سنـی نـدارد عـاشقی کـردن ،
فـرقی نـدارد کـودکی یـا پیـری ،
هـروقـت زانـو را بغـل کـردی ؛
یعنـی تـوهـم بـا عشـق درگیـری . . .
چشمخودبستم ،
کهدیگرچشممستشننگرم ؛
ناگهاندلدادزد :
دیوانهمنمیبینمش ..( :
نمیدانـم کجـایی ،
امـا همـین کـه هستـی ،
همیـن کـه میدانـم جـایی نفـس میکشـی ،
برایـم کـافیسـت . . .