هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
0️⃣1️⃣2️⃣ بیچارهتر اون که دید کربلاتو
نزدیک غروب بود. رفتم صحن اصلی مصلی و ایستادم بین مردمی که هرکدام، یکجوری مشغول عزاداری بودند.
زنی آرام بر سر میزد و شانههایش از شدت گریه تکان میخورد. زن دیگری نشسته بود روی زمین، پاها را جمع کرده بود توی شکم و خیره مانده بود به پردهای که راهِ نگاه به تابوتها را سد کرده بود. من، ایستاده بودم زیر مهپاش؛ قطراتِ ریزِ آب، روی پوستم مینشست و صورتم را خیس میکرد. بهخاطر نزدیکی به اذان و نماز، پرده را کشیده بودند و پیکرها از دیدِ ما پنهان بود.
زنی آمد و کنارم ایستاد. مقنعهای مرتب به سر داشت و نگاهش، من را یاد معاونهای مدرسه میانداخت. بیمقدمه پرسید: «چرا پیکرا معلوم نیست؟» برایش توضیح دادم. درجا اشک توی چشمهاش جمع شد. با صدایی خشدار گفت: «وقت ندارم. باید برگردم پیش بچههام.»
تنش بیقرار بود میان ماندن و رفتن. این را از حرکت پاهاش میفهمیدم. گفت: «من فرمانده بسیج بودم. حالا هم معلمم. چندین بار رفتم آقا رو از نزدیک دیدم. دوتا چفیه ازش گرفتم.»
آسمان رو به تاریکی میرفت و چراغهای محوطهٔ مصلی، سایههای بلند و کشیدهای روی زمین میانداخت. برای آرامکردنش گفتم: «خب پس قبلاً دیدینشون. فدای سرتون اگه اینبار نشد.»
نیمچرخی زد و برگشت سمتم. گفت: «برعکس. مثل کربلا میمونه. کسی که رفته کربلا رو دیده، بعداً بیشتر تو حسرت کربلا میمونه تا کسی که نرفته و ندیده.»
سکوت شد بینمان؛ سکوتی که نه از سرِ حرف نداشتن که از سنگینیِ ناگفتهها بود. بعد از تحمل آفتاب تند ظهر مصلی، حالا باد خنکی میوزید.
همانجا، زیرِ همان مهپاشها، تازه فهمیدم بیقراریِ این روزهایم از کجاست. فهمیدم چرا باز هم اینجا ایستادهام و دلکندن برایم محال است.
در گوشهٔ ذهنم، انگار کسی داشت میخواند: «بیچاره اون که حرم رو ندیده، بیچارهتر اون که دید کربلاتو.»
✍ #زهرا_عطارزاده #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
/زعتر/
ا﷽ 0️⃣1️⃣2️⃣ بیچارهتر اون که دید کربلاتو نزدیک غروب بود. رفتم صحن اصلی مصلی و ایستادم بین مردمی ک
.
آخرین روایت من از برنامه وداع در مصلی
دیروز، رونمایی شماره جدید مدام بود در تکیه نیاوران؛ مکانی که بخشهایی از سریال شب دهم در آن فیلمبرداری شده بود. هربار متناسب با موضوع شماره، مکانی همسو انتخاب میشود و اینبار که موضوع حسین(ع) بود، انتخاب مکان، بهتر از این نمیشد. آنقدر اتمسفرش به دل مینشست که دوست داشتم ساعتها بنشینم و عکس بگیرم از درودیوارش. دوساعتی نشستیم و شنیدیم از پیوند ادبیات با امام حسین(ع).
روزِ قبلِ رونمایی از دوستی که اینجا در زمان جنگ باهم آشنا شدیم، دعوت کردم تا بیاید و بعد از مدتها حرف زدن در صفحات مجازی، همدیگر را ببینیم. برخلاف تصورم خیلی راحت پذیرفت و آمد. قبلش پرسید اینطور جاها چادر اجباریست؟ خندیدم. میخواستم بگویم کجاش را دیدی؟ پوشیه هم باید بزنی. :)) میدانستم مدام، خط قرمزش، تنها ایران است و همهٔ کسانی که ایران عزیز را دوست دارند، میتوانند اینجا حول محور ادبیات، دور هم جمع شوند. او هم ادبیات خوانده بود و گاهی مینوشت. میدانستم اگر بیاید نمکگیر میشود. گفتم هرطور دوست داری بیا. فقط بهخاطر فضای تکیه، شاید بهتر باشد شالی چیزی داشته باشی.
درست روبهروی تکیه، تا از ماشین پیاده شدم، دیدَمَش. کاملا مطابقت داشت با عکس پروفایلش. بیحرف همدیگر را در آغوش کشیدیم. من میمیرم برای این دوستیها. اصلا زندهام با همین رفاقتها. توی مراسم، قدری از آن روزهای جنگ صحبت کردیم. میگفت با اینکه شخص اول کشور را از دست دادیم نوشتههای تو امیدبخش بود. انگار حالَت خوب بود دقیقا برعکس من. بعد از مراسم خیلی فکر کردم به حرفش. حتی چندتا از روزنگارهای جنگ را مرور کردم و هرچقدر بیشتر خواندم، مطمئنتر شدم که خیابانها من را زنده و سرپا نگه داشته بود.
#مدام
#رفیق
@zaatar
ــــــــــــــــــ
محمد: مامان؟ میشه بگی موضوع شماره بعدی مجله، «محمد» باشه؟
#مدامِ_حسین
#نیازمندیها
@zaatar