#در_محضر_خورشید
مهمان خسته
حسنی احمدی
برید ابن معاویه عجمی در کنار محمد بن علی نشسته بود و سؤالاتش را از باقر العلوم خاندان حبیبم می پرسید. باقر هم با گشاده رویی پاسخ می داد لحظاتی نگذشت که مردی وارد شده چهره مرد خسته بود و از ظاهرش معلوم بود از راهی دور به دیدار فرزند رسولم آمده. محمد بن علی لبخندی زد و مرد را به نشستن دعوت کرد. مرد نشست خسته بود اما چشم از باقر بر نمی داشت. دودل بود که کاری که می کند بی احترامی نباشد اما دلش را به دریا زد و پاهای چاک چاک و زخمی اش را نشان باقر داد و گفت: «من از خراسان آمدم به خدا قسم مرا از خراسان و از راه دور به اينجا نياورده مگر محبت شما اهل بيت.» محمد بن علی به پاهای مجروح مرد نگاه کرد و بعد رو به مرد کرد و گفت: «به خدا قسم اگر سنگی هم ما را دوست بدارد، خدا آن را با ما محشور خواهد فرمود، آيا دين جز محبت چيز ديگرى است؟»
گل از گل مرد خسته شکفت. حس می کرد خستگی راه از تنش درآمده. باقر رو به برید کرد و گفت: «بگو بیایند و از مهمان ما پذیرایی کنند.»
برید از جا برخاست او هم از شنیدن سخنان محمد بن علی شاد بود.
منبع: سفينه البحار، ج ۱ ص ۲۰۴
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97
#در_محضر_خورشید
خدمت به مؤمن
حسنی احمدی
مرد از این که توفیق پیدا کرده تا در خدمت پسر رسول ما طواف کند در پوستش نمی گنجید. صادق همچنان که طواف می کرد ذکر می گفت. هنوز طواف به نیمه نرسیده بود که یکی از شیعیان آمد و از دور اشاره کرد تا مرد به کمک او برود اما مرد حاضر نبود طواف با پسر رسول خدا را رها کند پس اعتنایی نکرد. لحظاتی گذشت مرد شیعه بازگشت و دوباره به او اشاره کرد تا او را همراهی کند. جعفربن محمد که متوجه حضور مرد شد رو به صحابه خود کرد و پرسید: «آیا آن مرد تو را می خواند؟» صحابی سری به نشانه تأیید تکان داد و گفت: «بله یابن رسول الله یکی از شیعیان و از دوستان شماست.» صادق گفت: «همراه او برو.» مرد کمی فکر کرد و بعد پرسید: «آیا طوافم را بشکنم.» صادق پاسخ داد: «آری.» مرد دوباره پرسید: «حتی اگر طواف واجب باشد؟» جعفربن محمد محکم و قاطع گفت: «همراه او برو.» مرد لحظه ای درنگ نکرد طواف خود را شکست تا بتواند باری را از شانه برادر شیعه ای بردارد. مرد رفت و نواده محمد به تنهایی طواف خود را به پایان رساند.
منبع: اصول کافی، ج ۲ ،ص ۱۷۱
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97
#در_محضر_خورشید
مراقب باش
حسنی احمدی
صفوان جما به مردی که وارد شد نگاهی انداخت. مرد سلام کرد و مؤدب در محضر فرزند رسول ما نشست. صفوان مرد را می شناخت او زیاد بن مروان عبدی بود که در دستگاه خلافت بنی عباس خدمت میکرد اما از مؤمنین بود. لحظاتی گذشت و بعد موسی بن جعفر رو به زیاد کرد و گفت: «آیا با آنها همکارى و هماهنگى در کارها دارید؟» زیاد سرش را پایین انداخت و بهآرامی گفت: «آرى، اى مولا و سرورم!» موسی بن جعفر با نارحتی پرسید: «چرا چنین مىکنى؟!» زیاد که احساس شرمگینی میکرد گفت: «اى سرورم! من مردى آبرودار و آبرومندم، و نیز عائلهمند مىباشم؛ و مال و ثروتى هم ندارم که تأمین معاش و زندگى کنم.» کاظم با صدایی که اندوه از آن مشخص بود گفت: «اى زیاد! به خداى یکتا سوگند، چنانچه از آسمان به زمین بیفتم و قطعه قطعه گردم و گوشتهاى بدنم را پرندگان جدا کنند، این برایم بهتر است تا آن که با این این ظالمان همکارى و معاشرت داشته باشم.» صفوان که تا آن لحظه ساکت بود و به گفتگوی مولایش با زیاد گوش میداد پرسید: «یا ابن رسول اللّه! پس در چه صورتى مىتوان با آنها همکارى نمود؟» موسی بن جعفر رو به صفوان کرد و گفت: «در صورتى مىتوان کنار آنها بود و با آنها همکارى نمود که براى نجات مؤمنى یا آزادى اسیرى باشد، که در چنگال آنها گرفتار باشد. و در غیر این صورت، خداوند متعال به کمکدهندگان ظالمان وعده عذاب دردناک داده است.»
