سر به زیر و ساکت و بیدست و پا میرفت دل ؛
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد . .( :
و او كسـى بـود كـه حتـى ؛
تصور ِآغوشش چشمهایش
صدایش و حضورش نیز مرا
از غم نجات ميداد . .
من قوی نیستم ، صبری که این روزا دارم
و باعث میشه طاقتبیارم بخاطر خاطـرات
و یادآوری ِلحظههاییه که با تو گذروندم . .