eitaa logo
|دفترچه‌زیتون
84 دنبال‌کننده
282 عکس
32 ویدیو
3 فایل
نوشته های باقی مانده از |دفترچه زیتون
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از بزرگترین چیز هایی که ازم گرفته شد و خیلی براش غصه خوردم ذوقم بود من از بچگی خیلی ذوق داشتم ذهنم پر از ایده بود برای خاله بازی برای خونه ساختن با بالشت برای تاب درست کردن با چادر و بارفیکسِ چهارچوبِ دَر برای جشن گرفتن روز مادر و پدر من خیییلی ذوق داشتم برای همه چی الان که فکر می‌کنم من هر چی خاطره یادمه از همون روزاست واگرنه روزای دیگه رو یادم نمیاد که چطور گذشت چند وقتی میشه که در تلاشم تا برگردم به همون زیتونی که بودم خیلی تغییر کردم ایجاد کردنِ تغییر، معمولا نتیجه خوبی داره ولی اگر شرایط، تو رو تغییر بده معمولا چیزای خوبی رو ازت می‌گیره ____________________ خلاصه کهه از نظر من حیفه برای زندگی و اتفاق هاش ذوق نداشته باشیم اصلا من می‌گم زندگی از اونجایی خراب شد که شبِ اردو خوابمون برد... |دفترچه زیتون🌿
هیچکس نمی‌تواند جلوی بقیه، خودش باشد خودش! یعنی خودِ خودش! همانی که در تنهایی هایش، هست می‌گویم نمی‌تواند چون نباید چون درست نیست نوع رفتار ما وقتی کنار بقیه هستیم باید هم متفاوت باشد ولی باید همانقدر که در تنهایی راحت هستیم پیش کسانی که دوستشان داریم هم راحت باشیم نه پیش هرکسی پیش کسایی که دوسشون داریم یا آدم های رهگذر. وقت هایی که معذب بودن فقط آزارمان می‌دهد... راحت بودن صرفا به معنای حرف زدن ابراز محبت ابراز احساسات لبخند زدن از خودگذشتی افراطی و خیلی کارهای دیگر فقط برای خوب به نظر رسیدن، نیست راحت بودن یعنی خودمون باشیم همان کسی که هستیم... |دفترچه زیتون🌿
و دیگر اینکه برای افکارمان ارزش قائل باشیم تا بتوانیم آنها را در جمع به اشتراک بگذاریم حالا چه برای گرفتن خنده چه برای انتقال محبت یا مفهوم چه برای عوض کردن فضا یا به دست گرفتن رشته گفت‌وگو باید بیاموزیم ولی اولین قدم این است که برای هرچه می‌خواهیم بگوییم ارزش قائل باشیم و کلمه به کلمه با نگاه کردن به چشم هایشان حرفمان را بزنیم شاید باید سبک خودمان را پیدا کنیم سبک ابراز احساساتمان سبک طنز گفتنمان سبک صحبت کردنمان چه می‌دانم اینها در ذهنم می‌گذرد بلکه نوشتنشان کمی کمک کند تا روزی به آن چیزی که از خودم می‌خواهم، برسم تا آنموقع خودم را دوست می‌دارم... |دفترچه زیتون🌿
در جمع بلند حرف نمی‌زد در نظرِ او حرف هایش، ارزش شنیدن نداشت... می‌ترسد از آن لحظه که همه توجه می‌کنند که او چه می‌گوید. دقیقا لحظه ای که همه دلشان می‌خواهد، آنهایی که می‌خواهند شنیده شوند، و بعضی از آنها به هرقیمتی، ولی او نمی‌خواهد احمق به نظر برسد پس معمولا سکوت می‌کند، و بیشتر می‌خندد، و گاهی خنده هایش از دستش در می‌رود و جایی می‌خندد که نباید. کلافه است... جدی می‌شود وقتی به زبان می‌آید کلمات را اشتباه تلفظ می‌کند و باز هم کلافه می‌شود و این داستان ادامه دارد.... |دفترچه زیتون🌿
