#عرفان_و_عاشوراء
#امام_حسین_ع_و_عالم_ذر
#صحیفه_نصر
#اشعار_عرفانی
#مرحوم_نیر
قسمت اول
آفرینش را چو فتح الباب شد
نور احمد مهر عالمتاب شد
رُست از او نور امامان وفی شد بروج سِیرِ آن نور صفی
پس بر آمد نور پاک فاطمه
آن مبارک فاتحت را خاتمه
چارده هیکل چو شد از وی درست
نور پاک انبیا زان نور رُست
پس به ترتیب مراتب زان صُوَر
شد همه ذرات اَکوان جلوه گر
آری آری طلعتِ "اللهُ نور"
این چنین آیینه ای دارد ضرور
چون پدید آرنده ی بالا و پست
آزمایش خواست از قول الست
بر "بلی" و "لا" زبان ها باز شد
ناری و نوری ز هم ممتاز شد
نوریان مأوا به علّیین گرفت
ناریان جا در تک سجّین گرفت
ناگهان پیک خداوند جلیل
در نفوس افکند صِیت الرّحیل
گفت کای مرغان بستان الست
هین فرود آیید از بالا به پست
از بیابان تجرد خَم زنید
خیمه در آب و گل آدم زنید
کشتزار است این حضیض خاک و آب
دانه، فعلِ این نفوس مُستطاب
تا نپاشد دانه را در آب و گل
برزگر وقت درو ماند خجل
تا نکارد تخم را در آب و خاک
بر نچیند باغبان از نخل و تاک
تا نگیرد عکس در آیینه جا کس نیابد زو نشان اندر هوا
تا به دیواری نتابد آفتاب
پرتو وی کس نبیند جز به خواب
پس نفوس از زیر و بالا پر گشود
جمله در چاه طبیعت شد فرود
در حضیض چَه شکست آن بال و پر
که پریدتدی بدان در اوج ذرّ
چون عجین طینت زیبا و زشت
دست سلطان ازل در هم سرشت،
شد دفین، آن شمع های مشتعل
در شبستان مزاجِ آب و گل
چون هیولا شد مصور با صور
هر یک از مشکات خود شد جلوهگر
لیک طبع اختلاط آن سرشت
شد موثر در مزاج خوب و زشت
نور و ظلمت چون به هم آمد قرین
این از آن رنگی پذیرفت، آن از این
لاجرم در طبع احرار و عبید
شد تقاضای تبه کاری پدیـــد
پس ندا آمد ز اوج کبـــریا با گروه انبیاء و اوصیــــــــاء
کای گروه مُنهیانِ باشــکوه
این سیه رویی که شویَد زین وجوه؟
برنیامد این ندا را کس مُجــیب
جز قتیل حق، حبیب ابن الحبیب
آن خلیل حلم و ایوب بــــلا
نوح طوفان و حسین کربلا
زآنکه از ارکان عرش استوا
رکن عقل از نور احمد شد بپا
رکن روح از نور پاک مرتضی
حکمت آموز دبستان قضا
رکن نفسی قائم از نور حسن
رکن طبعی از حسین مُمتحَن
چون در اینجا بود خلط طینَتین
می نبود آنجا به جز ذکر حسین
کاوست ربّ النوع این رکن وثیق
قصه کوته به، که شد معنا دقیق
این سخن درخورد فهم عام نیست
راه عشق است این، ره حمام نیست
گفت حق کای شافع خُرد و بزرگ
این شفاعت راست شرطی بس سترگ
هرکه در این ره فنا فی الله نشد
بر سریر جرم بخشی شه نشد
کانال ضامن اشک
@zameneashk
#عرفان_و_عاشوراء
#امام_حسین_ع_و_عالم_ذر
#صحیفه_نصر
#اشعار_عرفانی
#مرحوم_نیر
قسمت دوم
بایدت در راه دین ای مقتدا
کرد جان بهر گنهکاران فدا
شُست از فرزند و مال و عزّ و جاه
دست، تا باشی ضعیفان را پناه
آفتابا، هین ز شرق نیزه، سر
باز کش کاین ظلمت آید مستتر
دست از دست برادر شوی چیر
وین ز پا افتادگان را دست گیر
پیکر فرزند کن در خون غریق
می نشان از آتش دوزخ حریق
شیر بر اصغر ده از پستان تیر
تشنگان را کن ز جوی شیر سیر
بر کف داماد از خون نِه خضاب
نقش جرم عاصیان می زن بر آب
پای بیمارت به غُل چون بنده کن
ای مسیحا، مردگان را زنده کن
خواهران و دختران می ده اسیر
وین اسیران را رها کن از سَعیر
باز زن بر خیمه، آتش ای سلیل
می بِکُن آتش گلستان بر خلیل
هین بران کشتی به خون در کربلا
نوح را بِرهان ز طوفان بلا
تشنه لب باز آی بیرون از فرات
دِه هزاران خضر را آب حیات
منجی افتادگان در چَه تویی
خون به دست آور که ثار الله تویی
پشت پای "لا" به نُه خرگاه زن
خیمه در صحرای "اِلا الله" زن
غرقه در خون با تن صد پاره باش
بر گناه مجرمان کفاره باش
کاین چنین خونی بباید ای هُمام
تا کند این ناتمامان را تمام
قلب اَکوانی، تو در خون باش غرق
خاک ماتم ریز عالم را به فرق
کاین سیه رویی ز افراد بشر می نشوید غیر آب چشمِ تر
گفت آن شاه سریر ارتضا
کانچه گفتی جمله را دارم رضا
ترک مال و ترک جان و ترک اهل
چون تویی جانان بسی سهل است، سهل
من خود از خود نیستم زانِ توام
هر چه گویی بنده، فرمان توام
باده ام خون است و ساقی دست عشق
مستِ عشقم، مستِ عشقم، مستِ عشق
گفت ایزد کای شه احمد سرشت
عهد خود را نامه ای باید نوشت
پس نوشت او نامه ای با دست خویش
مُهر بر وی بر نهاد و داشت پیش
جد و باب و مام و فرزندانِ راد
مر گواهی را بر او خاتم نهاد
گفت حق کای شمع بزم روشنم
شاد زی که خون بهای تو منم
هر چه در پاداش این عهد درست
خواهی از ما، خواه! یکسر زان توست
گفت شه صادق نیم این ذوالمنن
در وفا گر از تو خواهم جز تو، من
پس سپرد آن عهد زان بزم بلی
عاشقانه راند سوی کربلا
کانال ضامن اشک
@zameneashk