چشات برق داشت ؛ یه جور
برق ِخوشایند ، که وقتی بهش
خیره میشدم ، حس میکردم
حیفه این چشما خودشون ُگم
کنن ؛ قاطی ِروزمرگی شن کدر
شن . . ( :
خدا به موقع خلق ِتو خوب میدانست ؛
نقاط ضعف ِدلم میشود دو چشمانت ( =
وقتی چیزی مرا رنـج میداد ، درموردِ آن
با هیچکس حـرفی نمیزدم و به تنهایی
مشکل را حـل میکردم ؛ نه اینکه واقعا
احساسِتنهایی کنم ؛ بلکه فکر میکردم
که انسـانها ، خودشان باید خودشانرا
نجات دهند . .