زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل اول... زمستان سرد سال ۹۰. چند روز مانده به تحویل سال. آفتاب
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل اول
جالب بود خود حمید نیامده بود. فقط پدر و مادرش آمده بودند .هول شده بودم نمیدانستم باید چه کار کنم. هنوز از شوک شنیدن این خبر بیرون نیامده بودم که پدرم وارد اتاق و بی مقدمه پرسید :((فرزانه جان! تو قصد ازدواج داری ؟!))با خجالت سرم را پایین انداختم و با تته پته گفتم: ((نه ،کی گفته؟ بابا من کنکور دارم، اصلاً به ازدواج فکر نمیکنم، شما خودتون بهتر میدونین.))
بابا که رفت ،پشت بندش مادرم داخل اتاق آمد و گفت:(( دخترم ،آبجی آمنه از ما جواب میخواد. خودت که میدونی از چند سال پیش این بحث مطرح شده .نظرت چیه ؟بهشون چی بگیم؟))
جوابم همان بود به مادرم گفتم:(( طوری که عمه ناراحت نشه بهش بگین میخواد درس بخونه.))
عمه ۱۱ سال از پدرم بزرگتر بود. قدیمترها خانه پدری مادرم با خانه آنها در یک محله بود.
عمه واسطه ازدواج پدر و مادرم شده بود، برای همین مادرم همیشه عمه را آبجی صدا میکرد. روابطشان شبیه زن داداش و خواهر شوهر نبود. بیشتر با هم دوست بودند و خیلی با احترام با هم رفتار میکردند.
اولین باری که موضوع خواستگاری مطرح شد سال ۸۷ بود .آن موقع دوم دبیرستان بودم. بعد از عروسی حسن آقا ،برادر بزرگترحمید، عمه به مادرم گفته بود:(( زن داداش، الوعده وفا! خودت وقتی اینها بچه بودن گفتی حمید باید داماد من بشه. منیره خانوم ،ما فرزانه رو میخوایم !))حالا از آن روز ۴ سال گذشته بود. این عقد آقا سعید، برادر دوقلوی حمید ،بهانه شده بود که عمه بحث خواستگاری را دوباره پیش بکشد.
حمید شش برادر و خواهر دارد. فاصله سنی ما ۴ سال است. بیست و سوم بهمن آن سال آقا سعید با محبوبه خانم عقد کرده و حالا بعد از ۲۵ روز، رسماً عمه به خواستگاری من آمده بود. پدر حمید میگفت"(( سعید نامزد کرده، حمید تنها مونده
ما فکر کردیم الان وقتشه که برای حمید هم قدم پیش بزاریم. چه جایی بهتر از اینجا؟))
البته قبلتر هم عمه به عموها و زن عموهای من سپرده بود که واسطه بشوند ،ولی کسی جرات نمیکرد مستقیم مطرح کند. پدرم روی دخترهایش خیلی حساس بود و به شدت به من وابسته بود.
همه فامیل میگفتند:(( فرزانه فعلاً درگیر درس شده ،اجازه بدید تکلیف کنکور و دانشگاهش روشن بشه ،بعد اقدام کنید.))
نمیدانستم با مطرح شدن جواب منفی من چه اتفاقی خواهد افتاد. در حال کلنجار رفتن با خودم بودم که عمه داخل اتاق آمد.
زیرچشمی به چهره دلخور عمه نگاه کردم. نمیتوانستم از جلوی چشم عمه فرار کنم با جدیت گفت:(( ببین فرزانه !تو دختر برادرمی یه چیزی میگم یادت باشه: نه تو بهتر از حمید پیدا میکنی، نه حمید میتونه دختری بهتر از تو پیدا کنه. الان میریم ،ولی خیلی زود برمیگردیم .ما دست بردار نیستیم!))
