین
@zaatar