تو در جان ِمن خانه ساختهای ، در وجودم
ریشه دواندهای ، تو در قلبم جوانه زدهای ،
تو را نمیتوان از خاطرم گرفت . .
روی فرش ِدل ِمن جوهری از عشق تو ریخت ؛
آمدم پاک کنم عشق ِتو را ، بدتر شد . . ( :
با لبخند آخرین جملهی نامهاش را هم نوشت ،
"اینروزا اصلاً خوب نیستم و اینو حتی تو هم
نفهمیدی!"