کارام جانم میرود
ا﷽
1⃣1⃣2⃣ آقای همه
روز اول وداع بود. توی خیابان، آفتابِ سرِ ظهر آدم را هلاک میکرد؛ ولی توی طبقهپایینی مصلا نور نبود. بوی خاک میآمد. صدای آدمها بین زمین و سقف میپیچید. باید میرفتم تا میرسیدم به پلهها و بعد حیاط مصلا و بعد جایگاه و بعد پیکرها. تا نمیدیدم باور نمیکردم.
جلو رفتم. پلهها را یکییکی رد کردم. به آخری که رسیدم نور خورشید چشمهایم را زد. سر چرخاندم. دنبال جایگاه گشتم. بین ستونهای بلند مصلا، شلنگهای نازک کشیده بودند. ازشان آب اسپری میشد روی سر آدمها. آبهای اسپری شده، آسمان مصلا را مهآلود کرده بود.
از جایی که من ایستاده بودم جایگاه میشد سمت چپم و بالاتر از دیوار مشکی وسط محوطه. چشمهایم دنبال پیکرها میگشتند. دیدمشان. زیر دانههای اسپری شدهٔ آب، محو دیده میشدند. رفتم جلوتر. گذاشته بودنشان زیر سایبانِ مصلا. بیشترِ جمعیت جلو بود. من هم میخواستم بروم نزدیک، نزدیکترین جایی که میشد اما بخشی از وجودم نمیآمد. دنبالِ انکار بود. انکار اینکه این پیکر آقاست. پاهایم جلوتر نمیآمدند. اختیارشان را نداشتم. به این فکر کردم که اصلاً برگردم عقب، بروم همان طبقهٔ پایین. نتوانستم نه جلو بروم و نه عقب. همانجا افتادم. سوزشِ کشیدهشدن زانوهایم روی موزاییکهای خاکی مصلا را حس کردم. انگار همهٔ اجزایم فهمیده بودند که باید باور کنند. باور کنند که او دیگر واقعاً نیست. چادرم را کشیدم روی سرم و صدای هقهقم بلند شد.
نمیدانم چقدر شد، ده دقیقه، یک ربع یا نیم ساعت. هر چند دقیقه یکبار کسی میآمد بغلم میکرد، سرش را میگذاشت روی شانهام و او هم زار میزد. صورت هیچکدامشان را ندیدم. ولی انگار آشنا بودیم.
غممان مشترک بود. آقایمان مشترک بود. نه اینکه تقسیم شده باشد، نه! همهٔ آقا برای من بود. همهٔ آقا برای کناریام. همهٔ آقا برای آن زن جلویی.
به خودم نهیب زدم که بلند شو، قوی باش. خیسی صورتم را با پشتِ روسری گرفتم. چادرم را از روی صورتم کنار زدم. بلند که شدم یک کلاهکاغذی نقابدار سفید، با عکس مشت گرهکرده از سرم افتاد. زنی از پشت سرم گفت: «من گذاشتم سَرِت که آفتاب نخوری»
کلاه را که پس دادم دوتایی گریه کردیم.
صدای مطیعی توی مصلا پیچیده بود:
آه ای خدا، آقای ما حاجتروا شد...
بغض مداح و جمعیت با هم شکست:
خداحافظ ای رهبر مستضعفان...
پشتدستم را کشیدم روی اشکهای زیر چشمم. رفتم جلو. زوم کردم روی تابوتها. قربانصدقهشان رفتم. برایشان بوس فرستادم. زدم توی سَرَم، توی صورتم. حال همهٔ زنهای اطرافم همین بود. برگشتم عقب و از جمعیت زدم بیرون. برگشتم همانجایی که خودم زانو زده بودم. آنجا انگار جای آدمهایی بود که مجبور شدهاند باور کنند. آدمهایی که پاهایشان نای حرکت نداشت. هرکسی طوری افتاده بود و با آقا خلوت کرده بود که انگار آقای شهید فقط مال خودش بود.
به این فکر کردم که چقدر این مرد مالِ همه بود. آقای همه بود. داغش شده داغِ همه. آدمها برایش زانو میزنند. از پا میافتند. جمعیت داشت بیشتر میشد. ولی از آفتاب چیزی کم نشده بود. بنی فاطمه داشت میخواند:
بلند شو علمدار...
صدای ضجه از همه جای مصلا بلند شد.
آدمها همینطور داشتند میآمدند. مطمئن بودم فردا دیگر اینجا جایی برای روی زمین زانوزدن نیست. فردا باید فقط ایستاد. سرم را از وسط آدمهای زانو بغل کردهٔ تک نشسته که یکییکی داشتند بلند میشدند چرخاندم طرف جمعیت و جایگاه. به آقا گفتم: «منم میرم که با بچههام برگردم. با همه چیزم. با همه توانم. ایستاده و محکم، همونطور که شما میخواستین.»
✍#آسیه_کلایی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣1️⃣2️⃣ دختر ناخن بلند
ایستاده بودم جلوی مهپاشهای دور میدان انقلاب؛ قطرههای آب و اشک صورتم را خیس کرده بود. آن طرف میدان خانمی را دیدم که به نظرم آشنا آمد. از جلوی کولرها رد شدم و به سمتش رفتم. آشنا بود. روز قبل توی مصلی دیده بودمش. گوشهای ایستاده بود و زلزده بود به تابوتها و آرامآرام اشک میریخت. توجهم را جلب کرده بود؛ ولی نه آنقدر که بخواهم سر حرف را با او باز کنم. فکر میکردم شاید یکی از آنهایی است که آمده ببیند اینجا چه خبر است. هرچقدر هم به خودم تذکر دادم که مگر تفاوت ظاهریاش دلیل میشود مهر آقا به دلش نباشد، دلم نکشید به گفتگو.
