با لبخند آخرین جملهی نامهاش را هم نوشت ،
"اینروزا اصلاً خوب نیستم و اینو حتی تو هم
نفهمیدی!"
کاش میشد بعضی حرفارو قاب کنی گوشهی
دنج دلت ، هروقت که دلت گرفت زل بزنی
به اون قاب ؛ تو باشی و حس ِخوبی که تو
رگای وجودت جریان پیدا میکنه ( :
همیشه دلم خواسته بدانم لحظههای تو ،
بیمن چطور میگذرد ؛ وقتی که نگاهت به
برگ میافتد ، به شاخه ، وقتی بوی پرتقال
میپیچد وقتی باران تنها تو را خیس میکند ،
وقتی با صدایی برمیگردی ولی پشتسرت ،
من نیستم . .