الان وقت حرمه
الان دیگه من کارمو کردم
دیگه از اینجا به بعد با خودشونه
و من باید مطمئن بشم
به اندازه کافی التماس کردم
و اگر نشد،
نباید میشده
نه اینکه من کم گذاشتم
|دفترچه زیتون🌿
در صحن ازادی بچه ها گریه می کنند و به طرف مادرشان می دوند
می خندند و می دوند و مادرانشان به دنبالشان می روند.
______________________________
من از کودکی عاشقت بوده ام
قبولم نما گرچه آلودهام
مبادا برانی مرا از درت
به پهلوی بشکسته مادرت
|دفترچه زیتون🌿
آسمان صحن کوثر پر از نور های آبی است که ناگهان به بالا می روند و آرام پایین می آیند.
و کودکان که به پرواز اسباب بازی ابی شان خیره شده بودند، می دوند، دستانشان را دراز می کنند و سعی می کنند آن نور را در هوا بگیرند.
|دفترچه زیتون🌿
۳؛
نماز صبح توی رواق امام خمینی ره
بعد، صحن ازادی تا طلوع آفتاب
بعد، خواب تا ساعت ۷ توی رواق حضرت زهرا س
بعد، چایخونه بین صحن کوثر و صحن پیامبر اعظم
بعد، صحن گوهرشاد
بعد، ضریح که بسته بود داشتن تمیز می کردن
بعد، رواق دارالحجه
بعد، نشستن کنار ضریح
بعد، نماز ظهر تو صحن آزادی
بعد، هتل و ناهار و استراحت
بعد، حرم، وضو و نماز توی رواق امام خمینی ره
|دفترچه زیتون🌿
یه گوشه خوابیده بودم
یهو یه خانم خادم بیدارم کرد
گفت: حالت خوبه؟
گفتم:نباید اینجا بخوابم؟
گفت: نه میگم حالت خوبه؟
با لبخند گفتم:آره
گفت: اینجا که نباید بخوابی ولی اشکال نداره بخواب
خدا میدونه چی راجبم فکر کرده☺️
|دفترچه زیتون🌿
بعد نماز عصر، وقتی تسبیحات حضرت زهرا س تموم شد، به کیف و کفشم که بالای جانماز گذاشته بودمشون نگاه کردم.
یه لحظه قلبم گرفت، چشام درشت شد.
دو طرف چادرمو گرفتم، رو شونمم نیست!
تا اومدم به چپ و راست نیگا کنم کیفمو دیدم که تو دست خانمیه که بغلم نشسته بود.
داشت وسایلشو جمع می کرد.
بهش که گفتم گیج و منگ خنده ای کرد و کیفمو بهم داد و کیف بزرگش که کنار کفشم بود رو برداشت
و گفت: حالا کیف تو هیچی تو کیف من یه عالمه قرصه
منم لبخندی زدم و یه نفس عمیق کشیدم.
|دفترچه زیتون🌿
|دفترچهزیتون
۳؛ نماز صبح توی رواق امام خمینی ره بعد، صحن ازادی تا طلوع آفتاب بعد، خواب تا ساعت ۷ توی رواق حضرت زه
هنوز۳؛
بعد، زیارت امین الله
بعد، یکم روضه
بعد، راه افتادم سمت هتل
بعد، شام
بعد،...
|دفترچهزیتون
یکِ تیر سال هزار و چهارصد و چهار فقط یکِ تیر نیست یکِ تیر برای من که زیتون باشم یه شروع بی پایانه بر
چرا وقتی داشتم اینو می نوشتم یکی جلومو نگرفت؟
توی سفرنامه فکر کنم یه روز جا مونده
یا با هم شده
نمیدونم
روز آخر؛ یک شنبه
ظالمانه است؛
که در وقت خداحافظی و
چشم تر و سینه چاک
خودمانیم که باید پشت بر چهره دوست،
به عقب برگردیم، و قدم برداریم.
|دفترچه زیتون🌿
|دفترچهزیتون
چرا وقتی داشتم اینو می نوشتم یکی جلومو نگرفت؟
وضعیت پروژه ها خیلی بده
امیدوارم بعدا
بنویسم که چطور نجاتشون دادم
نه اینکه چطور بیخیالشون شدم
|دفترچه زیتون🌿