eitaa logo
کارام جانم می‌رود
713 دنبال‌کننده
90 عکس
0 ویدیو
24 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
حسرت یک سلام ناتمام.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 7️⃣0️⃣2️⃣ حسرت یک سلام ناتمام توی اتوبوس تصاویر تشییع را از قاب گوشی نگاه کردم. با دیدن گل‌های پرپر شده‌ای که دانشجویان دانشگاه شریف روی تابوت شهدا می‌ریختند، آرزو کردم ای‌کاش من آن گل پرپری بودم که روی سر تابوت آقای شهیدمان می‌ریخت، ای‌کاش من تار و پودی بودم از پرچمی که تابوت آقای شهیدم را دربرگرفته بود. ای‌کاش من قطعه‌ای از خودرویی بودم که جسم اِرباً اِربای امام شهیدم را حمل می‌کرد. ای‌کاش چفیه‌ای بودم که با تابوت مطهر آقای شهیدم متبرک می‌شد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
غم دار.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 8️⃣0️⃣2️⃣ غم‌دار روان‌شناس‌ها می‌گویند بازی‌کردن، واکنش بچه‌هاست برای اینکه با فقدان آرام‌آرام کنار بیایند. می‌گویند باید رک‌وپوست‌کنده بهشان بگویی که چرا آن‌قدر ناراحت و بی‌تابی. من هم سعی می‌کنم به حسین بگویم: »آقا عین بابای من بود، بابای منو شهید کردن برای همین ناراحتم. من مثل همیشه دوستت دارم و کنارتم. « کلمات را با وسواس خاصی کنار هم می‌گذارم. انگار که دارم جاهای خالی سؤالی را سر جلسه امتحان پر می‌کنم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣0️⃣2️⃣ عهد اخوت پارچه‌ای آفتاب تیز نشسته بود روی شانه‌های جمعیت در حال تشییع. هر طرف را که نگاه می‌کردم دریایی از پرچم بود. مردی موقع شعاردادن چنان پرچم را تکان می‌داد که انگار می‌خواست آن را همچون خاری در چشم دشمن فروکند. یک نفر پرچم را انداخته بود روی سرش تا آفتاب کمتر او را بسوزاند. پیرزنی میله پرچمش را مثل عصا روی زمین می‌کشید و راه می‌رفت. کمی آن‌طرف‌تر مردم گله به گله توی پیاده‌روها نماز می‌خواندند. پرچم سه‌رنگ ایران شده بود جانماز زیر مهرشان. قبل از جنگ فقط ۲۲ بهمن پرچم کوچک ایران را از ته کمد می‌کشیدیم بیرون. حالا این تکه پارچه سبز و سفید و قرمز شده همه چیزمان. دست کشیدم روی پرچم نخی توی دستم. بوی گلاب پیچید توی سرم. همان‌جا یاد چفیه‌های جبهه افتادم. دو تکه پارچه انگار بی‌صدا عهد اخوت بسته‌اند؛ یکی روی شانه رزمنده‌ها، یکی توی دست‌های مردم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 0️⃣1️⃣2️⃣ بیچاره‌تر اون که دید کربلاتو نزدیک غروب بود. رفتم صحن اصلی مصلی و ایستادم بین مردمی که هرکدام، یک‌جوری مشغول عزاداری بودند. زنی آرام بر سر می‌زد و شانه‌هایش از شدت گریه تکان می‌خورد. زن دیگری نشسته بود روی زمین، پاها را جمع کرده بود توی شکم و خیره مانده بود به پرده‌ای که راهِ نگاه به تابوت‌ها را سد کرده بود. من، ایستاده بودم زیر مه‌پاش؛ قطراتِ ریزِ آب، روی پوستم می‌نشست و صورتم را خیس می‌کرد. به‌خاطر نزدیکی به اذان و نماز، پرده را کشیده بودند و پیکرها از دیدِ ما پنهان بود.   