اما حالا فرق داشت. در کمتر از بیست و چهار ساعت، آن هم توی مسیر تشییع آقا دیده بودمش. سلام کردم و بیمقدمه گفتم: «من شما رو تو مراسم وداع دیدم.» با لبخند دلنشینی پاسخ سلامم را داد و گفت که او هم مرا دیده است. تعجب کردم. انگار همان روز یک نخ نامرئی ما دو نفر را به گفتگو کشانده بود و من سلیقه شخصیام را به این اتصال نامرئی ترجیح داده بودم.
معطلش نکردم. پرسیدم: «همون یه بار اومده بودین وداع؟»
عینکدودیاش را از روی چشمهایش برداشت و توی چشمهایم خیره شد و گفت: «یه بار؟ من هر روز سه بار رفتم وداع.»
سه بار؟ یکلحظه چیزی توی دلم لرزید. او هر روز سه بار رفته بود وداع آقا و من برای تهران رفتنم تا لحظه آخر تردید داشتم. برای اینکه بیشتر حرفش را بزند پرسیدم: «چرا؟»
این احمقانهترین سؤالی بود که میتوانستم در مقابل ارادتش بپرسم. اما برایم مهم بود جوابش را بدانم. دستهایش را گرفت جلوی من و ناخنهایش را نشانم داد. ناخنهایش حالت عادی نداشت.
- من معروفم به دختر ناخون بلند. از شب اول تجمعات، با همین تیپ و قیافه و ناخنهای کاشت لاکزده رفتم تجمع. هر شب برا آقا سید علی اشک ریختم و هر شب پرچم کشورمو با افتخار روی دوشم نگه داشتم.
توی یکی از شبها مداح، روضه کربلا میخواند و دل دختر ناخون بلند هوایی میشود برای آرزوی دوران نوجوانیاش. برای سالهایی که هوس دیدن کربلا را داشته و هیچوقت برایش جور نشده برود بینالحرمین. همانجا با امام حسین عهد میبندد که اگر کربلا روزیاش شود، ناخنهایش را بردارد و نمازهای قضا شده و لحظههای بدون عشق امام حسین را جبران کند.
- یک ماه پیش، تو روز تولدم بینالحرمین بودم. قبل کربلا ناخونهامو ریموو کردم که پاک برم پیش آقا امام حسین.
همینطور که این حرفها را میزد لبخند جانداری روی لبهای ژلزدهاش نقش بسته بود.
- من دوباره به زندگی برگشتم و همه اینا رو از ارادتم به آقا سید علی و تجمعهای شبانه دارم.
نمیتوانستم چشمم را از روی ناخنهای کج و معوجش بردارم. بدنم لرز خفیفی داشت. وجدانم خوره شده بود و وجودم را میخورد. بعد از اینکه گفتگویمان تمام شد و خداحافظی کردم، گوشهای از میدان انقلاب نشستم. سرم را انداخته بودم پایین و اشک میریختم و توی دلم با آقا صحبت میکردم. انگار آقا خودش دستم را گرفته بود و برده بود جلوی دختر ناخون بلند تا برای بار هزارم به من بفهماند اگر میخواهم حسابوکتاب دینداری را بفهمم باید به همه چیز با عینک دیگری نگاه کنم.
✍ #کوثر_یونسی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣1️⃣2️⃣ دستهای خمیری در مرکز دنیا
در واحد را دخترکی ششهفتساله باز کرد. پرشور سلام کرد و دوید تو. پشت در چند جفت کفش کوچک و بزرگ ردیف بود و همه زنانه و دخترانه.
زیرانداز نانوایی، وسط خانه پهن بود. قابلمهٔ بزرگ آلومینیومی پر از خمیر، لگن سفید و تمیز پر از توپتوپهای خمیری کوچک، یک ظرف شکلات خردشده، یک ظرف کوچک روغن و یک ظرف مخصوص مواد رومالی، وسط زیرانداز بود و دور همهٔ اینها چند خانم جوان و میانسال و یک دختر نوجوان نشسته بودند. همه با دستهای خمیری و روغنی، آستینهای بالا زده و روسریهای جمعشده دور گردن.
سلام احوال کردم و کنارشان نشستم. جمعِ دور هم نشسته، به خلاف تصور من، نهتنها هیچ نسبت فامیلی با هم نداشتند، بلکه تا امروز هرگز همدیگر را ندیده بودند.
پرسیدم: «پس چطور همدیگه رو پیدا کردید؟»
خانم حسینی که صاحبخانه و پیشنهاددهنده این برنامه بود، با دست خمیری، خانم میانسال روبهرویش را نشان داد و گفت: «دختر مریم خانوم رو توی تجمعات محله میدیدم. خیلی فعال بود. توی همون تجمع با خانوما صحبتش شد که این نون کوهی مازندرانی رو بپزیم، اونم به مامانش خبر داد و اومدن.»
از صحبتها متوجه شدم که آن دختر نوجوان مورد بحث، الان توی جمع نیست. پرسیدم: «خودش امتحان داشته که نیومده؟»
مادرش جواب داد: «نه، خونه مونده خواهر کوچیکش رو نگه داره که من بتونم بیام اینجا.»
