eitaa logo
|دفترچه‌زیتون
84 دنبال‌کننده
282 عکس
32 ویدیو
3 فایل
نوشته های باقی مانده از |دفترچه زیتون
مشاهده در ایتا
دانلود
۲؛ نماز صبح را هم در جایی خواندیم که بسیار آشنا بود. نمیدانم در کدام سفر ولی مغازه ها آشنا بود. بعد از آن فقط خواب بود و خواب. انگار قبل از توقف برای نماز از تلوزیون فیلم ۷۰۳۰ را گذاشته بودند. بعد از ان هم دوباره فیلم پخش شد و دیگر یادم نمی آید که در تاریکی شب و زیر نور آبی اتوبوس به غیر از خواب چکار کردم. تا اینکه با صدای پدرم چشمانم را باز کردم و انگار باید جایی را نگاه می کردم، هنوز نمی شنیدم پدرم دقیقا چه می گوید. چند ضربه به شانه برادرم زدم :رسیدیم... کمرم را صاف کردم سرم را بالا کشیدم و سعی می کردم به رو به رو نگاه کنم. و بالاخره گنبد نمایان شد. دستم روی سینه رفت. اشک نریختم. هیچوقت در اولین نگاه اشک نریختم. وسایلم را جمع کردم و از اتوبوس پیاده شدم. دوباره رویم را به طرف حرم کج کردم دستم را روی سینه گذاشتم کمرم را به نشانه احترام خم کردم. هتل محزیار انقدر زیبا بود که از در ورودی و پله ها و اطرافش فیلم گرفتم که کاش این کار را نمی کردم. خنده دار است. چند دقیقه ای با ساک و وسایلمان نشستیم که از پنجره دیدیم تمام همسفرانمان که مثلا ما از آنها سریع تر بودیم از در ورودی رد می شدند و جلوتر می رفتند. می دانستیم دیگر آنقدر هم خوش شانس نیستیم. با خنده دوباره وسایلمان را برداشتیم و برگشتیم. بله هتل محزیار دو ورودی اش شبیه یک مسافرخانه بود. از پله ها بالا رفتیم و سعی کردیم خودمان را لای جمعیت جا کنیم. روی صندلی های غذاخوری نشته بودیم که خواهرم صدایمان کرد و کلید اتاقمان را از پدرم گرفتیم و دکمه آسانسور را فشار دادیم. طبقه سوم اتاق ۳۰۳ قفلِ در بدقلق است. حیف که گوشی ام خاموش شد واگرنه از لحظه ورود با گوشی خودم فیلم می گرفتم. ساعت ۹ صبح بود. با خودم گفتم دو ساعت می خوابم و به حرم می روم ولی ساعت ۱۲ و نیم از خواب بیدار شدم و فقط خواهرم را در اتاق دیدم. به حرم رفته بودند. نمازم را خواندم و مادرم که امد به غذاخوزی رفتیم. پدرم پایین بود. بالاخره مسئولیت سفر را دارد الکی که نیست. غذا را خوردیم و حالا که تا اینجا را نوشتم، باید از باد خنک کولر دل بکنم و آماده شوم. همین که نماز ظهر حرم نبودم بس است. الان وقت این است که تا وقت شام حرم بمانم و رفع دلتنگی کنم و به یاد تک تک کسانی که دوست دارند اینجا باشند، باشم. |دفترچه زیتون🌿
۲؛ یک ساعت توی صحن انقلاب نشستم. چقدر قشنگه که سفر به مشهد هر لحظه ش خاطرست. توی راه همه چی آشناست هر گوشه و کناری یه خاطره داری چه تو حرم چه خیابونای اطرافش و چه در مسیرش جارو کشیدن خادما رو دیدم و یاد پارسال افتادم که با انگشتر و لباس خادمی، داشتیم بر میگشتیم به حسینیه و از کنار خادمای امام رضا که داشتن صحن رو جارو میزدن رد شدیم. بلند شدم رفتم سقاخونه رفتم کنار ضریح گوشه و کنار هی نشستم و بلند شدم و الان توی پارکینگ نشستم زیر صحن پیامبر اعظم نمیدونم برگردم هتل یا بمونم برام نت خریدن که حوصلم سر نره نمیدونم به یادتون هستم🤍 |دفترچه زیتون🌿
