من مدام دارم فرار میکنم، از خودم، از واقعیتها،
از اتفاقاتی که میوفته، از تلخی و سختیا، حتی از تو
هم فرار میکنم ولی نه بخاطر دوست نداشتنت، چون
هیچ کاری از دستم برنمیاد و فقط میتونم رنج بکشم،
فرار میکنم، من از رنج کشیدن خسته شدم . .
با لبخند کش اومده و چشمای ذوقدار میگفت
‹ ولی خیلی قشنگه وقتی با یکی انقدری راحت
میشی که یهو میفهمی داری چیزهایی رو بهش
میگی که تا حالا به هیچکس نگفتی ( =
سر به زیر و ساکت و بیدست و پا میرفت دل ؛
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد . .( :
و او كسـى بـود كـه حتـى ؛
تصور ِآغوشش چشمهایش
صدایش و حضورش نیز مرا
از غم نجات ميداد . .