هر وقت ذوقشو داشتم خراب شد.هر وقت زود زود کارامو کردم یه جای کار لنگید.هر وقت موهامو استایل کردم یه چیزی شد.هر وقت نیم ساعت زودتر اماده بودم،دیر تر از همیشه رفتم.هر وقت ذوق خونه رو داشتم،دیرتر رسیدم.دیگه ترسیدم.دیگه اون ذوقه جاش رو داد به استرس.هر روز هم بیشتر شد.چه استرسهایی که میتونست هیجان باشه.ولی نبود.دیگه هیچی مثل قبل نبود.
آدم باید خودش نخواد.یاهم باید خودش بخواد.این که این و اون بخوان یا نخوان فایدهای نداره.
این روزا بیشتر از همیشه دلتنگم.انگار یه قاصدک رد شده و رفته و رفته و رفته و خیلی رفته و دل من تازه یادش افتاده.انگار یه نسیم اروم اومده و رفته و رفته و دل من دنبال همون نسیم میگرده.انگار یه روز یه پروانه رو موهام نشست و بعد پر زد و رفت.بابا رفته دیگه رفته..رفته.
خوش به حال اونایی که مسیرشون رو درست انتخاب کردن.ما که هی سرمون به سنگای سفت خورد اخرش هم که درس شد سرمون شکست.
بعضی چیزها خیلی سختن.ولی اگه یادبگیری چجوری ازشون استفاده بکنی همونا میشن راه نجات.همونا میشن معجزه.همونا میشن یه خاطره ی درست درمون.