هدایت شده از دخٺـ🖤ـࢪۅنه
#آنمردبابارانمیآید
گرسنگی دیگر امانم را بریده است. دلم میخواهد به مامان بگویم قبل از اینکه تلف شوند شام مرا جدا بکشد اما به اوضاعی که مادر و بهناز دارند دلم نمی آید. چیزی بگویم سرم را از روی کتاب و دفتر هایم که الکی جلوی رویم بازمانده بلند می کنم و زیر چشمی به بابا نگاه میکنم .
خونش را دارد می خورد صورتش قرمز شده و تندتند سبیل هایش را می جود .رادیو را روی پایش گذاشته و بدون این که موجش را درست کند به خرش خرش گوش می کند. معلوم است که اصلا حواسش آنجا نیست.
بهناز خیلی وقت است که مثل مجسمه ایستاده دم پنجره و توی تاریکی زل زده به مامان که بیتوجه به سرما چادرش را پیچیده دور کمرش و لبه ی حوض کوچک وسط حیاط نشسته و تسبیح میاندازد.
به ساعت نگاه می کنم حالا دیگر نیم ساعت از شروع حکومت نظامی گذشته و هنوز بهروز بر نگشته. خدا به او رحم کند حتی اگر سالم هم برگردد خانه فکر کنم از دست بابا تکه بزرگه ی او گوشش باشد.
ناگهان صدای شلیک چند تیر هوایی از همان نزدیکی ها بلند میشود و هر سه ی ما را از جا می پراند . بابا رادیو را که از روی پایش افتاده زمین بر میدارد و به طرف پنجره خیز بر میدارد. بهناز که کم مانده اشکش در بیاید با ترس به بابا نگاه می کند.
بابا پنجره را باز میکند و بلند میگوید :
چی شد ؟نیومد این پدر آمرزیده؟
صدای مامان خفه و گرفته به گوش میرسد: توروخدا جلال برو دنبالش
بابا عصبانیت می گوید :
مثل اینکه حکومت نظامیه ها! کجا برم دنبالش؟
صدای مادر کمی میلرزد :
اگه واسه بچم اتفاقی بیفته من چه خاکی به سرم کنم؟
_ چقدر بهت گفتم زن! نذار دم غروب این چشم سفید از خونه بره بیرون من که خونه نیستم که حواسم بهش باشه
صدای مادر به اعتراض بلند می شود
_حرفها می زنی شماها ! مگه بچه است که از پسش بر بیام ؟خدا شاهده وقتی میرفت بیرون چقدر بهش سفارش کردم
بهناز رو به بابا می کند صدایش به بغض آلوده است
_ آره بابا منم شاهدم
بابا به طرف بهناز برمیگردد و انگار که دیوار را برای خالی کردن دغدغه بیش از همه کوتاه تر می بیند با تشر می گوید:
تو هم که اشک دم مشکته