حُفرهای بود پر از خون ، وسط سینهی من ؛
مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت . . ( :
وقتی حرفام تموم شد با ناباوری نگام کرد
و گفت "تو اینهمه غـم داشتی و من خبر
نداشتم ؟ تو که هـر وقت پیش ِمن بودی
میخندیدی دختر!" خندیدم و گفتم : خب
بخاطر اینه که من هروقتپیشِتوئم همهی
دردام ُیادم میره و حالم خوبه ، کاش تویِ
تمام ِلحظات زندگیم باشی ( =
تهش با اونی میمونیکه کنارش امنیت
داری ، نه کسی که مدام باید مواظبش
باشی خطا نره . .