گویی از لحظهی دیدنت به بعد ، بهجز تو و
چشمانت هیچ چیز در ذهنم باقی نمیماند
و من ، هر کجا را که مینگرم نگاه ِچشمانت
مقابلم نقش میبندد و تمام نمیشود ( :
دلم خوش است نگاهی به روی ِماه کنم ؛
به اینکه باشی و گاهی تو را نگاه کنم . . ( :
بدون ِتو ، هر کجای این جهان ِوسیع که
باشم ، قلبم در جایی بهکوچکی ِقفسی
است که گویی در آن بالاجبار زندگانی را
میگذارند . .
نه مرا طاقت ِغربت ، نه تو را خاطر ِقربت ؛
دل نهادم به صبوری ، که جز این چاره ندارم . .