نگاهم رفت سمت زهرای ۱۲ساله که بادقت زیاد داشت تلاش میکرد توپهای خمیر را بهاندازه بردارد و خوب گردشان کند. هر کدام را هم که درست میکرد، قبل از اینکه بگذارد کنار بقیهٔ خمیرهای کروی شده، به مادرش نشان میداد و میگفت: «خوب شده؟» مادرش که سر تکان میداد، خیالش راحت میشد و میرفت سراغ بعدی.
سرم را کج کردم سمتش: «زهرا خانوم! شما برای چی اومدی؟»
بدون هیچ مکثی گفت: «به نظر من رهبر شهیدمون برای ما خیلی زحمت کشیده بود. ما هم باید کاری براش بکنیم.»
عادله خانم فوری حرف زهرا را ادامه داد: «رهبر همه چیزش رو، جونش رو، حتی خانوادهاش رو فدای ایران کرد. هر کاری براش بکنیم کمه. هر جایی هر کاری باشه میرم و هر کاری از دستم بر بیاد، برای مردم و رهبر و کشورم انجام میدم.»
صدایش بغض نداشت. حزن نداشت. خشم داشت و اراده. همان چیزهایی که این روزها زیاد دیده بودم
خانمها تندوتند توپتوپهای خمیری کوچک درست میکردند؛ توی سینی میچیدند و روانه میکردند داخل فر. خیلی هم زود کار فر تمام میشد و توپهای برشتهٔ خوشبو و خوشطعم میریختند روی پارچهٔ مخصوص تا خنک شوند.
برایم عجیب بود که چرا امروز دارند این کار را انجام میدهند. امروز جمعه بود و مراسم تشییع قم، سهشنبه برگزار میشد.
خانم حسینی جوابم را داد. چون روزهای بعد سرشان گرم کارهای دیگری میشد.
- امروز میپزیم میذاریم فریزر. چند تا از همسایهها قبولکردن توی فریزرهاشون بذارن. چون خیلی تعدادش زیاده یخچالهای خودمون کم مییاد. روز تشییع میذاریم توی کوله، با بطری آبخنک. میبریم توی مسیر تشییع.
دغدغهٔ خانم حسینی این بود که چون جمعیت زیاد است، چندین ساعت طول میکشد تا مردم بتوانند به خانههایشان برگردند. یک میانوعدهٔ سبک و سالم، لازمشان میشود. خادمهای زوار هم سرشان آنقدر شلوغ است که فرصت غذاخوردن ندارند. یک خوراکی کمحجم و بیدردسر خیلی به دردشان میخورد.
به چهرهٔ جوان و پرانرژی خانم حسینی نگاه کردم. هنوز حداقل ۵ سال تا ۳۰ سالگی فاصله داشت. با چهار فرزند قدونیمقد در این خانهٔ آپارتمانی کوچک، هر کاری که در قد و قوارهٔ زندگیاش بود، به دوش گرفته بود و برایش میدوید. مثل مریم خانم و عادله خانم و دخترهای نوجوانشان.
تصویر صفحهٔ مطلبی که دیشب خوانده بودم، پیش چشمم جان گرفت که رهبر شهید به مسئولان توصیه کرده بودند: «هر جا که هستید و هر کاری به عهده دارید، آنجا را مرکز دنیا بدانید و به بهترین شکل کارتان را انجام بدهید.»
دور و برم را نگاه کردم. ما همینالان با این دستهای روغنی و خمیری، درست در مرکز دنیا نشسته بودیم.
✍ #نظیفهسادات_موذن #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
4️⃣1️⃣2️⃣ حضور
به خدا درست نیست این کار. نکنید. من اصلاً نیامده بودم اینجا برای اینجور برنامهها. من فقط آمده بودم که بیشتر بخوانم، بهتر بفهمم، حالا اگر شد، هی، گاهی یک چیزکی برای دل خودم بنویسم. یعنی چه که «بیاین ببینیم برای روایتنویسی مراسم چکار باید بکنیم؟» منِ درونگرا، بروم مراسم تشییع، چه ببینم؟ چه را بنویسم؟
پایین صفحه تایپ میکنم: «مهارت نوشتنم، اونقدری نیست که روایت خوبی ازش در بیاد. با اجازهتون فردا نمیام. موفق باشید»
گوشی را میاندازم روی مبل و کنترل تلویزیون را برمیدارم. کانالها را بالا و پایین میکنم و روی شبکهٔ نمایش نگه میدارم. دختر هفتهشتسالهای بین جمعیت انگار دنبال چیزی میگردد. فیلم یکی از صحنههای اعزام رزمندهها به جبهه را نشان میدهد. دختر کنار یک وانت میایستد. روی پارچهای نوشته شده «کمکهای مردمی به جبهه».
خاطرم پر میکشد به چهل و پنج سال قبل.
«کمک به رزمندگان اسلام. کمک به جبهههای نبرد حق علیه باطل»
دویدم توی آشپزخانه.
- مادر، ماشین آمد. قلکُمِ مِدِن؟
مادر قلک خروسی را از روی یخچال برداشت. قلک را دودستی گرفتم. دمپاییهای پلاستیکی را انداختم سر پا و دویدم بیرون. ماشین جهاد ایستاده بود سر کوچه. خودم را رساندم به ماشین. دستم را گرفتم لب پنجره. روی انگشتهام ایستادم. چانهام را کشاندم بالا، دست دراز کردم و قلک را دادم به مرد توی ماشین.
- این دخترخانم قلکش رو هدیه داده به جبهه.