زنی آمد و کنارم ایستاد. مقنعه‌ای مرتب به سر داشت و نگاهش، من را یاد معاون‌های مدرسه می‌انداخت. بی‌مقدمه پرسید: «چرا پیکرا معلوم نیست؟» برایش توضیح دادم. درجا اشک توی چشم‌هاش جمع شد. با صدایی خش‌دار گفت: «وقت ندارم. باید برگردم پیش بچه‌هام.»  تنش بی‌قرار بود میان ماندن و رفتن. این را از حرکت پاهاش می‌فهمیدم. گفت: «من فرمانده بسیج بودم. حالا هم معلمم. چندین بار رفتم آقا رو از نزدیک دیدم. دوتا چفیه ازش گرفتم.»  آسمان رو به تاریکی می‌رفت و چراغ‌های محوطهٔ مصلی، سایه‌های بلند و کشیده‌ای روی زمین می‌انداخت. برای آرام‌کردنش گفتم: «خب پس قبلاً دیدین‌شون. فدای سرتون اگه این‌بار نشد.»  نیم‌چرخی زد و برگشت سمتم. گفت: «برعکس. مثل کربلا می‌مونه. کسی که رفته کربلا رو دیده، بعداً بیشتر تو حسرت کربلا می‌مونه تا کسی که نرفته و ندیده.»  سکوت شد بینمان؛ سکوتی که نه از سرِ حرف نداشتن که از سنگینیِ ناگفته‌ها بود. بعد از تحمل آفتاب تند ظهر مصلی، حالا باد خنکی می‌وزید. همان‌جا، زیرِ همان مه‌پاش‌ها، تازه فهمیدم بی‌قراریِ این روزهایم از کجاست. فهمیدم چرا باز هم اینجا ایستاده‌ام و دل‌کندن برایم محال است.  در گوشهٔ ذهنم، انگار کسی داشت می‌خواند: «بیچاره اون که حرم رو ندیده، بیچاره‌تر اون که دید کربلاتو.»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 1⃣1⃣2⃣ آقای همه روز اول وداع بود. توی خیابان، آفتابِ سرِ ظهر آدم را هلاک می‌کرد؛ ولی توی طبقه‌پایینی مصلا نور نبود. بوی خاک می‌آمد. صدای آدم‌ها بین زمین و سقف می‌پیچید. باید می‌رفتم تا می‌رسیدم به پله‌ها و بعد حیاط مصلا و بعد جایگاه و بعد پیکرها. تا نمی‌دیدم باور نمی‌کردم. جلو رفتم. پله‌ها را یکی‌یکی رد کردم. به آخری که رسیدم نور خورشید چشم‌هایم را زد. سر چرخاندم. دنبال جایگاه گشتم. بین ستون‌های بلند مصلا، شلنگ‌های نازک کشیده بودند. ازشان آب اسپری می‌شد روی سر آدم‌ها. آب‌های اسپری شده، آسمان مصلا را مه‌آلود کرده بود. از جایی که من ایستاده بودم جایگاه می‌شد سمت چپم و بالاتر از دیوار مشکی وسط محوطه. چشم‌هایم دنبال پیکرها می‌گشتند. دیدمشان. زیر دانه‌های اسپری شدهٔ آب، محو دیده می‌شدند. رفتم جلوتر. گذاشته بودنشان زیر سایبانِ مصلا. بیشترِ جمعیت جلو بود. من هم می‌خواستم بروم نزدیک، نزدیک‌ترین جایی که می‌شد اما بخشی از وجودم نمی‌آمد. دنبالِ انکار بود. انکار اینکه این پیکر آقاست. پاهایم جلوتر نمی‌آمدند. اختیارشان را نداشتم. به این فکر کردم که اصلاً برگردم عقب، بروم همان طبقهٔ پایین. نتوانستم نه جلو بروم و نه عقب. همان‌جا افتادم. سوزشِ کشیده‌شدن زانوهایم روی موزاییک‌های خاکی مصلا را حس کردم. انگار همهٔ اجزایم فهمیده بودند که باید باور کنند. باور کنند که او دیگر واقعاً نیست. چادرم را کشیدم روی سرم و صدای هق‌هقم بلند شد. نمی‌دانم چقدر شد، ده دقیقه، یک ربع یا نیم ساعت. هر چند دقیقه یک‌بار کسی می‌آمد بغلم می‌کرد، سرش را می‌گذاشت روی شانه‌ام و او هم زار می‌زد. صورت هیچ‌کدامشان را ندیدم. ولی انگار آشنا بودیم. غممان مشترک بود. آقایمان مشترک بود. نه اینکه تقسیم شده باشد، نه! همهٔ آقا برای من بود. همهٔ آقا برای کناری‌ام. همهٔ آقا برای آن