هر کاری میکنی ،برای ...
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شب_بخیر
#کلام_آخر
#نماز_شب
سلام به روی ماهتون خواهرای گلم 🌱😍
ورود دیر هنگام من رو پذیرا باشین🌹
تا همین چند دقیقه پیش
مشغول دوخت رو تختی قشنگم بودم
@zendegi_ghashangam
مدتها بود ،عکس این مدل رو دیده بودم
صبوری کردم تا بتونم پارچه رو تهیه کنم😉
هر تیکه رو که دوختم ،
آقای خونه رو صدا زدم ،بیاد ببینه 😍
ترکیب رنگ جذابی شد
راضی ام از خودم💪🏻
باورتون میشه با یک سوم قیمت دوختش رو انجام دادم ،
الان وقتشه که بازم
توصیه همیشگیم رو بگم
دوست خوبم اگر شرایط داری
حتما خیاطی یاد بگیر❌
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#هنر
#خیاطی
#دوخت_روتخی
#روزمرگی
الحمدلله رب العالمین(۴بارهرصبح)
خدایا شکرت برای همه چیز🌹
زندگیِ قشنگِ من🏡
مدتها بود ،عکس این مدل رو دیده بودم صبوری کردم تا بتونم پارچه رو تهیه کنم😉 هر تیکه رو که دوختم ، آ
مرسی دوست خوبم😍
همیشه پیام هایی که برای پست های کانال بهم میدین کلی ارزشمنده
اینکه تعاملمون دوطرفه رو دوست دارم
#ارسالی_شما
@zendegi_ghashangam
#ارسالی_شما
آرزو میکنم خدا ،مسیر رسیدن به آرزوهاتون
رو براتون هموارتر کنه ،
به خدا توکل کنیم ان شاءالله که میشه
@zendegi_ghashangam
#تلنگر...
#تفکر...
گاهی از خودتون بپرسید،
اگر خودتون رو ملاقات میکردید،
از خودتون خوشتون میومد...
صادقانه بگویید
آیا از خودتان خوشتان میآید؟؟؟
🪴
@zendegi_ghashangam
زندگیِ قشنگِ من🏡
بسم الله الرحمن الرحیم #یادت_باشد فصل اول (نمیدونم چی باعث شده همچین سوالی بپرسین اگر مورد پسند
بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل دوم
از پشت شیشه پنجره ی سی سی یو بیمارستان در حال دعا برای شفای همه بیماران و مادربزرگم بودم
،در حال خودم نبودم که دیدم یکی سرش را چرخاند جلوی چشم های من و سلام داد
حمید بود. هنوز جرئت نکرده بود به چشم هایش نگاه کنم ،نمیدانستم چشم های حمید چه رنگی است
گفت:(نگران نباش،حال ننه خوب میشه.راستی!دو روز بعد برای دکتر ژنتیک نوبت گرفتم)
نوبتهای که شد مادرم را همراه خودمان بردیم.
وقتی به مطب رسیدیم مادرم از منشی پرسید
دکتر هست یا نه؟
منشی که آقای جوانی بود گفت :(برای دکتر کاری پیش اومده نمیاد ،نوبت های امروز به سه شنبه موکل شده)
مادرم پیش ما که برگشت ،حمید گفت :(زندایی شما چرا رفتی جلو؟خودم میرم برای هفته ی بعد هماهنگ میکنم شما همینجا بشینید.)
مادر با خنده و آرام گفت :(فرزانه این از بابای تو هم بدتره)
سهشنبه که رسید خودمان به مطب دکتر رفتیم
حمید با اینکه سعی میکرد چهره ی شاد و بیتفاوتی داشته باشد،اما لرزش خفیف دستهایش گویای همه چیز بود.
باشنیدن اسم آقای سیاهکالی بی معطلی به سمت اتاق خانم دکتر رفتیم.به در اتاق که رسیدیم ،حمید در را باز کرد و منتظر شد تا من اول اتاق شوم و بعد خودش قدم به داخل اتاق گذاشت و در را به آرامی بست.
دکتر خانم مسنی بود و از نسبت های فامیلی ما پرسید .حمید خیلی پیگیر این موضوعات نبود .
ولی من همه ی اینها را به لطف تعریف های ننه میدانستم.
روز آزمایش فاطمه هم همراه من و حمید آمد
آزمایش خونِ سخت و دردآوری بود ،اشکم درآمده بود و رنگ به چهره نداشتم.
حمید نگران و دلواپس بالای سر من ایستاده بود
این دل را نداشت که من را در آن وضعیت ببیند
با مهربانی از در و دیوار صحبت میکرد که حواسم پرت بشود.
میگفت:(تا سه بشماری تمومه.)
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی
#کتاب_خوانی
5.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموزش تا کردن دستمال سفره به شکل گل مرداب😍👍
#ترفند
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
بدانید برای چه خلق شدهاید
و برای چه زندگی میکنید
و پایان کار شما کجاست؟!
و این را بدانید
بهخدا قسم شما فقط
برای یک لقمه نان بهدست آوردن
خلق نشدهاید ..
✨بهای شما رضوانالله است✨
به قطعه نانی و یا تکه زمینی
خود را تباه نکنید.
شما از آن خدایید ...
خود را تا دیر نشده به او برسانید،
فرصت کم است!
🌷شهید مهدی تراب اقدمی