#آی_پارا
#پارت_چهل_هفتم
دویدم بیرون و رفتم سمت اون خوک کثیف که تو دستهای اون جوانمرد وول می خورد . یکی . دو تا . سه تا . مشت و لگد بود که می نداختم بهش . مرده نگهش داشته بود و ظاهرا بدش نمی اومد این بی ناموس رو همونجا بکشم . اونقدر زدم که مشتام دیگه جون نداشت . اونم غرق به خون افتاد رو زمین . از دیوار صدا در می اومد ، از ملت نه!!! . همه مثل جنازه ساکت شده بودن . کاروانسرا چی پشت اون مرد هیکلی قایم شده بود . بی حرف با شونه ی خمیده رفتم سمت چاه آب وسط کاروانسرا و به سطل آب برداشتم و با خودم به حجرہ بردم . همه داشتم به این نمایش مفت و مجانی نیگا می کردن . آی پارا بی صدا زل زده بود به زمین . لباساش جر خورده بود . اما هنوز تنش بود . زیر چشمش کبود شده بود . کثافت زده بودتش. رفتم جلو و دست و پاهاشو باز کردم . در حجره زده شد . داد زدم کسی تو بیاد خونش پای خودشه. یه پیرزن اومد تو و گفت : بذار بیام عروست ببینم مادر . از لحنش دلم نرم شد . از جلوی آی پارا کشیدم کنار . پیرزن اومد کنار آی پارا و نگاهی به وضعیت رقت انگیز اون انداخت و گفت : به حق فاطمه ی زهرا به زمین گرم بخورده بی شرف . ببین با دختر نازنین مردم چه کرده . بعد رو کرد به من و گفت : اینطوری ننه باباش سپرده بودن دستت. کجا بودی که اون بی ناموس گرفتنش؟ گفتم : خانوم اومدی به مريضم برسی یا منو دعوا کنی ؟ سرش رو برگردوند طرف آی پارا و گفت : دخترم زبونم لال باهات که کاری نکرد ؟ از این سوال پیرزن مثل دینامیت رفتم رو هوا و بازوی پیرزن رو گرفتم و گفتم : اومدی مریض داری یا خبر چینی ؟ برو بیرون . نمی خوام باهاش حرف بزنی . هر بلایی سرش اومده به من مربوط می شه . پیرزن که دید هوا پسه ، بلند شد رفت بیرون . رفتم سمت چمدون و یکی از لباسام رو برداشتم و زدم تو آب و کشیدم تو صورت و دستاش . آی پارا درست عین یه مرده فقط نیگام میکرد . سوال اون پیرزن تو ذهن منم بود اما جرأت پرسیدنش رو نداشتم . هم به خاطر خودش و هم به خاطر ترس از جوابی که ممکن بود بهم بده. باید این لباساش رو عوض می کردم . گفتم : آی پارا میتونی لباست رو عوض کنی ؟ با سرش آره گفت . رفتم سمت چمدون و یه لباس از تو بقچه اش براش در آوردم و گفتم : من رومو می کنم اون ور . خودت عوضش کن. لباس رو که گرفت گفت : تایماز؟ از تایماز گفتنش دلم یه حالی شد. زل زدم تو چشمهای ترسونش و گفتم : باشه بعدا . من پیشتم از هیچی نترس. تا آی پارا گفت : عوضش کردم ، تقه ای به در زدن. صدای کاروانسرا چی بود که می خواست برم بیرون. رفتم بیرون حجره و گفتم : چی می خوای ؟ گفت: این مردک رو چیکار کنیم ؟ گفتم : تحویل آجانا بدينش . البته اگه تا صبح مثل سگ جون نده . مرد من و منی کرد و گفت : حالش خوبه ؟ غضبناک نگاهش کردم و گفتم : وقتی باید حواست می بود ، گند زدی . حالا هم برو گمشو تا جنازه ی تو رو هم وسط حياط پهن نکردم . از ترس بی صدا ازم دور شد و من برگشتم تو. آی پارا زل زده بود به زمین . کنارش نشستم و بی هوا دستش رو گرفتم تو دستم . نگاهش رو از گلیم رنگ و رو رفته ی حجره گرفت و زل زد تو چشام . از نگاهش می ترسیدم . خیلی بیرنگ بود . بوی مرگ می داد. گفتم : جاییت درد می کنه ؟ چیزی می خوای؟ دست آزادش رو گذاشت رو قلبش و گفت : اینجام درد می کنه . اینجام. من وضو گرفته بودم برم دیدن خدا . آخه چرا اینطوری شد ؟ دل منم فشرده شد و خشم تو همه ی وجودم زبانه کشید . ناخودآگاه عصبانی شدم و گفتم : آخه تو اونجا چیکار می کردی؟ با ترس بهم نگاه می کرد . من باید خودم رو کنترل می کردم . اون به اندازه ی کافی ترسیده بود.
-------------------
••••●❥JOiN👇🏾
@tafakornab
@zendegiasheghaneh