ذكـــريـات .
امروزم مثل روزای قبل بیهدف از خونه زدم بیرون، همونطور که داشتم میرفتم دیدم یه شاخه گل کنار جدول خیابون افتاده، طفلکی اون گل نه توی دست کسی موندگار شد نه حتی فرصت کرد به خونه برسه تا ازش مراقبت بشه انگار وسط ِراه فهمیده بود قرار نیست به کسی برسه و همونجا تسلیم شد؛ درست مثل دل ِمن که بین برزخ موندن و رفتن تو جا مونده .
الان که بیشتر فکر میکنم میفهمم که منم دست کمی از اون گل ندارم، اگه اون شخص گل رو میپذیرفت یه لبخند بزرگی ازش تو خاطر میموند یه برق کوتاه و قشنگ توی چشمهاش میافتاد و طرف مقابلش ذوق میکرد، توام اگه میموندی شاید هیچوقت این حال و روز رو نداشتم هیچوقت اینجوری برای لحظهای داشتن تو تقلا نمیکردم اما درکل اون گل روی سنگهای سرد پیادهرو افتاد بود و با هر نسیم آرومتر میشد بیصدا ، بیادعا، بیسرنوشت، عوض دل من که هر نسیم داغش رو تازهتر میکنه ...
ذكـــريـات .
هرگز به تو دستم نرسد ، ماهبلندم :)) . .
ای ماه تو که بر او هم میتابی ، بگو حال ِ دلش چگونهاست ؟!