اگر می خواهید کارتان برکت پیداکند،
زندگینامه شهدا را بخوانید
و در خود روحیه شهادت طلبی را پرورش دهید...
| شهیدمصطفیصدرزاده
|دفترچهزیتون
اگر می خواهید کارتان برکت پیداکند، زندگینامه شهدا را بخوانید و در خود روحیه شهادت طلبی را پرورش دهی
از همین شهید یه فیلم هست که میگن
"ما برای شهادت نمیریم جلو حاج آقا که
ما برای خدا میریم جلو
حالا اگر شهادت رو داد که داد
اگر نداد هم که نداد
میگن افوض امری الی الله
هر چی خدا بخواد"
خب نمیدونم فقط با دیدن عکس میشه فهمید یا نه
دکتر فرانکل پیشنهاد داده که توی ساحل غربی یه مجسمه مسئولیت پذیری بسازن که مکمل مجسمه آزادی در ساحل شرقی باشه.
باهاش موافقت شده ولی هنوز شروع به ساخت نکردن...
دلیل این کار هم توی همون تیکه از کتاب که تو عکس هست گفتن.
راجب آزادی، مسئولیت پذیری و حقیقت که سه تا از ارزش های مورد نیاز برای جهانی شدن یک فرهنگ هستن توی درس دوم جامعه شناسی یازدهم میخونیم.
این تیکه کتاب خیلی دوست داشتنی بود.
|دفترچه زیتون🌿
|دفترچهزیتون
کتاب پاییز آمد تموم شد کتاب یک عاشقانه آرام شروع ولی کتاب انساندرجستوجویمعنا هنوز تمام نشده
شاید واقعا عجیب باشه ولی تموم شد.
اسم شلمچه که میآید،
"بارون اشک" شروع به خواندن میکند.
چندین بار به آنجا رفتم الحمدالله...
سفر راهیان
سفر حرکت و هجرت و گذر است.
از این یادمان به آن یادمان
هر لحظه در حال حرکت، در مسیر.
چیزی که اینجا نیست.
ما در باتلاقدنیا گیر کردیم و
حرکت که هیچ
هرلحظه به سمت پایین میرویم.
راهیان
سفر آزادی است.
سفر رهایی
از هر طناب و زنجیری
که به سر و کولمان پیچیده و تنگتر میشود.
برای لحظاتی احساس میکنی
که میتوانی آرام بگیری
بخندی و اشک بریزی
و اشک بریزی
و اشک بریزی....
|دفترچه زیتون🌿
|دفترچهزیتون
و قسم به زمانی که غم از حنجره بیرون میریزد.
و قسم به زمانی که حنجره از محبت مالامال میشود.
هنوز نمیدانم قبول دارم یا نه
این را که
"اگر مطمئن نیستید کاری را به پایان میرسانید
هرگز آن را شروع نکنید."
میزان فرصتی که در بحران ها وجود دارد
در خود فرصت ها نیست
*بحران اشاره به صبح امتحان داره
لعنت بر همه تان!
چرا از بین نمیروید؟
مثل یک دایره سیاه گذشته ام را خال خالی کردید.
تا کِی باید از اول برای همه تان گریه کنم تا پاک شوید
تا گورتان را گم کنید.
چرا با مرور خاطراتم به جای لبخند، اشک میریزم؟
با من چه کردید؟
|دفترچه زیتون🌿
او خودش نفهمیده بود.
وقتی او ازش پرسید که چرا ناراحت است
جا خورد
حالا که روزش را در آینه میدید
فهمید که چقدر خنده هایش، اشک دارد
و مهربانی هایش، غم
و پشت چهره با صلابتش، دلی شکسته.
خودش را در بغل گرفت و برای خودش گریه کرد.
قربانت بروم خودِ عزیزم
چه بلایی به سرت آمده؟
|دفترچه زیتون🌿