•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 6⃣1⃣
از روى اسب خود، دور دست را نگاه مى كنى، خيمه ها را از دور مى بينى، ديگر راه زيادى تا خيمه ها ندارى، دو دست تو قطع شده است، خون از بازوانت مى ريزد، امّا هنوز اميد دارى، با پا اسب را مى تازانى.
دشمن تو در چه فكرى است؟
او مى داند تا زمانى كه تو آب در مشك دارى، پيش مى روى، او مى خواهد اميد تو را نااميد كند. روى اسب خم شده اى، مشك را زير سينه ات قرار داده اى، تو خودت را سپر مشك قرار داده اى، باران تير مى بارد، امان از آن لحظه اى كه تيرى مى آيد و به مشك اصابت مى كند، آب ها بر روى زمين مى ريزد و اميد تو نا اميد مى شود.
تو كه ديگر آبى با خود ندارى، چگونه مى خواهى به خيمه ها بازگردى؟
اينجاست كه تو ديگر مى ايستى و گرگ هايى كه از صبح تا كنون در دل كينه تو را داشتند، دور تو را مى گيرند.
از روز هفتم محرّم، تو چندين بار از علقمه، آب برده اى و آنان نتوانسته اند مانع تو شوند، براى همين كينه تو را به دل دارند، يكى شمشير مى زند، ديگرى نيزه پرتاب مى كند، تيرى به سينه تو اصابت مى كند و تو بر روى زمين مى افتى، كلاه خود از سرت مى افتد و نامردى ضربه اى به سر تو مى زند، اينجاست كه صدايت بلند مى شود: "اى برادر! مرا درياب".53
ضربه اى كه به سر تو فرود آمده است، بسيار محكم و كارى است، تو قبل از آمدن حسين(ع)، جان مى دهى و روح تو به اوج آسمان ها پرمى كشد.
حسين(ع) صداى تو را شنيده است، امّا براى رسيدن به تو نياز به زمان دارد، از خيمه گاه تا كنار پيكر تو، بيش از هزار متر است، در اين مسير، دشمنان فوج فوج ايستاده اند و راه را بسته اند.
حسين(ع) مى رزمد، شمشير مى زند و به سوى تو مى آيد، او سپاه دشمن را مى شكافد و جلو مى آيد، وقتى به پيكر تو مى رسد، از اسب پياده مى شود، او تو را در چه حالى مى بيند. كنار پيكر تو مى نشيند، سرت را به سينه مى گيرد... لب هاى تو را تشنه مى بيند... اشك در چشمانش حلقه مى زند و مى گويد:
"عبّاسم! اكنون كمر من شكست و راه چاره بر من بسته شد".54
آرى! تو پشت و پناه حسين بودى و با رفتن تو، ديگر حسين(ع)، تنهاى تنها شد.
حسين(ع) با صداى بلند گريه مى كند، كسى تا آن لحظه نديده است حسين(ع)اين گونه گريه كند...55
هر وقت يكى از ياران حسين(ع) شهيد مى شد، حسين(ع) به بالين او حاضر مى شد و سپس ديگران به او كمك مى كردند تا پيكر آن شهيد را به خيمه ها ببرد.
وقتى على اكبر شهيد شد، جوانان بنى هاشم آمدند و پيكر او را به خيمه ها بردند، امّا اكنون حسين(ع)، تك و تنهاست، هيچ يار و ياورى ندارد. او نگاهى به پيكر چاك چاك تو مى كند، دشمنان پيكر تو را پاره پاره كرده اند، او چگونه پيكر تو را به خيمه ها ببرد؟
دشمن در كمين خيمه ها است، هيچ كس نيست از خيمه ها دفاع كند، حسين(ع)بايد سريع به سوى خيمه ها بازگردد، براى همين با پيكر تو وداع مى كند و به سوى خيمه ها باز مى گردد.
در خيمه ها چه خبر است؟ كودكان همه منتظر آب هستند، خواهرت زينب چشم به راه توست، آنان پرده خيمه را بالا زده اند و به دور دست نگاه مى كنند... لحظاتى مى گذرد، آنان مى بينند كه حسين(ع) تنهاى تنها، به سوى خيمه ها مى آيد، پس عبّاس كجاست؟ چه كسى به آنان خواهد گفت كه تو كنار نهر علقمه آرميده اى!
اى عبّاس!
برخيز! دشمنان در كمين اند، حسين(ع) يار و ياور ندارد، تو پناه اين كودكان بودى، تا تو بودى، هيچ كس جرأت نداشت به خيمه ها نزديك شود.
عبّاس! اى دلاور دشت كربلا! برخيز! چرا اين گونه بر خاك آرميده اى؟ برخيز!
برادرت تنهاست، آيا صدايش را نمى شنوى؟
اين صداى غربت حسين(ع) است...
حسين(ع)، تك و تنها در ميدان ايستاده است... فرياد برمى آورد: "آيا يار و ياورى هست تا مرا يارى كند؟".56
صداى او هنوز به گوش مى رسد، حسين(ع) هنوز غريب است، مكتب و مرام او، غريب است، در اين روزگار، آزادگى و شرافت، غريب است... چه كسى از جا برمى خيزد و او را يارى مى كند؟
آن طرف خيمه ها، اشك ها، سوزها، زنان بى پناه، تشنگى!