بعد از آن: موسی بن جعفر لحظاتی سکوت کرد و سپس گفت: «پس مواظب باش، که خداوند متعال شاهد و ناظر همه حالات و همه کارها است؛ و آنچه را که اراده نماید، انجام مىدهد.»
منبع: مستدرک الوسائل: ج 13، ص 136، ح 15
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97
#در_محضر_خورشید
به او اعتماد نکن
حسنی احمدی
اسماعيل نزد پدر آمده بود تا با او مشورت کند وقتی فرصت را مناسب دید گفت: «فلانى مىخواهد به يمن برود و من هم مقدارى پول دارم، آيا صلاح مىبينید كه آنها را به او بدهم تا مقدارى اجناس برايم خريدارى كند و از اين راه سودى برده باشم؟» جعفر بن محمد دستی بر شانه پسرش گذاشت و گفت: «اى پسر! آيا نمىدانی او شرابخوار است؟» اسماعيل گفت: «مردم اينگونه مىگويند و از كجا معلوم كه شرابخوار باشد؟» فرزند حبیبم محمد لحظاتی سکوت کرد و سپس گفت: «اين كار را نكن و پولهايت را به او نده.» اسماعيل از خانه بیرون آمد با خوش فکر کرد من که او را ندیدهام که شرابخواری کند پس تصمیم گرفت پولهای خودش را به مرد بدهد تا برایش تجارت کند. مدتی گذشت مرد پولهای اسماعیل را حیفومیل کرد. موسوم حج بود اسماعيل كه بهخاطر از دست دادن پولهايش غمگين بود به دور کعبه طواف مىكرد و مىگفت: «خدايا مرا از پاداش و عوض پولم برخوردار بگردان.» فرزند حبیبم که حال پسرش را اینگونه دید خود را به او رسانيد و از پشت سر دست به شانه او زد و گفت: «ساكت باش فرزندم تو هيچ حقى بر خداوند ندارى و پاداشى ندارى كه به تو عنايت كند و عوضى به تو بدهد چه اينكه تو فهميدى كه او شرابخوار است و به او اعتماد كردى.» اسماعيل شرمگینانه سرش را پایین انداخت و گفت: «من كه نديدم او شراب بخورد، شنيدم كه مردم مىگويند او شرابخوار است.» صادق آلمحمد گفت: «فرزندم! خداى ازوجل در كتابش فرموده است: (يومن باللّه و يومن للمؤمنين) یعنى پيامبر، خدا و مؤمنين را تصديق مىكند. وقتى مؤمنين به چيزى شهادت دادند آنها را تصديق كن ».جعفر لحظاتی سکوت کرد و سپس ادامه داد: قرآن مىفرمايد: «اموال خود را به انسانهاى نادان ندهيد. وچه كسى نادانتر از شرابخوار. باید بدانی که پيشنهاد شراب خوار در مورد ازدواج پذيرفته نگردد، ميانجيگرى او قبول نشود و امانت به او سپرده نشود. پس كسى كه به او اعتماد كند و امانتى به او سپارد و حيفوميل نمايد، پاداش و عوضى نزد خداوند ندارد.»
