چند روز بود که به گل هاش آب نداده بود،
خاک گل توی گلدونش خشک بود.
تختش پر از لباس و خرت و پرت.
شب ها وقتی خسته میاومد خونه،
چون حال نداشت تختشو مرتب کنه،
رو زمین میخوابید.
کتاب هاش بهم ریخته روی میز بود
چند تا هم توی کوله پشتیش.
امشب اتاقش رو مرتب کرده
ولی ذهن و دلش بهم ریخته مونده.
بازم خداروشکر که فردا جمعه ست...
|دفترچه زیتون🌿
|دفترچهزیتون
چند روز بود که به گل هاش آب نداده بود، خاک گل توی گلدونش خشک بود. تختش پر از لباس و خرت و پرت. شب ها
بازم خداروشکر که امروز جمعه ست...
|دفترچهزیتون
برای ارتباط با آدم جدید، چون فکر میکنی پیش اون پذیرفته نشدی، نیاز به اعتماد به نفس داری. اصلا اینکه
با خوندن این تیکه کتاب یاد این پیامم افتادم و به حال و روز این همه وقتم فکر کردم.
چیزی که کتاب میگه تقریبا اینه که
تو به ضعف هات یا ترس هایی که داری
با نگاه یه مشکل بزرگ نگاه نکنی
چون اونوقت همون حلقه شیطانی که دکتر فرانکل میگه ساخته میشه،
و تو به جای اینکه با فکر کردن به ضعف یا ترست اونو برطرف کنی و از بین ببری،
اون رو تشدید میکنی.
پس میشه گفت راه حل تقریبا اینه که
ضعفت رو کوچیک و خوار بشمری
(بهش بخندی)
و فکر نکنی تو مشکل بزرگی داری.
از این جهت چند بار گفتم تقریبا
که بگم مطمئن نیستم برداشتم دقیقا همون چیزی بوده باشه که هست.
|دفترچه زیتون🌿
اگر می خواهید کارتان برکت پیداکند،
زندگینامه شهدا را بخوانید
و در خود روحیه شهادت طلبی را پرورش دهید...
| شهیدمصطفیصدرزاده
|دفترچهزیتون
اگر می خواهید کارتان برکت پیداکند، زندگینامه شهدا را بخوانید و در خود روحیه شهادت طلبی را پرورش دهی
از همین شهید یه فیلم هست که میگن
"ما برای شهادت نمیریم جلو حاج آقا که
ما برای خدا میریم جلو
حالا اگر شهادت رو داد که داد
اگر نداد هم که نداد
میگن افوض امری الی الله
هر چی خدا بخواد"
خب نمیدونم فقط با دیدن عکس میشه فهمید یا نه
دکتر فرانکل پیشنهاد داده که توی ساحل غربی یه مجسمه مسئولیت پذیری بسازن که مکمل مجسمه آزادی در ساحل شرقی باشه.
باهاش موافقت شده ولی هنوز شروع به ساخت نکردن...
دلیل این کار هم توی همون تیکه از کتاب که تو عکس هست گفتن.
راجب آزادی، مسئولیت پذیری و حقیقت که سه تا از ارزش های مورد نیاز برای جهانی شدن یک فرهنگ هستن توی درس دوم جامعه شناسی یازدهم میخونیم.
این تیکه کتاب خیلی دوست داشتنی بود.
|دفترچه زیتون🌿
|دفترچهزیتون
کتاب پاییز آمد تموم شد کتاب یک عاشقانه آرام شروع ولی کتاب انساندرجستوجویمعنا هنوز تمام نشده
شاید واقعا عجیب باشه ولی تموم شد.
اسم شلمچه که میآید،
"بارون اشک" شروع به خواندن میکند.
چندین بار به آنجا رفتم الحمدالله...
سفر راهیان
سفر حرکت و هجرت و گذر است.
از این یادمان به آن یادمان
هر لحظه در حال حرکت، در مسیر.
چیزی که اینجا نیست.
ما در باتلاقدنیا گیر کردیم و
حرکت که هیچ
هرلحظه به سمت پایین میرویم.
راهیان
سفر آزادی است.
سفر رهایی
از هر طناب و زنجیری
که به سر و کولمان پیچیده و تنگتر میشود.
برای لحظاتی احساس میکنی
که میتوانی آرام بگیری
بخندی و اشک بریزی
و اشک بریزی
و اشک بریزی....
|دفترچه زیتون🌿
|دفترچهزیتون
و قسم به زمانی که غم از حنجره بیرون میریزد.
و قسم به زمانی که حنجره از محبت مالامال میشود.
هنوز نمیدانم قبول دارم یا نه
این را که
"اگر مطمئن نیستید کاری را به پایان میرسانید
هرگز آن را شروع نکنید."