مرد قلک را گرفت و جلو میکروفن مُشتیِ توی دستش تکان داد. صدای سکهها پیچید توی کوچه.
صدای سکهها میپیچد توی سرم. به سکهها فکر میکنم. یکی دو مشت سکهٔ پنجریالی و یکتومانی. ارزششان چقدر بوده؟ اندازهٔ یکی دو وعدهغذا، دو سه تا کمپوت، یک جفت دستکش. ته رؤیایم این بود که با پساندازم بشود چند تا فشنگ خرید.
گوشی را برمیدارم. متن قبلی را پاک میکنم و مینویسم: «حضور انشاءالله»
✍ #فاطمه_ظریف #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
تابوت سکینه.pdf
حجم:
4M
ا﷽
5️⃣1️⃣2️⃣ تابوت سکینه
مرد آمد پشت شیشه و با دستهایش علامت ایست نشانمان داد. میخواست خطونشان بکشد که: «در را باز میکنم به شرطی که از روی سر و کلهٔ هم نروید.» در شیشهای را باز کرد و همه هجوم بردند به سمت داخل. من هم با جمعیت حدوداً سی، چهلنفره کشیده شدم توی شبستان. وقتی رسیدم یکنفس عمیق کشیدم و پا تند کردم دنبال تابوت آقا. عین بچهٔ گمشدهای که توی جمعیت دنبال مادرش بگردد از لابهلای آدمها اینوروآنور میرفتم. دویدم سمت راست شبستان و صد و هشتاد درجه دور خودم چرخیدم؛ ولی چیزی پیدا نکردم. رفتم سمت چپ دیدم جایگاهی نیست. سعی صفا و مروه کردم. ناچار همانجا ایستادم و تازه چشمانم باز شد.
✍#راضیهسادات_خلیلیطهرانی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا |بله | تلگرام |📍
ا﷽
6️⃣1️⃣2️⃣ کربلای ایستگاه متروی بیمه
جمعیت فشرده شده بود جلوی ورودی ایستگاه متروی بیمه. آدمها در دو جهت گرهخورده بودند به هم. زور آنهایی که از ایستگاه بیرون میآمدند، به ماهایی که میخواستیم برویم داخل، میچربید. آنها شوق داشتند خودشان را از لای ازدحام مترو بیرون بکشند. برسانند به خیابان لشگری و منتظر آمدن آقا بمانند. خبر نداشتند که ماشین حمل پیکرها، کمی قبل بیمه را رد کرده. خبر نداشتند دیر رسیدهاند و همین بیخبری بهشان قوت و انگیزه میداد که صدِ خودشان را برای زودتر بیرون آمدن از مترو بگذارند.
ما اما خسته و آفتابزده بودیم. به چشم خودمان ردشدن و رفتن آقا را دیده بودیم؛ رفتن جانمان را. حالا خودمان و زانوهای خمشدهمان را داده بودیم دست شلوغی که بکشاندمان جلو، و از زیر تیغ آفتاب سه بعدازظهر، برساند به سایه و خنکای ایستگاه مترو. گرما، عطش، پیکر پارهپارهٔ مردی و تن غرق خون کودک چندماههاش. انگار کن تهران، کربلا شده باشد.
صدای زنی لای جمعیت بلند شد: «راه باز کنید این خانوم بره. بچه داره.» سرها همه چرخید سمت صدا. زن میانسالی داشت با فشارِ دست، موج جمعیت را میشکافت. پشت سرش زن جوانی، نوزادش را توی بغل گرفته بود. دختر بود. سه، چهارماهه شاید. صورت مادر خیس بود و دانههای عرق روی تیغهٔ بینی استخوانیاش، سر میخورد. خم افتاده بود به ابروهای سیاه کمانیاش. دلهره از تکانهای ریز و پشتهم مردمک چشمهاش، شره میکرد. با یکدست تن نوزاد را چسبانده بود به سینهٔ خودش، و دست دیگرش را گذاشته بود زیر گردن نرم و باریکش. زور زن میانسال به باز کردن راه نمیرسید. تنهامان چسبیده بود به هم. حتی اگر میخواستیم هم نمیتوانستیم راهی برای مادر و نوزاد باز کنیم. زنی صداش را از پشت سرم بلند کرد: «بچهرو اونطوری نچسبون به خودت. خفه میشه. بگیرش بالا».
مرد جوانی که سینهٔ دیوار حرکت میکرد، گفت: «خانوم میخوای بچه رو بده من، بگیرمش بالا، رودست». مرد چهارشانه و قدبلند بود. دستهاش را دراز کرده بود سمت مادر، و آماده بود که نوزاد را یکسروگردن از بقیه بالاتر ببرد. مادر، نوزاد را حتی از سینه جدا نکرد. لبهای خشک و رنگپریدهاش از هم باز نشد. کمی سرش را پرت کرد بالا که یعنی نه. صداها چند تا شد: «بده بچه رو بگیره بالا. اونطوری چسبوندی به خودت، تو فشار خفه میشه.» مادر ساکت بود. بچه را از خودش جدا نمیکرد. من انگار صدای قلبش را میشنیدم. «دلش تاب نمیاره بچهٔ چندماهه شو از خودش جدا کنه.» این را به زن موسفیدی که شانه به شانهام ایستاده بود، گفتم. زن موسفید صدا بلند کرد: «خودتم بیا کنار این آقا وایسا که خیالت راحت باشه». گمان میکرد دل مادر شور دزدیدهشدن بچهاش را میزند. اما من آشوب دلش را از توی چشمهاش میدیدم. انگار خودم جای آن مادر بودم. بچه روی دستهای مرد برود بالا. مرد توی فشار جمعیت تلوتلو بخورد. بچه را محکم بگیرد؛ اما بچه آن بالا، لای پنجههای مرد عقب و جلو برود. مادر از پایین اینها را تماشا کند. با هر تکان بچه، تنگ شیشهای توی دلش بشکند. شاید بچه گریه کند. شاید دستوپا بزند. شاید سر کوچکش روی گردن، لق بخورد. دل کدام مادری اینها را تاب میآورد؟
به هر ضرب و زوری که بود، از لای جمعیت کوچهای برای مادر باز کردند، تا خودش را برساند به کنج امنی توی سایهٔ دیوار. مرد قدبلند ایستاد کنارشان، شاید بتواند جلوی موج جمعیت را بگیرد. از انتهای جمعیت، یک بطری آب دستبهدست شد و رسید به مادر. روضه کامل شد. انگار کن تهران، کربلا شده باشد.