منبع: بحارالانوار، ج 78، ص 320
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97
#در_محضر_خورشید
دینداری
حسنی احمدی
ابىجارود از این که کنار فرزند رسول ما نشسته بود در پوست خود نمیگنجید اندکی درنگ کرد و بعد گفت: «اى فرزند رسول خدا! آیا شما دوستى و دلباختگى و پیروى مرا نسبت به خود مىدانید؟» باقر آل محمد دستان ابیجارود را در دست گرفت و گفت: «آرى.» ابیجارو لبخندی زد و گفت: «من از شما پرسشى دارم که مىخواهم به من پاسخ دهید زیرا چشمم نابینا است و کمتر راه مىروم و همیشه نمىتوانم شما را زیارت کنم.» محمد بن علی پاسخ داد: «سؤال خود را بپرس.» ابی جارود پرسید: «مرا از دینى که شما و خاندانتان خدا را بر اساس آن عبادت مىکنید آگاه کن تا من هم بر اساس آن خدا را دیندارى کنم.» محمد بن علی با مهربانی گفت: «با سخنى کوتاه سؤال بزرگى کردى، به خدا سوگند همان دینى که خود و پدرانم خداوند را به آن دیندارى مىکنیم به تو مىگویم.» اول شهادت به یگانگى خداوند و رسالت محمد صلىاللّه علیهوآله. دوم اقرار به آنچه پیامبر صلىاللّه علیهوآله از جانب خداوند آورده است. سوم محبت به دوست ما و دشمنى با دشمنان ما. چهارم پیروى از فرمان ما. پنجم انتظار قائم ما. و پنجم کوشش (در انجام واجبات) و پرهیز از محرمات سخنان باقر تمام شده بود و ابیجارود به فکر فرو رفته بود.
منبع وسائل الشیعه، ج 2، ص 918
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97
#در_محضر_خورشید
رهایی از مرگ
حسنی احمدی
مأموران حکومتی، قصابی را کنار کشته ای همراه چاقوی خون آلود یافتند. قرائن و شواهد همه نشانگر کشته شدن مقتول توسط این قصاب بود. مأمورین وی را با همان وضعیت نزد برادر حبیبم آوردند. وصی رسولم خطاب به او فرمود: چه کسی آن شخص را به قتل رسانده است؟ قصاب گفت: من او را کشته ام. وصی رسولم طبق قرائن و اعترافات متهم دستور قصاص صادر کرد. هنگام اجرای حکم مردی را دیدند که به سرعت به سوی آنان می آید و فریاد زنان می گوید: من او را کشته ام قاتل حقیقی منم. او بی گناه است. آن مرد را نزد وصی رسولم؛ علی آوردند. او سوگند یاد کرد که من او را کشته ام. وصی حبیبم به قصاب گفت: چرا اعتراف به قتل کردی؟ قصاب گفت: چون مرا کنار جنازه خون آلود با چاقوی آغشته به خون دیدند یقین کردم که به غیر اقرار به قتل برایم راهی نیست. اما واقع امر این است که گوسفندی سر بریده بودم که چون چاقوی خون آلود همراهم بود با مأموران مواجه شدم و همانجا خشکم زد. جانشین رسولم دستور داد آن دو را برای قضاوت نزد فرزندش حسن ببرند. نور چشم حبیبم؛ حسن فرمود: اگر این مرد شخصی را کشته در مقابل جان قصاب را نیز نجات داده است.
در قرآن آمده هر کس انسانی را از مرگ رهایی بخشد چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است. وصی رسولم دستور داد هر دو را آزاد کرده، دیه مقتول را از بیت المال به ورثه پرداخت کنند.
منبع: تهذیب، ج ۱۰، ص ۱۷۳
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97
#در_محضر_خورشید
عیادت از مریض
حسنی احمدی
زید بن ارقم در بستر بیماری افتاده بود. او یکی از کسانی بود که در غدیر خم حضور داشت ولی حاضر نشد برای شهادت دادن به نفع علی حاضر شود. علی خبر بیماری ارقم را که شنید تصمیم گرفت به عیادت او برود. علی که وارد اتاق شد همین که چشم زید به او افتاد گفت: «مرحبا به امیرمؤمنان که از من عیادت می نماید، با اینکه از ما دلگیر و آزرده خاطر است. و بعد اشک در چشمانش حلقه زد.» علی کنار بستر زید بن ارقم نشست و گفت: «اى زید، آن ناراحتی که براى ما به وجود آوردی، هرگز مانع آن نمی شود که ما شرط انسانیت و حق دوستی را فراموش نموده و تو را در حال بیمارى عیادت نکنیم.»
