میگفت : "تو که نمیدونی چقدر خوبه
آخه ، آخ اینقدر خوبه که دلم میخواد
ساعتها براش گریه کنم."
چشات برق داشت ؛ یه جور
برق ِخوشایند ، که وقتی بهش
خیره میشدم ، حس میکردم
حیفه این چشما خودشون ُگم
کنن ؛ قاطی ِروزمرگی شن کدر
شن . . ( :
خدا به موقع خلق ِتو خوب میدانست ؛
نقاط ضعف ِدلم میشود دو چشمانت ( =