✍#زینب_شاهسواری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
7️⃣1️⃣2️⃣ دلهای برشته
سال را نو کرده بودیم و سیزده را بدر که آن تلفنِ ناگهانی، سرخوشی را از سرمان پراند. مادر توی آشپزخانه مشغول آمادهکردن شام بود. دستش را زیر شیر آب گرفت و گوشی را برداشت. حتماً یکی از خالهها بود. سلامعلیک که کرد فهمیدم عمو است. به جوابهای کوتاه خب خب که رسید حواسم رفت سمت مادر که خیره به نقطهای به صدای آن طرف خط گوش میکرد. دهانش باز مانده بود و گوشی توی دستش سنگینی میکرد. از جا پریدم و وقتی پرسیدم: «چی شده؟»
بریدهبریده بهمان فهماند که پدر تصادف کرده و باید برویم بیمارستان. باعجله آماده شدیم. ترس پاهایمان را سست کرده بود و کوچکترین گریه و اشکی میتوانست حالمان را بدتر کند. به خودمان امید میدادیم. تاکسی گرفتیم و بعد از نیم ساعت رسیدیم دم بیمارستان.
عموها و عمهها و مادربزرگم زودتر رسیده بودند. دورهمی شوم و هراسآوری بود. از پشت نردههای حیاط و کنار تابلوی ورودممنوع چشم دوخته بودند به بخش سوانح و تصادفات که با رفتوآمد کارکنانش باز و بسته میشد. دکترها کارشان را بلد بودند. بهخاطر همین ما فقط راه میرفتیم و دعا میکردیم. مادربزرگم با دستهای لرزان تسبیح میانداخت و ذکر میگفت.
یک نفر از آن طرف میلهها سر رسید و با عمویم اینطرف میله صحبت کوتاهی کرد و رفت. چشمهای پرخون عمو چرخید سمت پسر جوانی که به پدرم زده بود. نگاه تهدیدآمیزی کرد و با دست هلش داد که دورتر بایستد. پسر ترسیده و مبهوت سر جایش ماند.
هوا داشت تاریک میشد و نگرانی جان به لبمان کرده بود. مادر گوشهای آهسته اشک میریخت. کسی از آن طرف نردهها صدا کرد: «اینجا نمونید برید خونه ممکنه عمل طول بکشه.»
۱۹ سالم بود و معنی این حرف را نفهمیدم. عمو عینکش را در آورد و وانمود کرد دارد عرق پیشانی و صورتش را با آستین پاک میکند. دستهایش را به دو طرف باز کرد و گفت: «پاشید بریم. اینجا موندن فایدهای نداره.»
با پایی که میرفت و نمیرفت راهی خانه شدیم و بعد از ساعتها انتظار کشنده، یک تماس تلفنی همه چیز را تمام کرد و خبر فوت پدر را بهمان دادند.
برای همیشه داغدار شده بودیم. قتل غیرعمد بود و قصاص نداشت. جزایش دیه بود و زندان. تصور اینکه قاتل حتی یک روز آزادانه بگردد برایمان سنگین بود. برای همین تا جایی که میشد پیگیری کردیم. هفتهها دویدیم. آن هم با چشمهای اشکبار و پفکرده و در گیرودار مراسم ختم و سوگواری؛ از کلانتری به دادگاه، امضای سفتوسخت پای ورقهٔ شکایت آخرش هم شد فقط شش ماه زندان. خیلی کم بود برای به زیر خاک بردن مرد ۴۲ سالهای که آرزوها داشت و برای بعد بازنشستگیاش هزار جور برنامه ریخته بود.
پدرم دیگر زنده نمیشد و ما فقط زمانی که حکم قطعی دادند و قاتلش رفت پشت میلههای سرد زندان تا ترس و تنهایی و تاریکی را حس کند دلمان کمی آرام گرفت. این مقدار کم، جزای دنیویاش بود. آن را سپری کرد و ما دیگر او را ندیدیم و احتمالاً هیچوقت دیگر هم او را نمیبینیم.
اما قاتل هزار رنگ آقا و رهبرمان را چرا. همیشه جلوی چشم ماست. هر صبح قهوهاش را میخورد. گلفبازی میکند. اتوکشیده و کراوات زده جلوی دوربین مینشیند و نشست خبری میگذارد بدون اینکه مجازات شود یا حتی کسی بتواند با مشت بکوبد سر سینهاش و هلش دهد.