علی لحظاتی سکوت کرد و بعد ادامه داد: «هر کس مریضی را براى رضاى خداوند عیادت کند، تا هنگامی که در کنار مریض نشسته باشد، در سایه رحمت و لطف الهی خداوند قرار خواهد داشت و چون بخواهد برخیزد که از نزد مریض بیرون رود، خداوند متعال هفتاد هزار ملِک را مأمور می نماید تا براى او درود و تحیت فرستند و مشمول رحمت الهی قرار می گیرد.» پسر عم رسول مهربانم نگاهی به چهره شرمسار زید کرد و سپس افزود: «اى زید، من دوست داشتم که چنین فضیلتی شامل حالم گردد و به همین جهت از تو عیادت کردم.»
منبع: بحارالانوار، جلد۸۱، صفحه ۲۲۸
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97
#در_محضر_خورشید
دعایت نمیکنم
حسنی احمدی
مرد مضطرب بود و به سرعت قدم برمی داشت. چهره اش طوری در هم کشیده شده بود که هر کس او را می دید متوجه می شد که مشکلی بزرگ دارد. مرد با همان هیجان خودش را به محضر صادق آل محمد رساند و کنارش روی زمین نشست. جعفربن محمد نگاهی به صورت مرد انداخت و پرسید: «چه اتفاقی افتاده که این چنین پریشان حالی؟» مرد گفت: «درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت روزی عنایت کند که خیلی فقیر و تنگدست هستم.» صادق سکوت کرد. لحظات به سختی برای مرد می گذشت. سپس رو به مرد کرد و گفت: «هرگز دعا نمی کنم.» مرد که انتظار نداشت چنین کلامی را از زبان فرزند حبیب ما بشنود با صدایی که از تعجب می لرزید پرسید: «چرا دعا نمی کنید؟» صادق تسبیحی را که در دست داشت روی زمین گذاشت و به چشمان مرد خیره شد تا شاید کلامش تأثیر بیشتری در مرد داشته باشد و بعد گفت: «برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است. خداوند امر کرده که روزی را پی جویی کنید و طلب نمایید، اما تو می خواهی در خانه بنشینی و با دعا روزی به خانه خود بکشانی.» عرق شرم بر پیشانی مرد نشست. از درخواستی که کرده بود خجالت کشید. دیگر ماندن در آنجا برایش راحت نبود پس برخاست و راهی را که آمده بود بازگشت و با خودش جملاتی را که از جعفر بن محمد شنیده بود مرور می کرد.
منبع: وسایل الشیعه، ج ،۴ ص ۵۲۰
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97
#در_محضر_خورشید
سعادتی برای زرقاء
حسنی احمدی
زرقاء با غرور به معاویه نگاه کرد. اما معاویه خشمگین بود سخنان زرقاء برایش گران تمام شده بود. او در تمام مدت جنگ بر علیه او و لشگریانش رجز خوانده بود و حال با غرور از خودش دفاع می کرد و آن را سعادتی برای خودش می دانست. زرقاء که خشم معاویه را دید گفت: «ای معاویه! کدام خوشبختی از این بزرگ تر که من با علی مرتضی در آن چه انجام داده شریک باشم و از ثواب در آن سرای من را نصیبی باشد.» معاویه از جا بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. می دانم محبتی که از علی پسر عموی رسول مهربان ما در دل زرقاءست معاویه را آزار می داد. معاویه ایستاد به زرقاء زل زد و گفت: «من به شگفت می آیم که بعد از علی وفای شما را در محبت به او زیاد می بینم.» زرقاء لبخندی زد و گفت: «سوگند به خدا که هنوز اندازه دوستی ما را با علی ندانسته ای.»