نهه انگار همیشه هم اینطور نیست امروز بین کسانی بودم که حالا به جای فکر کردن به موضوعِ متن قبلی، لبخند بزرگی روی صورتم نقش بسته... ای کاش همه همچین دوستایی داشته باشن و هیچوقت از دستشون ندن حواستون به روزای خوشی که با دوستاتون می‌گذرونید باشه بعضیاشون خیلی کمیابن |دفترچه زیتون🌿
نوشتن خاطره تا حد زیادی رو مخه ولی اینکه از یادت بره هم وحشتناکه به نظرم اگر خاطره فوق‌العاده باشه یادت می‌مونه پس نیاز نیست یه گوشه بنویسی و یادت بره که بعدش حالا چی بشه که برگردی به اون گوشه تا دوباره یادت بیاد و لبخند بزنی ولی صددرصد مرور خاطرات چیز خوبیه... |دفترچه زیتون🌿
قطار اتوبوسی قم به تهران مسئول نداره احیانا؟ من باید وایسم صبر کنم تا اینها شماره صندلیشونو پیدا کنن؟ و از روی صندلی بلند نمی‌شن و بلیطشونو نشون نمی‌دن و بعد از شلوغ کردن کل واگن و دستور دادن به همه که از جاشون بلند بشن، و بعد از اینکه بالاخره همه به صندلی هاشون رسیدن خانمه میگه حالا ۶۰ باشه یا ۶۵ چه فرقی می‌کنه اینا میخوان قانون کشورُ عوض کنن... الان هنوز بلند بلند دارن راجب اینکه چیشد که اینطوری شد، حرف می‌زنن. ___________ ازون وقتاییه که آدم از هم وطناش ناامید میشه... خلاصه که رو صندلی هاتون بشینید بلیط تون رو چند بار چک کنید و از روی صندلیِ بقیه سریع، بلند شید. |دفترچه زیتون🌿
+هیچوقت تصور نمی‌کنی چیزی از اونچه که هست متفاوته؟ -نه نمی‌کنم +اوه ماریلا چه چیزایی از دست دادی...
|دفترچه‌زیتون
شاید باید توی راه مشهد تمومش می کردم تشییع پیکر شهید عبدالهی در روز شهادت امام رضا ع بوده امیدوارم د
باورتون میشه رفتم سه چهار ساعت گشتیم ولی نشد برم سر مزارشون حس اخلاص می‌گیرم از این کارشون انگار گفتن من هماهنگ می‌کنم شما بیاید ولی دوستان هستن، حتما نیاز نیست پیش من تشریف بیارید.. چمیدونم تو ذهن من این چیزا میگذره تازه به این فکر کردم کاش یه قطعه بود مخصوص شهدای معروف دونه دونه سنگ قبر ها رو که می‌دیدی می‌گفتی عهه اینو می‌شناسم ولی خب کیفش به اینه که لابه‌لای مزار ها بگردی دیگه... |دفترچه زیتون🌿
قسمت آخر فصل آخر رو دیدم در صورتی که هنوز وسطای فصل دو ام و الان دیگه نمی‌تونم ادامه بدم اینکارو نکنید💔
تنش در خانواده ما در هرلحظه مشهود است... هر اتفاقی که دیگران با آرامش حل می‌کنند، راه حل دارد، یا حتی اصلا مشکلی نیست، در خانوادهِ ما با یک عالم داد و فریاد و اضطراب همراه می‌شود. سفرِ کوتاهِ امروز با بیدار کردن های پر تنش، شروع شد. اما خانواده ما بعد از تنش، آرام نمی‌نشیند و عملکرد تک تک افراد در دوران تنش را بررسی می‌کند. مثلا اینکه بخاطر چه کسی، مثل همیشه دیر راه افتادیم، یا چه کسی سریع تر از همه آماده شد... مثل سفر های گذشته با یک کتاب در بقچه ام راهی ام و البته با ۱۰ قسمت سریال... امیدوارم در این سفر کوتاه، کتاب طلسم شده دکتر فرانکل را هم به پایان برسانم. |دفترچه زیتون🌿
|دفترچه‌زیتون
تو حرم گم شد...
کسی که تسبیحو بهم داده بود حاج آقای اتوبوسه