ما برای شهادت آقا گریه کردیم. برای نبودش غصه خوردیم. بعد از چند ماه خاکش هم کردیم؛ اما هنوز آرام نشدهایم.
سالی که با سوگ و فقدان شروع شود باید با قصاص برکت یابد. چیزی که خداوند در قرآن از آن بهعنوان حیات و زندگی نام برده. مردم صبور ما از پا نمینشینند. این بغض به آنها نیرو داده و با چشمهای گریان و رخت عزا، کوچه به کوچه میگردند و پرچم به دست فریاد انتقام سر میدهند و تا به اینجا قاتل را از ترس به لکنت انداختهاند تا به وقتش. جان عزیزی گرفته و جانی باید پس بدهد.
باقی بماند برای آخرت.
✍ #زهرا_مصطفایی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
8️⃣1️⃣2️⃣ حلالم کن
صبح روز دومِ وداع، دستم را چند باری بریدم. برای مهمانهای آقا نهار میپختم. یک چشمم به خردکردن سبزیها بود، یک چشمم به تلویزیون؛ به پرهیبیِ سیاه و قرمزهای توی مصلی. تمام حواسم منگنه شده بود به پردهٔ آبی مخمل و صندلی خالیاش. سبزیها و انگشت اشاره یکی شدند زیر چاقو. مثل دیروز، روز اولِ وداع، وسط مصلی بیهیچ حرکت و تکانی ایستاده بودم. نه گرما حالیم بود و نه افتادنِ چادر از سرم. به هزار و یک تذکری که میگفت: «سر راه نایستید خانم» هم حواسم نبود؛ حواسم به او بود. به یوسفم که آن بالا، بالاتر از همه، داشت دل میبُرد.
یکی از پشت سرم داد زد: «چادرت رو از زیر پای ملت جمع کن!» وقتی خودم را زیر خروارها بهت بیرون کشیدم، نزدیک ظهر بود. کناریم شال انداخته بود روی سروصورتش و با صدای بلند زار میزد: «آقا حلالم کن، خیلی دلت رو شکوندم!» بعد، صدایی ظریف و نازکی از پشت سرم گفت: «دیر عاشقتون شدیم، خیلی دیر، حلالمون کن!» سر چرخاندم؛ دختر جوانی بود خوشقدوبالا. روی شانههاش ظریفش چفیه بود. از پشت عینکآفتابی با یوسفم حرف میزد. چشم چرخاندم دورتادور مصلی. انگار همه داشتند با او حرف میزدند.
من هنوز هم رفتنش را باور نکردم. حلالیت، مرحلهٔ بعد از پذیرش بود؛ یعنی چند نفر دیگر باورش کردند؟ اصلاً چند نفر با رفتنش بیدار شدند؟ شب که آمدم خانه، خوابم نبرد؛ باید با خودش حرف میزدم. چراغقوه گوشی را گرفتم سمت میز مطالعه. نور را روی صورت و لبخندش نگه داشتم. زیر لب گفتم: «امروز چند نفر آمده بودند برای حلالیت. شهید مطهری راست میگفت که شهید از راه خونش، خودش را در اجتماع جاوید میکند. میدانی خیلیها رو بیدار کردید؟
میدانم حلالشان کردی، اما خیلی دلم سوخت. درست مثل خودت. خودت بعد از شهادت آقای رئیسی برایمان گفتی دلم به حال رئیسی سوخت. نگفتید آقا؟ گفتید گاهی میآمدند پیشتان برای درد دل و شکایت؟»
دلم یکهو ریخت. دست و پایم یخ کرد. نکند خون به دلش کرده باشیم؟ نکند آقایمان مهدی بیاید و بگوید: «دلم برای خامنهای خیلی سوخت!» یکی داشت بک مشت فکر ناجور میریخت توی سرم. تا صبح دو بار دیگر از رختخواب کنده شدم؛ نشستم و گفتم: «روی همهٔ ما حساب کردی که بهمون گفتی مردم مبعوث شده، درسته آقا؟» و دوباره نور انداختم به چهارگوشهٔ عکسش. هنوز هم میخندید.
صبح روز تشییع، چند باری نفسم برید. مسیرها که یکهو عوض شد، فقط دویدم؛ با پا نه با سر. با سیلِ مردم به درودیوار مترو خوردم. پلههای شریف را دوتایکی بالا کشیدم. چشمهایم چکه میکرد؛ انگار مال خودم نبود، دل داده بود به صدای پیرمردی که با حُزن «حسین، حسین» میریخت روی سر مردم. دو تا پلهٔ آخر را ندیدم و سُر خوردم. به میلهٔ کنار پله چنگ زدم. بهزحمت کمر راست کردم. پرههای چادرم را بالا کشیدم و پا تند کردم سمت میدان آزادی. مدام چادر از سرم میافتاد. پایی را لگد کردم و به چند نفر ناخواسته تنه زدم. بالاخره به میدان آزادی رسیدم، اما به پیکر نه. پاهایم نمیکشید. هُرم تیر از زمین و آسمان میجوشید، عینِ جمعیت. فروریختم گوشهٔ میدان. زانوهایم را بغل کردم. یوسفم بی خداحافظی رفته بود. من تا آخر عمر هم رفتنش را باور نمیکردم چه برسد به حلالیت گرفتن! اما آدم مگر از زندهها حلالیت نمیگیرد؟ سرم را گذاشتم روی زانوهایم. کریمی داشت خون میریخت توی دلم. «دامنکشان رفتی، دلم زیرورو شد.» چیزی از روی قلبم کنده شد. عین نفسهای عمیقی که بعد از بیرون آوردن سر از آب میکشیدم. عین آه عمیق.