معاویه سکوت کرد دیگر حرفی برای گفتن نداشت.
منبع: ابن اعثم، ص۵۷۵
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97
#در_محضر_خورشید
بینوا
حسنی احمدی
همه دور محمد نشسته بودند و با هم گفتگو می کردند. محمد که جمع یارانش را جمع دید فرصت را مغتنم شمرد و رو به یارانش کرد و پرسید: «از نظر شما فقير و بينوا كيست؟» لحظه ای سکوت بر همه جا حکم فرما شد. یکی از یاران زودتر از بقیه گفت: «یا رسول الله كسی كه درهم و دينارى نداشته و دستش از مال دنيا تهی باشد.» محمد لبخندی بر چهره نشاند و گفت: «آنكه شما می گویيد فقير نيست.» می شد تعجب را در چهره تک تک یاران حبیبم محمد مشاهده کرد. محمد که جمع را آماده پذیرش سخنانش دید گفت: «بينوا كسی است كه در عرصات قيامت بيايد و حق اشخاصی به گردن او باشد. به اين طريق كه يك نفر را زده و ديگرى را ناسزا گفته حق شخص ثانی را ضايع نموده و يا غصب كرده، اگر حسنات و كار خوبى داشته باشد در قبال حقوق مردم از او می گيرند و می دهند به صاحبان حقوق و چنانچه حسناتی نداشته باشد از گناهان كسانی كه بر اين شخص حقی دارند برداشته می شود و آن گناهان را بر او بار می كنند و بينوا چنين كس است. همين موضوع منظور خداوند تبارك و تعالی در اين آيه شريفه است و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم؛ بارهاى سنگين خود را برمی دارند و بارهاى سنگين ديگرى را بر دوش آن ها می گذارند.» سخنان محمد تمام شد یاران در فکر فرو رفتند و حبیبم سر به آسمان بلند کرد و سپس گفت: «تا اذان چیزی نمانده باید مهیای نماز شویم.»
منبع: انوار نعمانيه، ص ۳۴۹
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97
#در_محضر_خورشید
بینوا
حسنی احمدی
معاویه مجلسی به پا کرده بود و با یارانش سخن می گفت. لحظاتی که گذشت معاویه پرسید: «هیچ کدام از شما زرقا را در روز صفین به یاد دارد؟» عمرو عاص گفت: «آری حتی سخنانش را از حفظ داریم.» معاویه دستی به ریش هایش کشید و گفت: «اگر بخواهید در مورد او رأیی بدهید چه می دهید؟» یاران معاویه به هم نگاهی کردند و بعد یکی از آن ها گفت: «او را با شمشیر بکشید تا کیفر اعمالش را ببیند.» معاویه نیش خندی زد و گفت: «بد رأیی دادید. آیا برای من قبیح نیست که مرتکب قتل زنی بشوم و این عار برای من بماند که زنی را کشتم. بهتر است به حاکم کوفه دستور بدهم او را به همراه محارمش با ساز و برگ و احترام به شام بفرستد.»
✨✨
حاکم نامه را به سوی زرقا گرفت. زرقا نامه را باز کرد و خواند و بعد نگاهی به حاکم کوفه کرد و گفت: «اگر به اختیار خودم باشد به شام نمی روم مگر مجبورم کنید.» حاکم گفت: «اختیاری نداری.»
✨✨
زرقا وارد بارگاه معاویه شده. معاویه برخاست و از او به گرمی استقبال کرد. زرقا اما چیزی نمی گفت. معاویه رو به زرقا کرد و گفت: «می دانی تو را به چه منظور اینجا آورده ایم؟» زرقا گفت: «نمی دانم.» معاویه گفت: «تو همان نیستی که در جنگ صفین، سوار بر شتر سرخ مو شده و در وسط میدان نبرد ایستاده بودی و مردم را به جنگ تشویق و آتش نبرد را روشن می کردی؟ منظورت از این کار چه بود؟» زرقا گفت: «هرکس درست بیندیشد می فهمد.» معاویه لبخند شیطانی زد و گفت: «تو مردم را تشویق به جنگ می کردی و می گفتی؛ مهاجرین و انصار باید صبر کنند و در راه حمایت حق و برانداختن باطل کوشا باشند؛ بدانید که خضاب زنان از حنا و خضاب مردان از خون است.»