تا اذان موندم نماز رو تو صحن پیامبر اعظم خوندم و بعدش بی معطلی راه افتادم. البته چرا... چند دقیقه قبل از اینکه از خروجی بیام بیرون چند ثانیه به گنبد نگاه کردم. یه حالی داشتم شب جمعه نمونم حرم ولی خب، درستش همین بود خیابون های ایندفعه جدیده و شلوغ یادم نمیاد تا الان خیابون امام رضا باشه هتلمون غذا رو گرفتم و رفتم تو اتاق خواب بودن و طول کشید تا بالاخره داداشم درو باز کرد. شام رو خوردیم و الان قراره بخوابیم که نماز صبح بریم حرم. نماز صبح ساعت ۲ و ۴۰ دیقه ستتتت در صورتی که تو قم ما ۴ و خورده ای بیدار میشیم نماز بخونیم. دنیای عجیبیه شب بخیر |دفترچه زیتون🌿
نماز صبح رفتیم حرم رواق امام خمینی ره نمازم رو خوندم و بعدش زیارت عاشورا خوندن و بعدش رفتم یکم صحن آزادی نشستم. بعد مادرم زنگ زدن که کنار کفش هاشون بشینم تا برن زیارت و بیان. تا روشن شدن آسمون صبر کردم خیلی طول کشید تا بیان. من و خواهرم راه افتادیم سمت هتل و مادرم موند. داشتم سریال می دیدم که مادرم اومد. قسمت هایی که دانلود کرده بودم که تموم شد کنار آبجیم خوابیدم. ظهر بیدار شدم. نمازمو خوندم و رفتیم غذاخوری. الان دارم استراحت میکنم. نمیدونم کِی برم حرم. یه قضیه ای باید حل بشه... |دفترچه زیتون🌿
الان وقت حرمه الان دیگه من کارمو کردم دیگه از اینجا به بعد با خودشونه و من باید مطمئن بشم به اندازه کافی التماس کردم و اگر نشد، نباید میشده نه اینکه من کم گذاشتم |دفترچه زیتون🌿
در صحن ازادی بچه ها گریه می کنند و به طرف مادرشان می دوند می خندند و می دوند و مادرانشان به دنبالشان می روند. ______________________________ من از کودکی عاشقت بوده ام قبولم نما گرچه آلوده‌ام مبادا برانی مرا از درت به پهلوی بشکسته مادرت |دفترچه زیتون🌿
آسمان صحن کوثر پر از نور های آبی است که ناگهان به بالا می روند و آرام پایین می آیند. و کودکان که به پرواز اسباب بازی ابی شان خیره شده بودند، می دوند، دستانشان را دراز می کنند و سعی می کنند آن نور را در هوا بگیرند. |دفترچه زیتون🌿
۳؛ نماز صبح توی رواق امام خمینی ره بعد، صحن ازادی تا طلوع آفتاب بعد، خواب تا ساعت ۷ توی رواق حضرت زهرا س بعد، چایخونه بین صحن کوثر و صحن پیامبر اعظم بعد، صحن گوهرشاد بعد، ضریح که بسته بود داشتن تمیز می کردن بعد، رواق دارالحجه بعد، نشستن کنار ضریح بعد، نماز ظهر تو صحن آزادی بعد، هتل و ناهار و استراحت بعد، حرم، وضو و نماز توی رواق امام خمینی ره |دفترچه زیتون🌿
یه گوشه خوابیده بودم یهو یه خانم خادم بیدارم کرد گفت: حالت خوبه؟ گفتم:نباید اینجا بخوابم؟ گفت: نه میگم حالت خوبه؟ با لبخند گفتم:آره گفت: اینجا که نباید بخوابی ولی اشکال نداره بخواب خدا میدونه چی راجبم فکر کرده☺️ |دفترچه زیتون🌿
بعد نماز عصر، وقتی تسبیحات حضرت زهرا س تموم شد، به کیف و کفشم که بالای جانماز گذاشته بودمشون نگاه کردم. یه لحظه قلبم گرفت، چشام درشت شد. دو طرف چادرمو گرفتم، رو شونمم نیست! تا اومدم به چپ و راست نیگا کنم کیفمو دیدم که تو دست خانمیه که بغلم نشسته بود. داشت وسایلشو جمع می کرد. بهش که گفتم گیج و منگ خنده ای کرد و کیفمو بهم داد و کیف بزرگش که کنار کفشم بود رو برداشت و گفت: حالا کیف تو هیچی تو کیف من یه عالمه قرصه منم لبخندی زدم و یه نفس عمیق کشیدم. |دفترچه زیتون🌿
|دفترچه‌زیتون
۳؛ نماز صبح توی رواق امام خمینی ره بعد، صحن ازادی تا طلوع آفتاب بعد، خواب تا ساعت ۷ توی رواق حضرت زه
هنوز۳؛ بعد، زیارت امین الله بعد، یکم روضه بعد، راه افتادم سمت هتل بعد، شام بعد،...