یکی داد زد: «آقا! آقا!» اولش باورش نکردم. قرار نبود ماشین پیکرها دور میدان بچرخد. سر بلند کردم. تیزی خورشید نمیگذاشت خورشیدم را ببینم؛ دستم را بالای چشمهای جمعشدهام حمایل کردم. خودش بود. یوسفم برگشته بود. از زمین کنده شدم و دویدم. خودش آمده بود سراغم. وقتی رسیدم به شمشادهای کنار خیابان، او هم رسید. عمامه سیاهش را دیدم. ایستادم، انگار دنیا هم متوقف شد. قلبم تند نمیزد؛ سنگینی هم نمیکرد. بلند گفتم: «آقا حلالم کن»
✍ #خدیجه_عابدی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
انقلاب_آزادی_انقلاب.pdf
حجم:
3.9M
ا﷽
9️⃣1️⃣2️⃣ انقلاب_آزادی_انقلاب
ساعت حوالی ۱۱ است. لحظهای به هم نگاه میکنیم. به نظرم او هم به من فکر میکند چون نگاهمان را خیلی زود از هم پنهان میکنیم. لبخند نمیزنیم حتی. موکب آن دست خیابان صدایی پخش میکند. «مولای ما! من جسم ناقصی دارم...» زن پشت سرش را میچسباند به کرکره سفید مغازه و دستهایش را از زانوها آویزان میکند و خیره میشود به جایی نامعلوم. من سرم را میبرم بین زانوهام. و دستهایم از روی زانوهام آویزان است و حالت درماندگی دادهام به بدنم. و در زن هم چنین چیزی احساس میکنم.
✍ #شیرین_هزارجریبی #فریدونکنار
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣2️⃣2️⃣ حلوای تلخ
پاتیلهای حلوا، دستبهدست چرخیدند و بافاصله هر پنج نفر، وسط سفرهها نشستند. نانهای لواش دستهدسته بافاصله چیده شده بودند. صد جفت دست چروکیده و لاغر یا گوشتی و سفید، به سمت ستون نانها رفت. کمکم جرقجرق النگوها میان همهمه زنانه، گم شد.
- مامان، خانم کچویی اومده.
صدای آشنایی بود.
- کو؟
چشمم به جورابهای مشکی افتاد که روی موکت شتری حسینیه، به چپ و راست میچرخیدند. چادرنماز، هلال شده و نیمی از صورتم را پوشانده بود. من را ندید. نمازم که تمام شد، زینب دختر زهرا خانم را دیدم که کنار یک باند بزرگ نشسته و سرش را روی گوشی خم کرده بود. صدایش کردم. خندید و مادرش را نشان داد که سر سفره سوم نشسته بود و دستکش میپوشید. از دور دست تکان دادم. سینی چای جلوام ظاهر شد.
- ااا خانم کچویی هستین؟ وای دخترم خیلی خوشحال میشه بدونه شما هم اینجایین.
مامان زینب رضایی، شاگرد پارسالم بود. خجالت کشیدم.
- بارکالله، زینبم میاد؟
- من تا ظهرم، بعد که میرم زینب میاد.
چای را بدون قند برداشتم و تشکر کردم. «کاش زودتر آمده بودم، اگر خانه را اسکان زائر نمیکردم بیشتر میتوانستم کمک کنم.»
- خوب مشق من چیه؟
نیم ساعت بعد میان صدای حرف و خنده زنها، خِرت خرت کشیدهشدن قاشقها به پاتیل هم شنیده میشد. سرم را بلند کردم. دور پنج ردیف سفره به طول حسینیه، پر بود از دخترها و زنهای پیر و جوان، ایرانی، افغانی، حتی عرب. لبهای سرخ و یا بیرنگ میجنبیدند و حدقه چشمها میان مژههای ساده و یا ریمل خورده میگشتند. کلمهها با نگاهها گره میخورد جملهها با حرکت سرها و چشمها تمام میشد. در این میان، اما دستها، کار خودشان را میکردند.
- ما چندروزه اینجاییم.
- واقعاً بارکالله داره، من الان که بیرون زدم، اهل خونه گفتن کی تمومه کارِت؟
دستهای زهرا خانم بدون صدای جرق النگو و یا خرت قاشق، حلوا را از کنارههای پاتیل جمع کرد و روی تن نرم نان کشید:
- من به حاجآقا گفتم ما رفتیم موکب تا تشییع درحال خدمتیم.
سرش را بلند کرد و گوشه لبهایش را به پایین انحنا داد:
- چیزی نگفت بنده خدا.
لبخند زدم. از پشت شیشه عینک، گودی زیر چشمش دیده میشد، گونههایش مثل تپههای کوچکی که در مسیر سیل مداوم، شسته شده باشد، فرورفته بودند. زنهای مسئول سفره، سبد لقمههای حلوا را جمع کردند. زینب، دختر زهرا خانم صدای نوحه را بلند کرد:
- بلند شو علمدار...
علم رو بلند کن...
ساکت شدیم. نگاهمان به خردههای حلوا میان پاتیلها، خیره ماند. همه صد و چند زن، یادمان آمد چرا اینجا نشستهایم. لبها بهاندازه یک آه از هم باز شدند. بغض زهرا خانم ترکید. تصویرش در چشمهایم تار شد. نگاهم به دستکشهای پلاستیکی دستم افتاد، با آستین، اشکها را پاک کردم.
