در جمع بلند حرف نمیزد
در نظرِ او حرف هایش، ارزش شنیدن نداشت...
میترسد از آن لحظه که همه توجه میکنند که او چه میگوید.
دقیقا لحظه ای که همه دلشان میخواهد،
آنهایی که میخواهند شنیده شوند،
و بعضی از آنها به هرقیمتی،
ولی او نمیخواهد احمق به نظر برسد
پس معمولا سکوت میکند،
و بیشتر میخندد،
و گاهی خنده هایش از دستش در میرود
و جایی میخندد که نباید.
کلافه است...
جدی میشود
وقتی به زبان میآید کلمات را اشتباه تلفظ میکند
و باز هم کلافه میشود
و این داستان ادامه دارد....
|دفترچه زیتون🌿
نهه انگار همیشه هم اینطور نیست
امروز بین کسانی بودم
که حالا
به جای فکر کردن به موضوعِ متن قبلی،
لبخند بزرگی روی صورتم نقش بسته...
ای کاش همه همچین دوستایی داشته باشن
و هیچوقت از دستشون ندن
حواستون به روزای خوشی که با دوستاتون میگذرونید باشه
بعضیاشون خیلی کمیابن
|دفترچه زیتون🌿
نوشتن خاطره تا حد زیادی رو مخه
ولی اینکه از یادت بره هم وحشتناکه
به نظرم اگر خاطره فوقالعاده باشه یادت میمونه
پس نیاز نیست یه گوشه بنویسی
و یادت بره
که بعدش حالا چی بشه که برگردی به اون گوشه
تا دوباره یادت بیاد و لبخند بزنی
ولی صددرصد مرور خاطرات چیز خوبیه...
|دفترچه زیتون🌿
قطار اتوبوسی قم به تهران مسئول نداره احیانا؟
من باید وایسم صبر کنم تا اینها شماره صندلیشونو پیدا کنن؟
و از روی صندلی بلند نمیشن
و بلیطشونو نشون نمیدن
و بعد از شلوغ کردن کل واگن و دستور دادن به همه که از جاشون بلند بشن،
و بعد از اینکه بالاخره همه به صندلی هاشون رسیدن
خانمه میگه حالا ۶۰ باشه یا ۶۵
چه فرقی میکنه
اینا میخوان قانون کشورُ عوض کنن...
الان هنوز بلند بلند دارن راجب اینکه چیشد که اینطوری شد، حرف میزنن.
___________
ازون وقتاییه که آدم از هم وطناش ناامید میشه...
خلاصه که رو صندلی هاتون بشینید
بلیط تون رو چند بار چک کنید
و از روی صندلیِ بقیه سریع، بلند شید.
|دفترچه زیتون🌿
+هیچوقت تصور نمیکنی
چیزی از اونچه که هست متفاوته؟
-نه نمیکنم
+اوه ماریلا چه چیزایی از دست دادی...
|دفترچهزیتون
شاید باید توی راه مشهد تمومش می کردم تشییع پیکر شهید عبدالهی در روز شهادت امام رضا ع بوده امیدوارم د
باورتون میشه
رفتم
سه چهار ساعت گشتیم
ولی نشد برم سر مزارشون
حس اخلاص میگیرم از این کارشون
انگار گفتن من هماهنگ میکنم شما بیاید
ولی دوستان هستن، حتما نیاز نیست پیش من تشریف بیارید..
چمیدونم تو ذهن من این چیزا میگذره
تازه به این فکر کردم کاش یه قطعه بود مخصوص شهدای معروف
دونه دونه سنگ قبر ها رو که میدیدی میگفتی عهه اینو میشناسم
ولی خب کیفش به اینه که لابهلای مزار ها بگردی دیگه...
|دفترچه زیتون🌿
قسمت آخر فصل آخر رو دیدم
در صورتی که هنوز وسطای فصل دو ام
و الان دیگه نمیتونم ادامه بدم
اینکارو نکنید💔
تنش
در خانواده ما
در هرلحظه مشهود است...
هر اتفاقی که دیگران با آرامش حل میکنند،
راه حل دارد،
یا حتی اصلا مشکلی نیست،
در خانوادهِ ما با یک عالم داد و فریاد و اضطراب همراه میشود.
سفرِ کوتاهِ امروز
با بیدار کردن های پر تنش، شروع شد.
اما خانواده ما بعد از تنش، آرام نمینشیند و عملکرد تک تک افراد در دوران تنش را بررسی میکند.
مثلا اینکه بخاطر چه کسی، مثل همیشه دیر راه افتادیم، یا چه کسی سریع تر از همه آماده شد...
مثل سفر های گذشته
با یک کتاب در بقچه ام راهی ام
و البته با ۱۰ قسمت سریال...
امیدوارم در این سفر کوتاه، کتاب طلسم شده دکتر فرانکل را هم به پایان برسانم.
|دفترچه زیتون🌿
با وجود اینکه لیست بلند بالایی برای تابستون آماده کرده بودم
الان به این فکر میکنم که چرا بیشتر راجبش فکر نکردم.
تقریبا خیلی هاشو انجام دادم
اکثرا اون کوچولو ها رو
و خیلی هاش تا نصفه
و یه سری هاش بیخیال شدم
و الان چند روز وقت دارم که کارهای جدید به ذهنم برسه
و کار های نیمه تموم رو تموم کنم.
|دفترچه زیتون🌿
دکتر فرانکل عزیز
تا اینجا ۶۵ درصد از کتاب فاخر شما را مطالعه نمودم.
خدا میداند که در این سفر قصد داشتم کتاب را به پایان برسانم.
ولی امان از این حاج آقاهای اتوبوس.
اینجا نیستید که ببینید راجب چه چیزهای مضحکی صحبت میکند.
البته مضحک به معنای خنده دار
پس بد نمیگذرد
البته که قطعا با کتاب شما بیشتر خوش میگذشت...
خلاصه که عذر من را بپذیرید...
دوستدار شما؛
زیتون
|دفترچه زیتون🌿