" أَمانهحضن "
نمیدونم کی قرارع این پیام بخونه ولی لطفاً به دسته ملیکا برسونین اولین باری که دیدمت توی راهیان بودیم کلی حرف زدیم از جهاد و درس کلی سوال پرسیدم ازت فکر کنم دیوونه شدی ولی خیلی مهربون و صبورانه بهم جواب دادی بانو خیلی نمیشناسمت ولی میدونم دختر خیلی مهربونی هستی نمیدونستم تولدته ولی از این به بعد یادم میمونه دختری به نام ملیکا توی این روز به دنیا اومد و قرار شد با مهربونیش دنیای دوست هاشو قشنگ تر کنه از طرف سدنا
.
.
الهیییییییی که عزیزِ مننن
اینا همش از لطف توعه که اینطور میگی
قشنگیات یادم میمونه
خوشحالم کردی
ممنونتم مهربون :))
هدایت شده از « سِیدلَر »
دختره کثافت دوسداشتنی برداشته ، پرچم و سنگ حرم حضرت عباس ُ آورده برام .
هدایت شده از « سِیدلَر »
سفت چسبیده بودمش ؛
و آرامشی که بهم تزریق میشد>>>>>
ستودنی بود قشنگ اون چند ساعت ؛
هدایت شده از « سِیدلَر »
وای ، تصور کنید همه کله گنده ها اومده بودن ، بعد ما هم از طرف دختران حاج قاسم ، بعد قرار بود ماهم صحبت کنیم ؛
همه خرف زدن آخر نوبت ما شد ، ینی همه استرس داشتیم ثنا قراره چجوری حرف بزنه فلان ..
هدایت شده از « سِیدلَر »
ینی ثنا یجوری رستا حرف زد ، گفت ما دهه هشتادیا ..
بعضیا با لبخند نکاهمون کردن ، بغضیام با تعجب:))))
یهو آقای اکبری برگشت گفت ، دهه هشتادین دیگه چیکارشون کنیم:)))
هدایت شده از « سِیدلَر »
بعد یهو با صدای نسبتا بلند به ثنا که ردیف جلو بود گفتم ؛
نان پدر ، شیر مادر ، ساندیس برادر ، کیك خواهر حلالت =]
کنار آقای حریزاوی ام بودیم طرف نه تونست لبخندشو جمع کنه ، نه بخنده:))