وقتی دیدم عمه تا این حد ناراحت و دلخور شده جلو رفتم و بغلش کردم. از یک طرف شرم و حیا باعث شد نتوانم راحت حرف بزنم و از طرف دیگر نمیخواستم باعث اختلاف بین خانوادهها باشم. دوست نداشتم ناراحتی پیش بیاید. گفتم:(( عمه جون! قربونت برم چیزی نشده که. این همه عجله برای چیه ؟یکم مهلت بدین من کنکورم رو بدم، اصلاً سری بعد خود حمید آقا هم بیاد، با هم حرف بزنیم بعد با فراغ بال تصمیم بگیریم. توی این هاگیر واگیر و درس و کنکور نمیشه کاری کرد.))
ادامه دارد 🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتاب_خوانی
حالِ آشپزخونه حسابی خوبه😌
دیشب قبل از خواب
ظرفها رو شستم ،
گاز و کابینت ها رو دستمال کشیدم
تمیزه مثل گل🌺
برم تا اذان ،از فرصت استفاده کنم
یه گردگیری انجام بدم🌻
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
شب آشپزخونه رو تمیز تحویل صبح بده🎀
اهمیت دادن به نماز اول وقت، در برابر دیگر کارهای زندگی.
امیر دلاور، سردار دربندی، از هم رزمان شهید بزرگوار علی صیاد شیرازی می گوید: «در آسمان کردستان بودیم و سوار بر هلی کوپتر. دیدم ایشان مدام به ساعت شان نگاه می کند. علت را پرسیدم. گفت: موقع نماز است. همان لحظه به خلبان اشاره کرد که همین جا فرود بیاید تا نماز را در اول وقت بخوانیم. خلبان گفت: این منطقه زیاد امن نیست، اگر صلاح بدانید تا مقصد صبر کنیم. شهید صیاد گفت: اشکالی ندارد، ما باید همین جا نماز را بخوانیم. هلی کوپتر نشست. با آب قمقمه ای که داشت، وضو گرفتیم و نماز ظهر را همگی به امامت ایشان اقامه کردیم»
#شهیدصیادشیرازی
#چالش_نماز_اول_وقت
#چالش_نمازقضا (نمازعشا)
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
امام باقر علیه السلام فرمودند:
کَنسُ البُیوتِ یَنفی الفَقرَ ؛
جارو کردن خانه، فقر را از بین مىبرد.🧹
خسته نباشی خواهر گلم 🌻
از آخرین پیام تا همین حالا
حسابی مشغول بودم💪🏻
گردگیری پذیرایی و اتاق ها ،دستمال کشی سرامیک ها ،نظافت سرویس بهداشتی
کمرم درد میکنه ولی جارو هم زدم که دیگه حسابی ،تمیز باشه ،تا شب استراحت کنم.
#زندگی #روزمرگی
#خدایاشکرت💚
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
6.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🩹+ شکستهبندِ خوب سراغ داری؟
- آره ، امام رضا (علیه السلام)🥺
"امام رضا خیلی دوست دارم💚"
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
امروز ریحانه از مدرسه اومد کلی خوشحال 🙂
میگه مامان برات تولید محتوا آوردم😅
ایام فاطمیه زیارت حضرت زهرا سلام الله علیه
رو حفظ کرده بودن برای مسابقات مدرسه
امروز بهشون جایزه دادن🎁🌻
مسابقه ی جدیدشونم ،حفظ دعای فرج هست
امسال مربی پرورشی فعالی دارن
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#کارفرهنگی
روزها رفت و فقط حسرت دیدارِ رُخت
مانده بر این دلِ یعقوبی ما آقا جان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
گفتم منم یه دونه از ویدیو بشکن های شما درست کنم😜
#ارسالی_شما
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec
سلام به روی ماهتون،
آخه من چقدر خوشبختم که دوستای گلی مثل شما دارم😊
ببینین یکی از دوستای خوبمون برام چی فرستادن👏👏👆🏻👆🏻
دیروز نشد خیلی بیام پیشتون
چندجا کارهاشون باید انجام میدادم
ممنون که پیام میدین بهم😘