او رفت و غمش شعله به جان ِقلم انداخت ..
من ماندمو یک دفتر و طبعی که روان بود .
گفتم که بدانید وفا ، عشق ، دروغ است ؛
من تجربه کردم ، به همین قبله چَخان بود : )
هی ریشه زد و ریشه زد و ریشهکَنـَم کرد ؛
این تودهی بدخیم گمانم سرطان بود .. !( :