هدایت شده از « سِیدلَر »
دختره کثافت دوسداشتنی برداشته ، پرچم و سنگ حرم حضرت عباس ُ آورده برام .
هدایت شده از « سِیدلَر »
سفت چسبیده بودمش ؛
و آرامشی که بهم تزریق میشد>>>>>
ستودنی بود قشنگ اون چند ساعت ؛
هدایت شده از « سِیدلَر »
وای ، تصور کنید همه کله گنده ها اومده بودن ، بعد ما هم از طرف دختران حاج قاسم ، بعد قرار بود ماهم صحبت کنیم ؛
همه خرف زدن آخر نوبت ما شد ، ینی همه استرس داشتیم ثنا قراره چجوری حرف بزنه فلان ..
هدایت شده از « سِیدلَر »
ینی ثنا یجوری رستا حرف زد ، گفت ما دهه هشتادیا ..
بعضیا با لبخند نکاهمون کردن ، بغضیام با تعجب:))))
یهو آقای اکبری برگشت گفت ، دهه هشتادین دیگه چیکارشون کنیم:)))
هدایت شده از « سِیدلَر »
بعد یهو با صدای نسبتا بلند به ثنا که ردیف جلو بود گفتم ؛
نان پدر ، شیر مادر ، ساندیس برادر ، کیك خواهر حلالت =]
کنار آقای حریزاوی ام بودیم طرف نه تونست لبخندشو جمع کنه ، نه بخنده:))
آقای دِلتنگی ها ..
یه اوقاتی بود
که شَب جُمعه بودُ مَن
رو کاشیایِ خنکِ حَرمت قَدم میزَدم
چه خوش روزگاری بود ..