یا صاحب الزمان
به حق پنج تن ، نگاهی کن به این دلمون 🌱
ما دوستتون داریم ،هر صبح با سلام به شما
روزمون رو شروع میکنیم ، وقتی دلمون میگیره
با شما که پدرمون هستین و صاحب اختیارمون
دردل که میکنیم آروم میشیم 💚
بیا و این هجران رو به پایان ببر🥲
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
سلام دوستان گل🎀
روزتون پر از خیرو برکت
نزدیک میشیم به جشن تولد امام عزیزمون👏
برنامه تون چیه؟؟
از امروز تا پایان روز یکشنبه که ولادت هست
#پویش داریم
از تزئینات منزلتون ،جشن های خونگی تون
برامون عکس ارسال کنین
به عشق صاحب الزمان ، ان شاءالله هدیه دریافت کنید 🌺🌺🎁
من اینجام @mn1384nr
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
از نگاه پیامبر عزیزمون
روز جمعه بهترین روزی است که
آفتاب بر آن طلوع کرده است🌞🌺
از اعمال امروز غافل نشیم🌻
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#روزجمعه
#روزمرگی
چون که دارم میرم یه مهمونیه خاص
باید کیف خوشگلم همراهم باشه😍
بافت کیف رو مامان جونم انجام دادن👏
وصل دهانه کیف و رباندوزی هم کار خودمه 😌
چه طوره؟؟
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#هنر
#خانوم_خونه
پیامبر خدا(ص): سفره هایتان را به سبزی آذین کنید؛ زیرا آن، همراه با گفتن بسم الله، شیطان را می راند.
امام صادق(ع): هر چیزی زیوری است و زیور سفره، سبزی است.
جاتون خالی، بحث انتخابات هم چاشنیِ مهمونی مون شده🌻
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#روزمرگی
بعد از یه استراحت کوچولو ، وآماده کردن شام
برم سراغ تایپ ادامه ی داستان🌱
@zendegi_ghashangam
زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل اول خودم هم نمیدانستم چه میگفتم. احساس میکردم با صحبته
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل اول
چند روزی از تعطیلات نوروز گذشته بود که ننه پیش ما آمد. معمولا هر وقت دلش برای ما تنگ میشد، دو، سه روزی مهمان ما شد. از همان ان ساعت اول به هر بهانهای که میشد بحث حمید را پیش میکشید.
داخل پذیرایی روبروی تلویزیون نشسته بودیم که ننه گفت:(( فرزانه! اون روزی که تو جواب رد دادی من حمید رو دیدم وقتی شنیدی تو بهش جواب رد دادی رنگش عوض شد! خیلی دوست داره.))
به شوخی گفتم:(( ننه باور نکن ،جوونای امروزی صبح عاشق میشن، شب یادشون میره!))
گفت:(( دختر! من این موها رو توی آسیاب سفید نکردم میدونم حمید خاطرخواهته. توی خونه اسمت رو میبریم لپش قرمز میشه .الان که سعید نامزد کرده، حمید تنها مونده. از خر شیطون پیاده شو. جواب بله رو بده .حمید پسر خوبیه.))
از قدیم در خانه عمه همین حرف بود .بحث ازدواج دوقلوهای عمه که پیش میآمد، همه میگفتند :((باید برای سعید دنبال دختر خوب باشیم ،وگرنه تکلیف حمید که مشخصه؛ دختر سرهنگ رو میخواد .))
میخواستم بحث را عوض کنم ،گفتم :((باشه ننه، قبول! حالا بیا حرف خودمون رو بزنیم. یه قصه عزیز و نگار تعریف کن .دلم برای قدیما که دور هم میشستیم و قصه میگفتیم تنگ شده.))
ولی ننه بد پیله کرده بود. بعد از جواب منفی به خواستگاری تنها کسی که در این مورد حرف میزد ننه بود. بالاخره دوست داشت نوههایش به هم برسند و این وصلت پا بگیرد. روزی نبود که از حمید پیش من حرف نزند.
داخل حیاط خودم را مشغول کتاب کرده بودم که ننه صدایم کرد بعد هم از بالکن عکس حمید را نشانم داد و گفت :((فرزانه! میبینی چه پسر خوش قد و بالایی شده؟ رنگ چشماشو ببین چقدر خوشگله! به نظرم شما خیلی به هم میاین. آرزوم عروسی شما دوتا رو ببینم.))
عکس نوه هایش را در کیف پولش گذاشته بود ح از حمید همان عکسی را داشت که قبل رفتن به کربلا برای پاسپورت انداخته بود.
از خجالت سرخ و سفید شدم، انداختم به فاز شوخی و گفتم :((آره ننه خیلی خوشگله .اصلاً اسمش رو به جای حمید باید یوزارسیف میذاشتن! عکسشو بزار توی جیبت شش دنگ حواستم جمع باشه که کسی عکس رو ندزده!))
همینطوری شوخی میکردیم و میخندیدیم، ولی من مطمئن بودم ننه ولکن معامله نیست و تا ما را به هم نرساند ،آرام نمیگیرد.
هنوز ننه از بالکن نرفته بود که پدرم با یک لیوان چای تازه دم به حیاط آمد. ننه گفت:(( من که زورم به دخترت نمیرسه ،خودت باهاش حرف بزن ببین تو میتونی راضیش کنی.))
پدر و مادرم با اینکه دوست داشتن حمید دامادشان شود، اما تصمیم گیری در این موضوع را به خودم سپرده بودند.
پدرم لیوان چای را کنار دستم گذاشت و گفت:(( فرزانه! من تورو بزرگ کردم .روحیاتت رو میشناسم میدونم با هر پسری نمیتونی زندگی کنی. حمید رو هم مثل کف دستم میشناسم؛
هم خواهرزادمه ،هم همکارم .چند ساله توی باشگاه با هم مربیگری میکنیم .به نظرم شما دوتا برای هم ساخته شدین، چرا ردش کردی؟))
سعی کردم پدرم را قانع کنم .گفتم :((بحث من اصلاً حمید آقا نیست. کلاً برای ازدواج آمادگی ندارم ؛چه با حمید آقا، چه با هر کس دیگه، من هنوز نتونستم با مسئله زندگی مشترک کنار بیام. برای یه دختر دهه هفتادی هنوز خیلی زوده. اجازه بدین نتیجه کنکور مشخص بشه، بعد سر فرصت بشینیم صحبت کنیم ببینیم چه کار میشه کرد.))
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتابخوانی
بعضی از نشدن های زندگیتون رو
بذارید به حساب اینکه
اگه میشد، خیلی بد میشد!
به خدا اعتماد کنیم.
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
خدا همیشه هوامونو داره ،
ما حواسمون نیست.