زرقا نفسی عمیق کشید و گفت: «آن روز خیر و شر در مقابل یکدیگر قرار گرفته بود.» معاویه با خنده ای تحقیرآمیز گفت: «وفاداری شما نسبت به علی پس از مرگش، از محبت شما به او در دوره حیاتش عجیب تر است.»
به زرقا نگاه می کنم که از ولی ما شجاعانه دفاع می کند در حالی که او دیگر در این دنیا نیست.
منبع: اصحاب امام علی، ج،۲ ص ۱۴۹۶ ـ ۱۵۰۰
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97
#در_محضر_خورشید
یاد علی
حسنی احمدی
سوده روبروی معاویه نشسته است. می دانم برای چه به سراغ معاویه آمده. معاویه پوزخندی زد و گفت: «نیاز تو چیست؟» سوده گفت: «به درستی که خداوند از تو درباره امور مسلمانان و آنچه به تو واگذارده، پرسشگر است. همواره از سوی تو کسی نزد ما می آید که مقامت را بزرگ می شمارد، اقتدار تو را می گسترانَد و ما را سبک می شمارد و به کارهای شاق وامیدارد و مرگ را به ما می چشانَد. این، بُسربن ارطاة است که به سوی ما آمد، مردان ما را کشت و ثروت های ما را گرفت. اگر سرسپاری نبود، عزت و سربلندی در میان ما حاکم بود. پس اگر او را عزل کنی، تو را سپاس گوییم؛ وگرنه به خداوند شکایت بریم.» معاویه گفت: «مرا تهدید می کنی؟!» از جا بلند شد و خشمگین گفت: «تصمیم گرفته ام تو را بر شتر سرکش سوار کنم و به سوی بُسر برگردانم تا فرمانش را درباره تو به اجرا گذارد.»
سوده خاموش شد و زیر لب خواند:
درود خداوند بر بدنی که قبر، او را در برگرفت، و عدالت در آن دفن شد.
او با حقیقت، هم قسم شد و چیزی را جایگزین آن نمی کرد، او با ایمان و حقیقت، همراه بود. معاویه پرسید: «در مورد چه کسی حرف می زنی؟» سوده گفت: «به خدا سوگند، این، امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام است. روزی نزد او آمدم تا درباره مردی که او را سرپرست گرفتن مالیات ها کرده و ستم کرده بود، گفتگو کنم. او را ایستاده یافتم که قصد نماز خواندن داشت. وقتی مرا دید، باز ایستاد و با روی گشاده و مهر و مدارا به سوی من آمد و گفت: «خواسته ای داری؟». گفتم: «بلی؛ و جریان را به وی گفتم.» گریست و گفت. «بار خدایا! تو گواهی که من به آن ها فرمان ستمگری بر بندگانت و رها کردن حقوق تو را ندادم.»
آن گاه از جیب خود، کاغذی را درآورد که در آن چنین نوشته شده بود: «به نام خداوند بخشنده مهربان! در حقیقت، شما را از جانب پروردگارتان برهانی روشن آمده است. پس پیمانه و ترازو را تمام نهید، و اموال مردم را کم ارزش مدانید و در زمین، پس از اصلاح آن، فساد مکنید. این رهنمودها، اگر مؤمنید، برای شما بهتر است. هنگامی که نامه ام را خواندی، کارهایی را که در دست توست، سامان ده تا کسی را روانه کنیم از تو باز ستانَد. والسلام.».
آن گاه این نامه را به من داد و آن را آوردم و به فرماندارش سپردم و او برکنار شد.
معاویه در حالی که صورتش از خشم برافروخته شده بود گفت: «آنچه می خواهد، برایش بنویسید. او را به شهر خود بازگردانید که شکایتی نداشته باشد.» نگاهم به سوده است که از جا بر می خیزد در حالی که زیر لب نام علی جانشین حبیبم را می برد.
منبع: بحار الأنوار، ج ،۴۱ ص ۱۱۹
@zane_ruz
ارتباط با ادمین:
@zaneruz97