- مرغا اومد، خانما زود میخوان، دست بجنبونین.
قابلمههای مرغ را میان سفرهها پخش کردند.
_میگن ریش ریش نکنین با چاقو خردکنین.
میشناختمش، مادربزرگ زینب رضایی بود، روی صندلی نشسته بود. لبخندش، لبخند زینب رضایی بود با یکی دوتا چین کنار لب و گونه.
«چقدر دلم برای بچهها تنگ شده»
- استخوان ریز داره، بگیرین.
- آره رگ و ریشههاشم بگیرین زیر زبون زائر بنده خدا نره.
- این ادویههاش بمونه خوشمزهتر میشه.
صدای حرفها و خندهها، باز هم بلند شد. هر پنج شش نفر، مرغهای پاک شده را داخل یک مجمعه میریختند. سختتر از قبلی بود، دیرتر تمام شد. مسئول سفرهها، مجمعهها را بردند.
- یکی بهم بگه دروغه...
بهم بگین باز دوباره،
آقا سخنرانی داره...
همه ساکت شدند. نگاهها روی قابلمههای خالی ماند. باز یادمان آمد چرا اینجا هستیم. زهرا خانم بلند زد زیر گریه و تصویرش در نگاهم تار شد.
✍ #سمیه_کچویی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظخهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتیهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
1️⃣2️⃣2️⃣ لباس عزا
یکشنبه چهاردهم تیر، دومین روز وداع با رهبر در مصلی تهران بود. شستم روی دکمه کنترل بود. کانالها را بالا و پایین میکردم تا بلکه تصویری واضح و نزدیک از تابوتها ببینم. میخواستم با آقا حرف بزنم. حرفهایی که چهار ماه روی دلم سنگینی میکردند. پسر یکسالهام چند روزی بود که بیقراری میکرد و فقط بغل میخواست. دندان کوچکی قصد کرده بود از لثهاش بیرون بزند. برادر سهسالهاش هم پا میکوبید و شاکی بود که چرا با او بازی نمیکنم. دلم میخواست فقط ده دقیقه دست از سرم بردارند. میخواستم توی حال خودم با آقا حرف بزنم و دل سبک کنم. اما چارهای نبود. باید تسلیم میشدم. روی سرامیک جلوی تلویزیون ماشین پلیس را هل میدادم تا آقا دزده را دستگیر کند. مهدی رسولی میخواند: «یکی بهم بگه که خوابه...» اشکهایم میریخت روی سرامیک. انگار دستهای بزرگی قلبم را توی مشت گرفته باشند و فشارش دهند. انتظارم برای رقمخوردن موقعیت مناسب تا ظهر طول کشید.
موقع ظهر به بهانهٔ آمادهکردن نهار رفتم توی آشپزخانه. پاهایم تا اجاقگاز نکشید. کف زمین نشستم. بغضم ترکید. دستهایم را حائل صورتم کردم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. وقتش بود. باید حرفهایم را به آقا میزدم. صدای هقهق گریه و نجوایم با آقا به هم آمیخته بود. نمیدانم چطور شد که بچهها دنبالم راه نیفتادند. اصلاً توی حالی نبودم که بخواهم نگران سررسیدن بچهها باشم. حرفهایم با آقا تمام شده بود. اما سبک نشده بودم.
گوشیام را برداشتم. پیامک دادم به همسرم که «تو رو خدا منو ببر تهران.» چند ایموجی گریه هم کنارش گذاشتم. تیری بود که در تاریکی پرت کرده بودم. با همسرم تمام سناریوهای ممکن را بررسی کرده بودیم. برایمان امکان نداشت بتوانیم خودمان را به مراسم تشییع تهران برسانیم.
ساعت حدود دو بعدازظهر همسرم تماس گرفت. گفت: «وسایل را جمع کن و آماده باشید تا یکی دو ساعت دیگه حرکت کنیم.» با همکارش صحبت کرده بود. قرار بود شب را خانهشان بمانیم. صبح زود من و پسر بزرگم برویم مراسم تشییع و چند ساعتی بمانیم. بعد برگردیم و همسرم برود. نمیدانم چطور همسرم راضی شده بود به همکارش رو بزند. همکاری که خودش و خانوادهاش قرار نبود توی مراسم تشییع شرکت کنند.
باید سریعتر وسایل لازم را جمع میکردم. لباسهای چروک و شسته نشده بچهها را چپاندم توی ساک. چند تا وسیلهٔ سرگرمی و خوراکی برای توی راه برداشتم. لباسهای مشکی همسر و پسر بزرگم را هم توی کولهپشتی جا دادم. حالا نوبت لباسهای خودم بود. به عادت همیشه، چندین لباس را از توی کمد بیرون کشیدم. گذاشتمشان روی تخت. نگاهشان کردم. باید حداکثر دودست لباس انتخاب میکردم. چشمم روی شیکترین و گرانترین لباسم که مشکی هم بود قفل شد. قرار بود بعد از پنج سال به خانهٔ همکار همسرم برویم. آن سالها که تهران بودیم هر وقت دعوتمان میکردند تمام تلاشم این بود که در بهترین و شیکترین حالت ظاهر بشوم. اما حالا بعد از رفتن آقا و شروع جنگ، خیلی چیزها تغییر کرده بود. همهٔ لباسهای توی کمد را گذاشتم سر جایشان. مانتوی ساده مشکی و مقنعه را از چوبلباسی پشت در برداشتم.
✍ #سیدهمریم_نعیمی #صومعهسرا
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