زن جلویی. به خودم نهیب زدم که بلند شو، قوی باش. خیسی صورتم را با پشتِ روسری گرفتم. چادرم را از روی صورتم کنار زدم. بلند که شدم یک کلاه‌کاغذی نقابدار سفید، با عکس مشت گره‌کرده از سرم افتاد. زنی از پشت سرم گفت: «من گذاشتم سَرِت که آفتاب نخوری» کلاه را که پس دادم دوتایی گریه کردیم. صدای مطیعی توی مصلا پیچیده بود: آه ای خدا، آقای ما حاجت‌روا شد... بغض مداح و جمعیت با هم شکست: خداحافظ ای رهبر مستضعفان... پشت‌دستم را کشیدم روی اشک‌های زیر چشمم. رفتم جلو. زوم کردم روی تابوت‌ها. قربان‌صدقه‌شان رفتم. برایشان بوس فرستادم. زدم توی سَرَم، توی صورتم. حال همهٔ زن‌های اطرافم همین بود. برگشتم عقب و از جمعیت زدم بیرون. برگشتم همان‌جایی که خودم زانو زده بودم. آنجا انگار جای آدم‌هایی بود که مجبور شده‌اند باور کنند. آدم‌هایی که پاهایشان نای حرکت نداشت. هرکسی طوری افتاده بود و با آقا خلوت کرده بود که انگار آقای شهید فقط مال خودش بود. به این فکر کردم که چقدر این مرد مالِ همه بود. آقای همه بود. داغش شده داغِ همه. آدم‌ها برایش زانو می‌زنند. از پا می‌افتند. جمعیت داشت بیشتر می‌شد. ولی از آفتاب چیزی کم نشده بود. بنی فاطمه داشت می‌خواند: بلند شو علم‌دار... صدای ضجه از همه جای مصلا بلند شد. آدم‌ها همین‌طور داشتند می‌آمدند. مطمئن بودم فردا دیگر اینجا جایی برای روی زمین زانوزدن نیست. فردا باید فقط ایستاد. سرم را از وسط آدم‌های زانو بغل کردهٔ تک نشسته که یکی‌یکی داشتند بلند می‌شدند چرخاندم طرف جمعیت و جایگاه. به آقا گفتم: «منم میرم که با بچه‌هام برگردم. با همه چیزم. با همه توانم. ایستاده و محکم، همون‌طور که شما می‌خواستین.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣1️⃣2️⃣ دختر ناخن بلند ایستاده بودم جلوی مه‌پاش‌های دور میدان انقلاب؛ قطره‌های آب و اشک صورتم را خیس کرده بود. آن طرف میدان خانمی را دیدم که به نظرم آشنا آمد. از جلوی کولرها رد شدم و به سمتش رفتم. آشنا بود. روز قبل توی مصلی دیده بودمش. گوشه‌ای ایستاده بود و زل‌زده بود به تابوت‌ها و آرام‌آرام اشک می‌ریخت. توجهم را جلب کرده بود؛ ولی نه آن‌قدر که بخواهم سر حرف را با او باز کنم. فکر می‌کردم شاید یکی از آن‌هایی است که آمده ببیند اینجا چه خبر است. هرچقدر هم به خودم تذکر دادم که مگر تفاوت ظاهری‌اش دلیل می‌شود مهر آقا به دلش نباشد، دلم نکشید به گفتگو. اما حالا فرق داشت. در کمتر از بیست و چهار ساعت، آن هم توی مسیر تشییع آقا دیده بودمش. سلام کردم و بی‌مقدمه گفتم: «من شما رو تو مراسم وداع دیدم.» با لبخند دلنشینی پاسخ سلامم را داد و گفت که او هم مرا دیده است. تعجب کردم. انگار همان روز یک نخ نامرئی ما دو نفر را به گفتگو کشانده بود و من سلیقه شخصی‌ام را به این اتصال نامرئی ترجیح داده بودم.  معطلش نکردم. پرسیدم: «همون یه بار اومده بودین وداع؟»  عینک‌دودی‌اش را از روی چشم‌هایش برداشت و توی چشم‌هایم خیره شد و گفت: «یه بار؟ من هر روز سه بار رفتم وداع.»  سه بار؟ یک‌لحظه چیزی توی دلم لرزید. او هر روز سه بار رفته بود وداع آقا و من برای تهران رفتنم تا لحظه آخر تردید داشتم. برای اینکه بیشتر حرفش را بزند پرسیدم: «چرا؟» این احمقانه‌ترین سؤالی بود که می‌توانستم در مقابل ارادتش بپرسم. اما برایم مهم بود جوابش را بدانم. دست‌هایش را گرفت جلوی من و ناخن‌هایش را نشانم داد. ناخن‌هایش حالت عادی نداشت.  - من معروفم به دختر ناخون بلند. از شب اول تجمعات، با همین تیپ و قیافه و ناخن‌های کاشت لاک‌زده رفتم تجمع. هر شب برا آقا سید علی اشک ریختم و هر شب پرچم کشورمو با افتخار روی دوشم نگه داشتم.  توی یکی از شب‌ها مداح، روضه کربلا می‌خواند و دل دختر ناخون بلند هوایی می‌شود برای آرزوی دوران نوجوانی‌اش. برای سال‌هایی که هوس دیدن کربلا را داشته و هیچ‌وقت برایش جور نشده برود بین‌الحرمین. همان‌جا با امام حسین عهد می‌بندد که اگر کربلا روزی‌اش شود، ناخن‌هایش را بردارد و نمازهای قضا شده و لحظه‌های بدون عشق امام حسین را جبران کند.  - یک ماه پیش، تو روز تولدم بین‌الحرمین بودم. قبل کربلا ناخون‌هامو ریموو کردم که پاک برم پیش آقا امام حسین.  همین‌طور که این حرف‌ها را می‌زد لبخند جانداری روی لب‌های ژل‌زده‌اش نقش بسته بود.  - من دوباره به زندگی برگشتم و همه اینا رو از ارادتم به آقا سید علی و تجمع‌های شبانه دارم.  نمی‌توانستم چشمم را از روی ناخن‌های کج و معوجش بردارم. بدنم لرز خفیفی داشت. وجدانم خوره شده بود و وجودم را می‌خورد. بعد از اینکه گفتگویمان تمام شد و خداحافظی کردم، گوشه‌ای از میدان انقلاب نشستم. سرم را انداخته بودم پایین و اشک می‌ریختم و توی دلم با آقا صحبت می‌کردم. انگار آقا خودش دستم را گرفته بود و برده بود جلوی دختر ناخون بلند تا برای بار هزارم به من بفهماند اگر می‌خواهم حساب‌وکتاب دین‌داری را بفهمم باید به همه چیز با عینک دیگری نگاه کنم.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣1️⃣2️⃣ دست‌های خمیری در مرکز دنیا در واحد را دخترکی شش‌هفت‌ساله باز کرد. پرشور سلام کرد و دوید تو. پشت در چند جفت کفش کوچک و بزرگ ردیف بود و همه زنانه و دخترانه. زیرانداز نانوایی، وسط خانه پهن بود. قابلمهٔ بزرگ آلومینیومی پر از خمیر، لگن سفید و تمیز پر از توپ‌توپ‌های خمیری کوچک، یک ظرف شکلات خردشده، یک ظرف کوچک روغن و یک ظرف مخصوص مواد رومالی، وسط زیرانداز بود و دور همهٔ این‌ها چند خانم جوان و میان‌سال و یک دختر نوجوان نشسته بودند. همه با دست‌های خمیری و روغنی، آستین‌های بالا زده و روسری‌های جمع‌شده دور گردن. سلام احوال کردم و کنارشان نشستم. جمعِ دور هم نشسته، به خلاف تصور من، نه‌تنها هیچ نسبت فامیلی با هم نداشتند، بلکه تا امروز هرگز همدیگر را ندیده بودند. پرسیدم: «پس چطور همدیگه رو پیدا کردید؟» خانم حسینی که صاحب‌خانه و پیشنهاددهنده این برنامه بود، با دست خمیری، خانم میان‌سال روبه‌رویش را نشان داد و گفت: «دختر مریم خانوم رو توی تجمعات محله می‌دیدم. خیلی فعال بود. توی همون تجمع با خانوما صحبتش شد که این نون کوهی مازندرانی رو بپزیم، اونم به مامانش خبر داد و اومدن.» از صحبت‌ها متوجه شدم که آن دختر نوجوان مورد بحث، الان توی جمع