‹ كأَنني أمتلك شخصينِ بداخلي ،
أحدُهما يرغبُ برؤية كُل العالم ؛
والآخرُ لا يود أنّ يتركَ غرفته .. ›
گویا دو شخص درون ِمن وجود دارد ،
یکی تمایل دارد تمام ِدنیا را ببیند ؛
و دیگری نمیخواهد اتاقش را ترک کند ..
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است ؟
باز میخندم که خیلی ، گر چه میدانی که نیست ..
یه دوست داشتم هر موقع حالشو میپرسیدم حالش بد بود میگفت : شبم ؛
میگفتم شب یعنی چی ؟
میگفت تاریکم ، دلم تاریکه ، ولی آرومم ،
مثه ستارهها به مردم لبخند میزنم ،
نمیذارم بقیه حالمو بفهمن ،
چقد شب بودیم و کسی نفهمید ..