مینویسم تا بماند از من.
اینکه به چه چیزهایی فکر میکردم و چقدر سردرگم بودم.
من در شرایط عادی هم برای همه این زندگی مشکوک بودم. همین زندگی که تا اینجا چیدم. حالا که جنگ است و آینده نامعلوم تر شده و در هاله ای از ابر خاکستری فرو رفته.
جدید تر به این فکر میکنم که شاید باید این دید کمال طلبانه را از آینده گرفت.
چرا برای من اینکه کسی دو سال در فلان دانشگاه حقوق بخواند و بعد تصمیم بگیرد آن را رها کند و سراغ رشته دیگری برود، انقدر عجیب و اضطراب آور است.
باید پذیرفت که آینده میتواند پر از اشتباه باشد، مثل گذشته که تاکنون بوده.
من ممکن است هرکدام از آینده هایی را که برای خودم تصور میکنم باشم و ممکن است هیچکدام نباشم.
وقتی برای زنده بودن در ثانیه بعد ضمانتی نیست تو چطور میخواهی حتما آینده موردنظرت رقم بخورد.
باید قبول کنی که با وجود تمام پیشبینی های وسواسانه تو، باز هم، هنوز هم ممکن است آینده طور دیگری رقم بخورد.
شاید این حقیقت در همان سریال مورد علاقه ات، لحظه گرگ و میش، تجلی پیدا میکند.
و تو کسی هستی که ازدواج یاسمن با سروش مطلق را بدترین قسمت داستان میدانی.
نمیگویم که بدون آن قسمت داستان بی معنی میشد. هرگز. زندگی بدون اشتباه یا حداقل با اشتباه های کوچک، نه به این اندازه بزرگ، هیچوقت بی معنی نیست، مگر اینکه پای چیز دیگری مثل بیکارگی در میان باشد.
این روزها با خواندن کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی میدانم که
" عشق مجموعه ای از تجربه های زنده ی دائمی طاهرانه است؛ و این همه، نه فقط تعریف عشق است، که تعریف زندگی هم هست "
حالا اجازه میخواهم تا به جای تصور از آینده ام فقط این را بگویم که از انتهای قلبم و با امضای عقلم تعهد میکنم که دوست دارم در ۲۰ سال آینده، یک اتفاق غیرقابل پیشبینی و تا عمق جان استرس آور را تجربه کرده باشم، به شرط اینکه بدین سبب متوجه شوم که قرار نیست همه چیز روی ریل پیش بینی های من حرکت کند. تا حداقل آن زمان، از این فکرهای همیشگی اضطراب آور درباره آینده، رهایی یافته باشم.
|دفترچه زیتون
دو دستش را میگیرم.
نگاهم بین چشمانش میچرخد.
:(تسلیت میگویم! بخاطر عزیزان هموطنت که از دست دادی.
بخاطر رهبرت که از دست دادی.
بخاطر آن دختر کوچک در میناب که نمیشناسی اش.
بخاطر تهران.
بخاطر همه چیز،
تسلیت میگویم.)
و بعد به آغوشش میگیرم و او زار زار گریه میکند.
شاید او فقط به همین جمله نیاز داشت.
|دفترچه زیتون
تو حتی اگر تمام ارتباطاتت رو راهاندازی مجدد کنی یا اینکه با تمام آدم هایی که میشناسی قطع ارتباط کنی تا از نو بسازی،
باز هم با آشنا شدن با آدم های جدید همین دنیایی که داری رو میسازی.
تا خودت تغییر نکنی
دنیات هم تغییر نمیکنه.
|دفترچهزیتون
ضربههایی که از واقعیت خوردم، به شدتِ ضربه سیلی آسفالت زمین به قطرههای کوچک باران بود و چیزی که در
و شاید زندگی، همین چرخه آب است.
گاهی با سیلی واقعیت به زمین میخوری و گاهی با خیال پردازی هایت بخار میشوی اوج میگیری و لحظاتی به سرزمین ابرهای پنبه ای برمیگردی.
قطره در زمین طاقت نمیآورد و دلش پرواز میخواهد و وقتی هفت آسمان از زمین دور شد، دلش برای سقوط تنگ میشود.
|دفترچه زیتون🌪