نیست. پرسیدم: «خودش امتحان داشته که نیومده؟» مادرش جواب داد: «نه، خونه مونده خواهر کوچیکش رو نگه داره که من بتونم بیام اینجا.» نگاهم رفت سمت زهرای ۱۲ساله که بادقت زیاد داشت تلاش می‌کرد توپ‌های خمیر را به‌اندازه بردارد و خوب گردشان کند. هر کدام را هم که درست می‌کرد، قبل از اینکه بگذارد کنار بقیهٔ خمیرهای کروی شده، به مادرش نشان می‌داد و می‌گفت: «خوب شده؟» مادرش که سر تکان می‌داد، خیالش راحت می‌شد و می‌رفت سراغ بعدی. سرم را کج کردم سمتش: «زهرا خانوم! شما برای چی اومدی؟» بدون هیچ مکثی گفت: «به نظر من رهبر شهیدمون برای ما خیلی زحمت کشیده بود. ما هم باید کاری براش بکنیم.» عادله خانم فوری حرف زهرا را ادامه داد: «رهبر همه چیزش رو، جونش رو، حتی خانواده‌اش رو فدای ایران کرد. هر کاری براش بکنیم کمه. هر جایی هر کاری باشه می‌رم و هر کاری از دستم بر بیاد، برای مردم و رهبر و کشورم انجام می‌دم.» صدایش بغض نداشت. حزن نداشت. خشم داشت و اراده. همان چیزهایی که این روزها زیاد دیده بودم‌ خانم‌ها تندوتند توپ‌توپ‌های خمیری کوچک درست می‌کردند؛ توی سینی می‌چیدند و روانه می‌کردند داخل فر. خیلی هم زود کار فر تمام می‌شد و توپ‌های برشتهٔ خوشبو و خوش‌طعم می‌ریختند روی پارچهٔ مخصوص تا خنک شوند. برایم عجیب بود که چرا امروز دارند این کار را انجام می‌دهند. امروز جمعه بود و مراسم تشییع قم، سه‌شنبه برگزار می‌شد. خانم حسینی جوابم را داد. چون روزهای بعد سرشان گرم کارهای دیگری می‌شد. - امروز می‌پزیم می‌ذاریم فریزر. چند تا از همسایه‌ها قبول‌کردن توی فریزرهاشون بذارن. چون خیلی تعدادش زیاده یخچال‌های خودمون کم می‌یاد. روز تشییع می‌ذاریم توی کوله، با بطری آب‌خنک. می‌بریم توی مسیر تشییع. دغدغهٔ خانم حسینی این بود که چون جمعیت زیاد است، چندین ساعت طول می‌کشد تا مردم بتوانند به خانه‌هایشان برگردند. یک میان‌وعدهٔ سبک و سالم، لازمشان می‌شود. خادم‌های زوار هم سرشان آن‌قدر شلوغ است که فرصت غذاخوردن ندارند. یک خوراکی کم‌حجم و بی‌دردسر خیلی به دردشان می‌خورد. به چهرهٔ جوان و پرانرژی خانم حسینی نگاه کردم. هنوز حداقل ۵ سال تا ۳۰ سالگی فاصله داشت. با چهار فرزند قدونیم‌قد در این خانهٔ آپارتمانی کوچک، هر کاری که در قد و قوارهٔ زندگی‌اش بود، به دوش گرفته بود و برایش می‌دوید. مثل مریم خانم و عادله خانم و دخترهای نوجوانشان. تصویر صفحهٔ مطلبی که دیشب خوانده بودم، پیش چشمم جان گرفت که رهبر شهید به مسئولان توصیه کرده بودند: «هر جا که هستید و هر کاری به عهده دارید، آنجا را مرکز دنیا بدانید و به بهترین شکل کارتان را انجام بدهید.» دور و برم را نگاه کردم. ما همین‌الان با این دست‌های روغنی و خمیری، درست در مرکز دنیا نشسته بودیم.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 4️⃣1️⃣2️⃣ حضور به خدا درست نیست این کار. نکنید. من اصلاً نیامده بودم اینجا برای این‌جور برنامه‌ها. من فقط آمده بودم که بیشتر بخوانم، بهتر بفهمم، حالا اگر شد، هی، گاهی یک چیزکی برای دل خودم بنویسم. یعنی چه که «بیاین ببینیم برای روایت‌نویسی مراسم چکار باید بکنیم؟» منِ درون‌گرا، بروم مراسم تشییع، چه ببینم؟ چه را بنویسم؟  پایین صفحه تایپ می‌کنم: «مهارت نوشتنم، اون‌قدری نیست که روایت خوبی ازش در بیاد. با اجازه‌تون فردا نمی‌ام. موفق باشید»  گوشی را می‌اندازم روی مبل و کنترل تلویزیون را برمی‌دارم. کانال‌ها را بالا و پایین می‌کنم و روی شبکهٔ نمایش نگه می‌دارم. دختر هفت‌هشت‌ساله‌ای بین جمعیت انگار دنبال چیزی می‌گردد. فیلم یکی از صحنه‌های اعزام رزمنده‌ها به جبهه را نشان می‌دهد. دختر کنار یک وانت می‌ایستد. روی پارچه‌ای نوشته شده «کمک‌های مردمی به جبهه». خاطرم پر می‌کشد به چهل و پنج سال قبل. «کمک به رزمندگان اسلام. کمک به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل»  دویدم توی آشپزخانه.  - مادر، ماشین آمد. قلکُمِ مِدِن؟  مادر قلک خروسی را از روی یخچال برداشت. قلک را دودستی گرفتم. دمپایی‌های پلاستیکی را انداختم سر پا و دویدم بیرون. ماشین جهاد ایستاده بود سر کوچه. خودم را رساندم به ماشین. دستم را گرفتم لب پنجره. روی انگشت‌هام ایستادم. چانه‌ام را کشاندم بالا، دست دراز کردم و قلک را دادم به مرد توی ماشین.  - این دخترخانم قلکش رو هدیه داده به جبهه.  مرد قلک را گرفت و جلو میکروفن مُشتیِ توی دستش تکان داد. صدای سکه‌ها پیچید توی کوچه. صدای سکه‌ها می‌پیچد توی سرم. به سکه‌ها فکر می‌کنم. یکی دو مشت سکهٔ پنج‌ریالی و یک‌تومانی. ارزششان چقدر بوده؟ اندازهٔ یکی دو وعده‌غذا، دو سه تا کمپوت، یک جفت دستکش. ته رؤیایم این بود که با پس‌اندازم بشود چند تا فشنگ خرید.  گوشی را برمی‌دارم. متن قبلی را پاک می‌کنم و می‌نویسم: «حضور ان‌شاءالله»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
تابوت سکینه.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 5️⃣1️⃣2️⃣ تابوت سکینه مرد آمد پشت شیشه و با دست‌هایش علامت ایست نشانمان داد. می‌خواست خط‌ونشان بکشد که: «در را باز می‌کنم به شرطی که از روی سر و کلهٔ هم نروید.» در شیشه‌ای را باز کرد و همه هجوم بردند به سمت داخل. من هم با جمعیت حدوداً سی، چهل‌نفره کشیده شدم توی شبستان. وقتی رسیدم یک‌نفس عمیق کشیدم و پا تند کردم دنبال تابوت آقا. عین بچهٔ گمشده‌ای که توی جمعیت دنبال مادرش بگردد از لابه‌لای آدم‌ها این‌وروآن‌ور می‌رفتم. دویدم سمت راست شبستان و صد و هشتاد درجه دور خودم چرخیدم؛ ولی چیزی پیدا نکردم. رفتم سمت چپ دیدم جایگاهی نیست. سعی صفا و مروه کردم. ناچار همان‌جا ایستادم و تازه چشمانم باز شد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا |بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣1️⃣2️⃣ کربلای ایستگاه متروی بیمه جمعیت فشرده شده بود جلوی ورودی ایستگاه متروی بیمه. آدم‌ها در دو جهت گره‌خورده بودند به هم. زور آن‌هایی که از ایستگاه بیرون می‌آمدند، به ماهایی که می‌خواستیم برویم داخل، می‌چربید. آن‌ها شوق داشتند خودشان را از لای ازدحام مترو بیرون بکشند. برسانند به خیابان لشگری و منتظر آمدن آقا بمانند. خبر نداشتند که ماشین حمل پیکرها، کمی قبل بیمه را رد کرده. خبر نداشتند دیر