eitaa logo
زیرگنبدطلا
5.8هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1.6هزار ویدیو
17 فایل
♡کانال رسمی کودک و خردسال حرم مطهر ♡کانال تخصصی جشنِ تکلیف ♡تنها مرجعِ اطلاع‌رسانی برنامه‌های کودک و خردسال ♡برگزاری تخصصی جشن تکلیف به صورت گروهی یا اختصاصی در حرم مطهر ♡برگزاری جشن روزه‌اولی‌ها به صورت گروهی و یا انفرادی ♡آیدی پاسخگویی: @Revaghekoodak
مشاهده در ایتا
دانلود
امام دوباره به یارانشون گفتن هر کس میخواد بره، چون اگر بمونه فردا کشته میشه💐 اونشب تعدادی از همراهان امام وقتی هوا تاریک بود فرار کردن و رفتن😔 امام ماندن و خانواده و ۷۲ نفر یار💐 اونشب قاسم خیلی به سوال عموش فکر کرد🌹 عموش در رابطه با مرگ ازش پرسیده بود قاسم فکر کرد آیا جواب خوبی به سوال امام داده یا نه🌹 همون موقع چشماش روی هم گذاشت تا بخوابه که احساس کرد کلی پروانه نورانی🦋🦋 دورش دارن پرواز میکنن چشماش رو باز کرد ولی هیچی ندید🌿 دوباره چشماش رو بست و دوباره همه جا پر از پروانه های نورانی شد 🦋 اون شب هر بار که قاسم چشماش رو روی هم می گذاشت پروانه ها رو میدید🦋 و به محض اینکه چشماش رو باز میکرد پروانه ها ناپدید میشدن🌿 ادامه دارد.... ☘🥀☘🥀☘🥀☘ 🥀@shodeam9saleh🥀
صبح شد🌕 و روز مبارزه بزرگ رسید☄ ‌مبارزه توی سرزمینی به اسم کربلا بود سپاه دشمن🏇🏇 مقابل سپاه کوچک امام حسین علیه السلام ایستاده بودن😱 یکدفعه سربازهای دشمن تیرهاشون رو داخل کمون گذاشتن و به طرف یاران امام پرتاب کردن🏹🏹🏹 تعداد زیادی از یاران امام حسین علیه السلام کشته شدن😭 و تعدادی زخمی شدن😭 پسر بزرگ امام حسین علیه السلام به میدان رفتن و شهید شدن😭 قاسم آماده بود به میدون بره و بجنگه😔 امام وقتی قاسم رو دید گریشون گرفت🌹 امام به سر تا پای قاسم نگاه کردن به خودشون گفتن چطور پسری با این قد و قواره کوچک می تونه با سربازهای دشمن بجنگه😔 و پیروز بشه امام با خودش فکر کرد او هنوز برای جنگیدن کوچیکه🌹 ادامه دارد.... ☘🥀☘🥀☘🥀☘ 🥀@shodeam9saleh🥀
امام دوست نداشتن قاسم به میدان بره و با کسی بجنگه🌹 امام دستشون رو روی شونه قاسم گذاشتن و با مهربانی در چشمش نگاه کردن و گفتن🌹 دلم نمیخواد تو به جنگ بری و کشته بشی🌷 قاسم به سربازهای دشمن نگاه کرد😔 به هزاران سرباز که تا دوردست ها ایستاده بودن و بیشترشون سوار اسب هایی بودن که آروم و قرار نداشتن🏇 قاسم به عموش گفت عموجان من زنده بمونم و شما شهید بشید🌹من دوست ندارم همچین روزی رو ببینم🌹 امام حسین علیه السلام اجازه ندادن به میدان بره و بجنگه🌹 قاسم شجاع ما گریه کرد😭 و به دست و پای امام افتاد و خواهش کرد که اجازه بدن و به جنگ بره😭 امام حسین علیه السلام اون رو بغل کردن و موهاشون رو بوسیدن🌹 قاسم با التماس به چشم های امام حسین علیه السلام نگاه میکرد با نگاه با عموش حرف میزد🌹 امام نمیدونستن چطور میتونن قاسم رو از رفتن به جنگ با این سربازهای بی رحم منصرف کنن😔 ادامه دارد.... ☘🥀☘🥀☘🥀☘ 🥀@shodeam9saleh🥀
قاسم توی چشم های امام حسین علیه السلام نگرانی رو دید😔 اما دوباره خواسته اش رو به زبون آورد التماس کرد که عمو جان اجازه بدید من هم وارد میدان جنگ بشم🙏 امام حسین علیه السلام وقتی اصرارهای زیاد قاسم رو دیدن اجازه دادن🌹چند دقیقه بعد قاسم وارد میدان جنگ شد قاسم شجاعانه جنگید او شجاع و نیرومند بود👌سربازها وقتی به قاسم نزدیک میشدن می ترسیدن و فرار می کردن🏇 اون حاکم ستمگر😡 وقتی دید سربازها دارن فرار می کنن سرشون داد زد و گفت چی شده❓ چرا فرار می کنید❓ از یک بچه ترسیدید😤 کلی سرباز رو جمع کرد و فرستاد به جنگ با قاسم😔قاسم مثل یک مرد نیرومند جنگید🌷 ولی لحظه به لحظه تعداد سربازهای دشمن زیاد و زیادتر میشد😱 قاسم با تمام نیرویی که داشت جنگید اما یکی از سربازهای بی رحم قاسم رو زخمی کرد😭 ادامه دارد.... ☘🥀☘🥀☘🥀☘ 🥀@shodeam9saleh🥀
