eitaa logo
مرواریدی در صدف✨
163 دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
84 فایل
وقف مولای غایبمان امام زمان(عج) به یادائمه اطهاروشهدابه ویژه رفیق شهید زینب شهید ابراهیم هادی #زینب ماهمچون #مرواریدی بود دردل #صدف_حجاب و اینک #تامل_با_شما برای زنده کردن#یاد_او...  میلاد:۲۴تیر۸۱ مصادف با ولادت حضرت زینب "س" معراج:۲۳اردیبهشت۱۴۰۲
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وه چه شیرین است رنج بردن پافشردن در ره یک آرزو مردانه مردن ! وندر امید بزرگ خویش باسرود زندگی برلب جان سپردن اه ، اگر باید زندگانی را به خون خویش رنگ ،آرزو بخشید وبه خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده ی امید من به جان دل پذیرا می شوم این مرگ خونین را ☘هوشنگ ابتهاج☘
شهیده مریم سلطانی‌نژاد 🍃وصیت نامه حاج قاسم را خواندی مریم جان🍃 انگشت اشاره ات را بالا آوردی و سه بار از زبان حاج قاسم به ولله قسم خوردی که اگر این خیمه برپا نماند چیزی از بیت الله الحرام، حرم رسول الله، کربلا و نجف و کاظمین وسامرا و مشهد باقی نمی ماند. رجز خواندی و چه خوب سربازی بودی دختر. جان عزیزت را فدا کردی پای این خیمه خون تو خیلی کارها می کند با دل ها 🆔@ShahidBarzegar65
به نقل دوستان زینب جان: نسبت به آیت الله خامنه ای حساسیت زیادی داشت مهرماه سال ۱۴۰۱، که با اغت***ات همراه بود، بعضی از بچه های کلاس به آیت الله خامنه ای توهین و فحاشی کردند یادم میاد که زینب به شدت عصبانی شد و به بچه ها تذکر داد و همین تذکر کافی بود تا سکوت جاری بشه @zinabona
به نقل دوستان زینب جان: عضو بسیج دانشجویی و عضو فعال بود. علاقه ی زیادی به بسیج داشت و همین باعث شده بود بیشتر تمرکزش روی فعالیت های حوزه ی بسیج باشه. یک روز بهش تذکر دادم که: "زینب! تو باید بین درس و بسیج و خانواده، تعادل برقرار کنی. باید به هر سه تا رسیدگی کنی؛ ولی بیشتر تمرکزت روی فعالیت های بسیجه" زینب گفت: "آدم باید توی این دنیا به درد بخوره، باید یه کار مهم انجام بده، نباید فقط به فکر زندگی روزمره باشیم" @zinabona
به نقل دوستان زینب جان : ترم ۵ بودیم و کلاس تربیت بدنی داشتیم اذان مغرب حدود ساعت ۱۷:۳٠ بود و کلاسمون همین ساعت شروع میشد.توی سالن تربیت بدنی جایی برای نماز خوندن نبود زینب خیلی نگران نمازش بود چون مسیری که تا سالن باید طی میشد طولانی بود و تقریبا ۱۵ دقیقا از سر در دانشگاه تا سالن ورزشی راه بود و فرصت نمیشد که نماز بخونه، باید نمازشو بعد از کلاس میخوند. با اینکه از سختگیری های دانشکده ی تربیت بدنی خبر داشت و میدونست که باید رأس ساعت سر کلاس حضور داشته باشه؛ اما به من گفت از این به بعد اول نمازشو میخونه، بعد میاد سر کلاس مهم نیست که با تاخیر بیاد سر کلاس @zinabona
رأی اولی بود. زینب ما شوق زیادی برای رأی دادن داشت. منتظر روز انتخابات بود. وقتی شناسنامه اش مهر خورد با افتخار از آن عکس گرفت. رأی اولش، رأی آخرش هم بود. آسمانی شد. اما می دانم با دیدن هر مُهری که درهر شناسنامه ای ثبت شود ذوق می کند و لبخند بر لبانش نقش می بندد. ان شالله پای صندوق رای میریم🌹
ای قبله آفاق بالاتر از هر داغ.mp3
زمان: حجم: 3.3M
نم بارون زد و چشما خیسه متحول شدم با حدیث من بکی ابکی او تباکی عشقته بهترین ملاکا 🎙 طاهری 😭🤲 💔 کربلا 🕋 دلهاست... 💔 @karbobala_ir 📡 کانال مداحی 🥀 🖤 @maddahi_ir 💔
دو تا مداحی در وصف بارون کربلا 💔🥀
به نقل دوستان زینب جان: من تا حالا کربلا نرفتم و زینب از این موضوع خبر داشت به هر حال دوست صمیمی بودیم و درمورد خیلی چیزا با هم صحبت میکردیم. یک روز زینب باهام تماس گرفت خیلی سریع رفت سراغ اصل مطلب و گفت؛: "فلانی میای بریم کربلا؟" اولش فکر کردم داره بازی در میاره خندیدم و سعی کردم سر به سرش بذارم؛ ولی دوباره با خنده حرفشو تکرار کرد: "لوس نشو...(با یک کلمه منو خطاب کرد که بینمون همیشه رد و بدل میشد) دارم جدی میگم، میای بریم کربلا؟ مامانم یه کاروان آشنا پیدا کرده، دیدم تا حالا کربلا نرفتی گفتم بهترین فرصته که سه تایی با مامانم بریم کربلا" هم تعجب کرده بودم هم خوشحال بودم هم ناراحت ناراحت بودم چون میدونستم خانوادم اجازه نمیدن تنها با دوستم برم کربلا. با حالت غم بهش گفتم: "زینب تو که میدونی خانوادم خیلی حساسیت دارن نسبت به من، مطمئنم که اجازه نمیدن" ولی زینب خیلی اصرار داشت، ازم میخواست که با خانوادم صحبت کنم همزمان هم با زینب صحبت میکردم هم ملتمسانه از خانوادم اجازه میخواستم و در نهایت هر جور که بود، اجازه گرفتم زینب خیلی خوشحال بود و من از زینب خوشحال تر ازم پرسید: "پاسپورت داری؟" گفتم آره گفت: "امام حسین طلبیدتت" و امام حسینی که منو نطلبیده بود نشد که بشه نشد که بریم و حسرت این مسافرت نرفته با زینب تا ابد و یک روز به دلم میمونه @zinabona