eitaa logo
زندگی شیرین🌱
49.2هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
13.9هزار ویدیو
1 فایل
کپی بدون لینک ممنوع اینجا کانالی است سرشار از مهر و محبت 😊🥰 به کانال زندگی شیرین خوش آمدید.🌹 🔴تبلیغات به علت هزینه بالای نگهداری کانال است کانال های تبلیغی مورد تایید یا ردنیست رزرو تبلیغات https://eitaa.com/joinchat/1558708876Ccdcc3a597e
مشاهده در ایتا
دانلود
ـ🤍🌼🤍🌼🤍🌼 ـ🌼🤍🌼🤍🌼 ☯️ داستان این نیز بگذرد. بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان حمام در فلان جا برو و کار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد. ولی فردای شب سوم که باز خواب دید به آن حمام مراجعه کرد. دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می‌آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم‌ها را از مسافت دوری می‌آوری و... حمامی گفت: این نیز بگذرد. یک سال گذشت. برای بار دیگر همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد. دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری‌ها پول می‌گیرد. مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت‌تری داری. حمامی گفت: دو سال بعد هم خواب دید، این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید! وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست، در بازار تیمچه‌ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می‌بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه‌ای شده‌ای. حمامی گفت: این نیز بگذرد. مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟ چندی که گذشت این بار بزرگ مرد داستان ما، خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود. مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می‌خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می‌دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است. مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می‌بینم. پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد. مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می‌خواهی که باید بگذرد؟ ولی مرد داستان ما در سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد، گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد؛ مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است: این نیز بگذرد هم موسم بهار طرب خیز بگذرد هم فصل ناملایم پاییز بگذرد گر ناملایمی به تو کرد از قضا خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد 📌📖 💫@zendegiishirinn💫 شیرین 🍃 ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
🔺️ ﺁﻭﺍﺯ ﺧﺮ ﺩﺭ ﭼﻤﻦ. 🔹️ ﮐﺎﺭﺑﺮﺩ: ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﺭﺩﯼ به کار ﻣﯽﺭﻭﺩ ﮐﻪ ﺷﺨﺺ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺗﻮﺍﻧﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ. 🔸️ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ: ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥﻫﺎﯼ ﻗﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪﻫﺎ ﺣﻤﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻫﺮ ﻣﺤﻠﻪ ﯾﮏ ﺣﻤﺎﻡ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺣﻤﺎﻡ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺍﯾﻦ ﺣﻤﺎﻡﻫﺎ ﺳﻘﻒﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﮔﻨﺒﺪﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺣﻮﺿﭽﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺣﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺏ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﯽﺭﯾﺨﺘﻨﺪ، ﺣﻤﺎﻡ ﺑﺨﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﻣﯽﭘﯿﭽﯿﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺣﻤﺎﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻠﻮﺕ ﺍﺳﺖ، ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﮐﺮﺩ و ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﻀﺎﯼ ﺣﻤﺎﻡ ﻣﯽﭘﯿﭽﯿﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﺴﺖ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻫﻢ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ. ﮐﻤﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﻣﻦ با ﭼﻨﯿﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺷﯽ که ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩﻡ؟ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺷﻮﻡ. ﻣﺮﺩ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻟﺒﺎﺱﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻗﺼﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ. ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻥ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻡ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﺸﻒ ﮐﻨﻢ. ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﻣﺪﻩﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﻤﯽ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ. ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺳﯿﺪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ. ﻫﻨﻮﺯ ﻟﺤﻈﻪ‌ﺍﯼ ﻧﮕﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺣﺎﺿﺮﯾﻦ ﮔﻮش‌هاﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺻﺪﺍﯾﺶ، ﺁﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤﺎﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮐﺮﺩﯼ؟ ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﺑﺮﺳﺪ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ. ﻣﺮﺩ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﯾﮏ ﺧﻤﺮﻩﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺁﺏ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻣﺮﺍ ﺑﺸﻨﻮﯾﺪ. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﺧﻤﺮﻩﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺁﺏ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ. ﺧﻤﺮﻩ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﻣﺮﺩ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻤﺮﻩ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ. ﮐﻤﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮﻗﻊﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ. ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻤﺮﻩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺣﺎﮐﻢ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﻣﺮﺩ ﺁن‌ها ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎﻥ ﺗﺮﮐﻪهای ﭼﻮﺑﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺧﻤﺮﻩ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﮐﻪها ﺭﺍ ﺧﯿﺲ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﮐﺘﮏ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﺗﺎ ﺁﺏ ﺧﻤﺮﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ. ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎﻥ ﺗﺮﮐﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻤﺮﻩ ﻣﯽﺑﺮﺩﻧﺪ، ﺗﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻥ ﻣﺮﺩ ﻣﯽﺯﺩﻧﺪ. ﺑﺎ ﻫﺮ ﺿﺮﺑﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍیا ﺷﮑﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﯾﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺿﺮﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺁﻭﺍﺯﻩ ﺧﻮﺍﻥ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻣﺮﺩ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺗﺮﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﯼ، ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ؟ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺩﺭ ﺧﻤﺮﻩﯼ ﻧﺼﻔﻪ ﺁﺏ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ. ﻣﻦ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺍﺟﺮﺍ ﮐﻨﻢ. ﺍﮔﺮ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﯽﺁﻣﺪﯾﺪ ﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﺳﺘﻮﺭﯼ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﺁﺏ ﺧﺰﯾﻨﻪﯼ ﺣﻤﺎﻡ ﺻﺎﺩﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﺪ، ﻣﻦ ﺯﯾﺮ ﺿﺮﺑﺎﺕ ﺗﺮﮐﻪﻫﺎ ﻣﯽﻣﺮﺩﻡ. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﻫﻮﺷﻤﻨﺪﺍﻧﻪﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺠﺎﺯﺍﺕ ﻣﺮﺩ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﯽ ﮐﺮﺩ 💫@zendegiishirinn💫 شیرین 🍃 ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---