قاسم از درد زیاد با صدای بلند گفت عمو جان🌹 امام حسین علیه السلام میون اون همه گرد و غبار 🌫صدای قاسم رو شنیدن به سرعت به طرف قاسم دویدن و دیدن اون سرباز بیرحم بالای سر قاسم🌹 ایستاده و از چانه اش داره عرق میاد😔 امام فورا به اون سرباز حمله کردن و با ضربه ای دستش رو قطع کردن👌 سرباز دشمن چون دستش قطع شده بود از درد دندونش رو روی هم فشار میداد🤒 تمام نیروش رو جمع کرد و به یاراش گفت چرا حمله نمی کنید👺پس منتظر چی هستید یک دفعه بیشتر از ده نفر به امام حمله کردن 😱امام با همه اونا جنگیدن و مجبورشون کردن عقب نشینی کنن😨 قاسم نوجوان و شجاع ما درد زیادی رو تحمل میکرد🌹 یک لحظه چشماش رو بست وقتی چشماش رو باز کرد عموش رو دید که روی صورتش خم شده بود و گریه میکرد🌹 قاسم با لبخند کوچکی دوباره چشماش رو بست نگاه امام به موهای خونین قاسم افتاد😭 فهمید اون دیگه چشماش رو باز نمی کنه😔 اون رو بغل کرد و به خیمه برد🌹 قاسم نوجوان و شجاع ما برای همیشه خوابید و اطرافش پر از صدای بال پروانه ها شد🦋🦋🦋 ☘🥀☘🥀☘🥀☘ 🥀@shodeam9saleh🥀
🖇نوبت اول: 📌پذیرش کودکان ۷ تا ۱۲ سال یک ساعت قبل از اذان ظهر 📌پذیرش خردسالان ۴ تا ۶ سال نیم ساعت قبل از اذان ظهر کانال رسمی کودکانه حرم مطهر حضرت فاطمه‌معصومه سلام‌الله‌علیها
༺◍⃟💖჻ᭂ࿐❁ اگه گفتی من کیم؟!؟ من چیم؟! من یه نامه‌ی ویژه هستم...💌 چرا ویژه؟ خوب گوش کن تا برات تعریف کنم.. یک بار پیامبر مهربونمون من رو به یک ماموریت ویژه‌ یعنی سرزمین نجران فرستادند، تا مسیحیان این سرزمین رو... ༺◍⃟💖჻ᭂ࿐❁ دختر نازنینم اگر میخوای ماجرای زیبای این نامه‌ی ویژه رو بشنوی💌 امروز خودتو به رواق کودک برسون...🥰🤩 ༺◍⃟💖჻ᭂ࿐❁💖💖༅••┅┄ @ziregonbadetala ༺◍⃟💖჻ᭂ࿐❁💖💖༅••┅┄
•••─ 💖 ─••• دکور قشنگمون...😍🥰 جایزه‌هامون...🎁 دخترامون‌ امشب،اینجا زیر سایه‌ی ولی‌نعمتمون حضرت معصومه جان دور هم جمع شدند.. امروز زیر گنبد طلا یه حال و هوای دیگه داشت😊 الهی که نگاه ویژه‌ی حضرت بدرقه‌ی همه‌ی بچه‌ها باشه 📸فاطمه‌آقاجری ╭─•••─ 💖 ─•••─╮ @ziregonbadetala ╰─•••─ 💖 ─•••─╯
•••─ 💛 ─••• براتون بگم وقتی ایشون وارد مجلس شدند چه اتفاقی افتاااااد؟؟؟😁 همه‌ی دخترامون که با نظم و ترتیب یک جا نشسته‌ بودند به یکباره جیغ زنان ، شادی کنان بالا و پایین می‌پریدن...😍😋 📸فاطمه‌آقاجری ╭─•••─ 💛 ─•••─╮ @ziregonbadetala ╰─•••─ 💛 ─•••─╯
سلام خاله جون 🌸 من فاطمه شاهوردی هستم 😘 خیلی خیلی خوشحالم که امروز اومدم رواق ❤️ من خیلی خیلی برنامه هاتونو دوست دارم 😍 خیلی ازتون ممنونم ☘ 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🎀فاطمه جون ما هم شما رو خیلی خیلی دوست داریم خوشحالیم که بهتون خوش گذشته دختر قشنگم 🥰😍😊 ‌‌╭🌸 ───── 🌸╮ @ziregonbadetala ╰🌸 ───── 🌸╯
پازل دیروزمونُ درست کردیم منو خواهرم ریحانه و حنانه 🌸🌸🌸🌸🌸 🎀ریحانه جون و حنانه جون دو تا خواهر باهوش و مهربون🥰 که دیروز مهمان ما بودند تو رواق کودک😘😘 ‌‌╭🌸 ───── 🌸╮ @ziregonbadetala ╰🌸 ───── 🌸╯
در حال آماده‌سازی پازلِ هیئت زیرگنبدطلا در حیاط حرم حضرت معصومه جونمون😍❤️ و در نهایت تصویر زیبامون🥰 🎀دختر گلم روژینا خانوم تصویر پازل رو در حرم تکمیل کردن و عکسشو برامون فرستادند🥰😍😊 ‌‌╭🌸 ───── 🌸╮ @ziregonbadetala ╰🌸 ───── 🌸╯