رسیده‌اند و همین بی‌خبری بهشان قوت و انگیزه می‌داد که صدِ خودشان را برای زودتر بیرون آمدن از مترو بگذارند. ما اما خسته و آفتاب‌زده بودیم. به چشم خودمان ردشدن و رفتن آقا را دیده بودیم؛ رفتن جانمان را. حالا خودمان و زانوهای خم‌شده‌مان را داده بودیم دست شلوغی که بکشاندمان جلو، و از زیر تیغ آفتاب سه بعدازظهر، برساند به سایه و خنکای ایستگاه مترو. گرما، عطش، پیکر پاره‌پارهٔ مردی و تن غرق خون کودک چندماهه‌اش. انگار کن تهران، کربلا شده باشد. صدای زنی لای جمعیت بلند شد: «راه باز کنید این خانوم بره. بچه داره.» سرها همه چرخید سمت صدا. زن میان‌سالی داشت با فشارِ دست، موج جمعیت را می‌شکافت. پشت سرش زن جوانی، نوزادش را توی بغل گرفته بود. دختر بود. سه، چهارماهه شاید. صورت مادر خیس بود و دانه‌های عرق روی تیغهٔ بینی استخوانی‌اش، سر می‌خورد. خم افتاده بود به ابروهای سیاه کمانی‌اش. دلهره از تکان‌های ریز و پشت‌هم مردمک چشم‌هاش، شره می‌کرد. با یک‌دست تن نوزاد را چسبانده بود به سینهٔ خودش، و دست دیگرش را گذاشته بود زیر گردن نرم و باریکش. زور زن میان‌سال به باز کردن راه نمی‌رسید. تن‌هامان چسبیده بود به هم. حتی اگر می‌خواستیم هم نمی‌توانستیم راهی برای مادر و نوزاد باز کنیم. زنی صداش را از پشت سرم بلند کرد: «بچه‌رو اون‌طوری نچسبون به خودت. خفه میشه. بگیرش بالا». مرد جوانی که سینهٔ دیوار حرکت می‌کرد، گفت: «خانوم می‌خوای بچه رو بده من، بگیرمش بالا، رودست». مرد چهارشانه و قدبلند بود. دست‌هاش را دراز کرده بود سمت مادر، و آماده بود که نوزاد را یک‌سروگردن از بقیه بالاتر ببرد. مادر، نوزاد را حتی از سینه جدا نکرد. لب‌های خشک و رنگ‌پریده‌اش از هم باز نشد. کمی سرش را پرت کرد بالا که یعنی نه. صداها چند تا شد: «بده بچه رو بگیره بالا. اون‌طوری چسبوندی به خودت، تو فشار خفه میشه.» مادر ساکت بود. بچه را از خودش جدا نمی‌کرد. من انگار صدای قلبش را می‌شنیدم. «دلش تاب نمیاره بچهٔ چندماهه شو از خودش جدا کنه.» این را به زن موسفیدی که شانه به شانه‌ام ایستاده بود، گفتم. زن موسفید صدا بلند کرد: «خودتم بیا کنار این آقا وایسا که خیالت راحت باشه». گمان می‌کرد دل مادر شور دزدیده‌شدن بچه‌اش را می‌زند. اما من آشوب دلش را از توی چشم‌هاش می‌دیدم. انگار خودم جای آن مادر بودم. بچه روی دست‌های مرد برود بالا. مرد توی فشار جمعیت تلوتلو بخورد. بچه را محکم بگیرد؛ اما بچه آن بالا، لای پنجه‌های مرد عقب و جلو برود. مادر از پایین این‌ها را تماشا کند. با هر تکان بچه، تنگ شیشه‌ای توی دلش بشکند. شاید بچه گریه کند. شاید دست‌وپا بزند. شاید سر کوچکش روی گردن، لق بخورد. دل کدام مادری این‌ها را تاب می‌آورد؟ به هر ضرب و زوری که بود، از لای جمعیت کوچه‌ای برای مادر باز کردند، تا خودش را برساند به کنج امنی توی سایهٔ دیوار. مرد قدبلند ایستاد کنارشان، شاید بتواند جلوی موج جمعیت را بگیرد. از انتهای جمعیت، یک بطری آب دست‌به‌دست شد و رسید به مادر. روضه کامل شد. انگار کن تهران، کربلا شده باشد.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