من همیشه که به تو فکر نمیکنم ؛
مثلا هر وقت کتاب میخوانم ،
وقتی یک بند را نمیفهمم و از اول میخوانم ،
یعنی دارم به تو فکر میکنم ..
یا وقتهایی که غذا سرد میشود ،
یا مثلا آخر ِیک مسیر میفهمم که اشتباه آمدهام ،
همیشگی که نیست ؛
فوقِ فوقاش روزی بیست و پنج ساعت :)!'
عادت کردهام که فقط او را میان کلماتم و کتاب هایم پیدا کنم ،
انگار جز او هیچکس در شعرها و کلمات ِکتاب ها نیست ..
کم دوست داشتن را ،
بلد نیستم ،
تمام ِزخمهای ِمن ؛
از دوست داشتنهای زیاد من است . .
او فراموش کرده بود چه گفته است ،
اما من هرگز فراموش نکردم چه شنیدهام ،
هرگز آن کلمات و حس درونشان را ؛
از یاد نبردم ..
درونم یه دختر بچهی مظلوم نشسته ،
که همه چیو با چشمای پر از بغض قبول کرده( :