eitaa logo
زینبی ها
4.4هزار دنبال‌کننده
11هزار عکس
3.8هزار ویدیو
194 فایل
ما نسل ظهوریم اگر برخیزیم... _من!🍃 @zeinabiha22 _شرایط🥀 @Hh1400h _حرفتو ناشناس بزن... https://harfeto.timefriend.net/17367927276640 اللهم عجل لولیک الفرج 🌹
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸 ﷽ 🌸 🌸🍃🌺🍃🌸 .... تا مرا دید، خندید و گفت:" میخواستم غذا رو هم بکشم، ولی گفتم تو کار کدبانوی خونه فضولی نکنم!" با همه خستگی، در جوابش لبخند کمرنگی زدم و گفتم:" دیگه غذای کدبانوی خونه مثل قبل نیس!" سر میز نشست و با لبخندی شیرین پاسخ جمله پر از ناامیدی ام را داد:" الهه جان! غذای تو همیشه واسه من خوشمزه ترین غذای دنیاست!" و با لحنی لبریز محبت ادامه داد:" ان شاءالله حال مامان خوب میشه و دوباره همه چی مثل قبل میشه!" که آهی کشیدم و با گفتن" ان شاء الله!" به اجابت دعایش دل بستم. ظرف های شام را شسته بودم که صدای سلام و احوالپرسی برادر ها را از طبقه پایین شنیدم و رو به مجید کردم:" مجید جان! فکر کنم اومدن. بریم؟" تلویزیون را خاموش کرد، از جا بلند شد و با گفتن" بفرمایید!" تعارفم کرد تا پیش از او از در خارج شوم. چند دقیقه اول به حال و احوال و گزارش من از وضعیت مادر گذشت تا این که مجید آغاز کرد:" من امروز صبح با دختر عمه ام که پرستاره صحبت می کردم. گفت یه دکتر خیلی خوب و متخصص تو تهران سراغ داره. پیشنهاد داد مامانو ببریم تهران. من گفتم اگه همه موافق باشید، من و الهه مامانو ببریم تهران." چهره پدر سنگین به زیر افتاد و اولین اعتراض را ابراهیم به زبان آورد:" چه مرضی خرج اضافه کنیم؟ خب مگه همینجا عملش نکردن؟ مگه این جا شیمی درمانی نمی کنن؟ مثلا تهران چه کار اضافی میخوان بکنن که تو بندر نمیکنن؟!!!" از طرز صحبت ابراهیم گرچه برایم عادی بود، اما باز هم ناراحت شدم که پدر هم پشتش را گرفت:" پس فردا ماه روزه شروع میشه. چرا می خواید روزه هاتونو بیخودی خراب کنین و برین سفر؟" و محمد که به خوبی متوجه بهانه گیری پدر شده بود،با خونسردی جواب داد:" گناه که نداره، برمیگردن قضاشو میگیرن." و عطیه همان طور که یوسف را در آغوش گرفته بود، گفت:" زن عموی منو که یادتونه؟ تو سرش تومور داشت. رفت تهران، عملش کردن، خوب شد." مجید با این که از برخورد پدر و ابراهیم جا خورده بود، ولی باز هم لبخندی زد و گفت:" دختر عمه ام می گفت دکتره تو بیمارستان خودشون کار میکنه و کارش خیلی خوبه." ✍🌺🍃🌸🍃🌺🍃 🍃ادامہ دارد.... ✍🏻 ✍لطفا فقط با ذکر و کپی شود... ╭┅°•°•°•°═ঊঈ📚ঊঈ═°•°•°•°┅╮ ✒ @chaadorihhaaa ╰┅•°•°•°•°═ঊ
🌸 ﷽ 🌸 🌸🍃🌺🍃🌸 .... تا مرا دید، خندید و گفت:" میخواستم غذا رو هم بکشم، ولی گفتم تو کار کدبانوی خونه فضولی نکنم!" با همه خستگی، در جوابش لبخند کمرنگی زدم و گفتم:" دیگه غذای کدبانوی خونه مثل قبل نیس!" سر میز نشست و با لبخندی شیرین پاسخ جمله پر از ناامیدی ام را داد:" الهه جان! غذای تو همیشه واسه من خوشمزه ترین غذای دنیاست!" و با لحنی لبریز محبت ادامه داد:" ان شاءالله حال مامان خوب میشه و دوباره همه چی مثل قبل میشه!" که آهی کشیدم و با گفتن" ان شاء الله!" به اجابت دعایش دل بستم. ظرف های شام را شسته بودم که صدای سلام و احوالپرسی برادر ها را از طبقه پایین شنیدم و رو به مجید کردم:" مجید جان! فکر کنم اومدن. بریم؟" تلویزیون را خاموش کرد، از جا بلند شد و با گفتن" بفرمایید!" تعارفم کرد تا پیش از او از در خارج شوم. چند دقیقه اول به حال و احوال و گزارش من از وضعیت مادر گذشت تا این که مجید آغاز کرد:" من امروز صبح با دختر عمه ام که پرستاره صحبت می کردم. گفت یه دکتر خیلی خوب و متخصص تو تهران سراغ داره. پیشنهاد داد مامانو ببریم تهران. من گفتم اگه همه موافق باشید، من و الهه مامانو ببریم تهران." چهره پدر سنگین به زیر افتاد و اولین اعتراض را ابراهیم به زبان آورد:" چه مرضی خرج اضافه کنیم؟ خب مگه همینجا عملش نکردن؟ مگه این جا شیمی درمانی نمی کنن؟ مثلا تهران چه کار اضافی میخوان بکنن که تو بندر نمیکنن؟!!!" از طرز صحبت ابراهیم گرچه برایم عادی بود، اما باز هم ناراحت شدم که پدر هم پشتش را گرفت:" پس فردا ماه روزه شروع میشه. چرا می خواید روزه هاتونو بیخودی خراب کنین و برین سفر؟" و محمد که به خوبی متوجه بهانه گیری پدر شده بود،با خونسردی جواب داد:" گناه که نداره، برمیگردن قضاشو میگیرن." و عطیه همان طور که یوسف را در آغوش گرفته بود، گفت:" زن عموی منو که یادتونه؟ تو سرش تومور داشت. رفت تهران، عملش کردن، خوب شد." مجید با این که از برخورد پدر و ابراهیم جا خورده بود، ولی باز هم لبخندی زد و گفت:" دختر عمه ام می گفت دکتره تو بیمارستان خودشون کار میکنه و کارش خیلی خوبه." ✍🌺🍃🌸🍃🌺🍃 🍃ادامہ دارد.... ✍🏻 ✍لطفا فقط با ذکر و کپی شود... ╭┅°•°•°•°═ঊঈ📚ঊঈ═°•°•°•°┅╮ ✒ @chaadorihhaaa ╰┅•°•°•°•°═ঊ