اين طرف باران سنگ و تير و نيزه!
حسين(ع) در آماج تيرها قرار مى گيرد، ديگر كسى نيست تا خود را سپر او كند، كجا رفتند آن ياران باوفا؟57
تيرها امان نمى دهند، صداى حسين(ع) در دشت مى پيچد: "بسم الله و بالله و على ملّة رسول الله، من به رضاى خدا راضى هستم".58
لحظاتى بعد، حسين(ع) سر به خاك گرم كربلا مى نهد...59
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#ادامه_دارد....
✨☀️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج☀️✨
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 7⃣1⃣
ای عباس ! کسی نیست تا سر حسین (ع)را به سینه گیرد.برخیز ! آن لحظات آخر،حسین (ع) آمد و سر تو را به سینه گرفت.
ای جلوه غیرت خدا ! از کنار علقمه برخیز و به سوی حسین (ع) برو، سرش را به سینه بگیر، نگذار حسین(ع) ،غریبانه جان دهد.
خدای من ! من چه می گویم؟
عباس که دست در بدن ندارد، چگونه می خواهد سر بردار را به سینه بگیرد...
اينجا مدينه است و من در جستجوى خانه امام سجّاد(ع) هستم، به من آدرس داده اند كه بايد به انتهاى اين كوچه بروم. در خانه را مى زنم، مدّتى صبر مى كنم... اكنون در حضور امام نشسته ام، حسى ناگفتنى در وجوم شعله مى كشد، من به مهمانى خورشيد آمده ام.
در اين هنگام يكى وارد مى شود، سلام مى كند، امام با مهربانى جواب سلام او را مى دهد و سپس شروع به گريه مى كند. با گريه امام، همه اشك مى ريزند. از يكى مى پرسم:
ــ چرا امام با ديدن اين آقا گريه كرد؟ ماجرا چيست؟
ــ مگر تو اين آقا را نمى شناسى؟
ــ نه.
ــ اين آقا، "عُبيدالله" است. او پسرِ عبّاس است، همان عبّاس كه علمدار حسين(ع) بود و در كربلا شهيد شد.
ــ عجب! چطور عبيد الله در كربلا شهيد نشد؟
ــ وقتى عبّاس به كربلا رفت، عبيدالله كودكى خردسال بود و با مادرش در مدينه ماند. اكنون او جوانى رشيد شده است. هر وقت امام سجّاد(ع) او را مى بيند به ياد عبّاس و فداكارى او مى افتد و اشك مى ريزد.
لحظاتى مى گذرد، قطرات اشك از چشم امام جارى است، او اشك چشم خود را پاك مى كند...
اكنون امام سجّاد(ع) براى ما چنين سخن مى گويد:
روز عاشورا، هزاران نفر براى كشتن پدرم، حسين(ع) در كربلا جمع شدند، همه آنان خود را مسلمان مى دانستند و می خواستند با كشتن پدرم، خدا را از خود راضى كنند.
پدرم با آنان سخن گفت، شايد آنان از خواب غفلت بيدار شوند، امّا آنان به سخنانش گوش نكردند و پدرم را مظلومانه شهيد كردند.
خدا، عمويم عبّاس را رحمت كند! او با تمام وجود به دفاع از برادرش حسين پرداخت و در امتحان كربلا، سربلند بيرون آمد و جانش را فداى برادرش نمود.
در روز عاشورا، دشمنان به او هجوم بردند و دو دست او را قطع نمودند، خدا هم در عوض، دو بال در بهشت به او عطا كرد كه او در بهشت با فرشتگان پرواز مى كند...
خدا به عمويم عبّاس مقامى عطا كرده است كه همه شهيدان به آن مقام، غبطه مى خورند.60
سخن امام سجّاد(ع) به پايان مى رسد، اكنون وقت آن است كه من به اين سخنان فكر كنم...
عبّاس از امتحان كربلا، سربلند بيرون آمد، او با اختيار خود راه سربلندى را انتخاب نمود، او تلاش و مجاهدت كرد و در راه حسين(ع) پايدارى نمود و سختى ها را تحمّل نمود. او مى توانست راه دنيا را برگزيند و از حسين(ع)جدا شود، امّا اين كار را نكرد.
عبّاس به خاطر انتخاب بزرگى كه كرد، عبّاس شد! اين راز بزرگى عبّاس است.
در روز عاشورا، دشمنان دو دست عبّاس را قطع كردند، سرگذشت عبّاس، مانند جعفر طيّار است. (جعفر طيّار در زمان پيامبر در يك جنگ، دو دست خود را از دست داد و شهيد شد، پيامبر فرمود كه خدا در بهشت به جعفر، دو بال عطا كرد. جعفر، برادر حضرت على(ع) بود).
سخن در اين بود كه عبّاس دو دستش را از دست داد امّا دو بال به دست آورد. او در بهشت همراه فرشتگان پرواز مى كند.
اين بهشت كجاست؟
عالم ملكوت!
هر كجا كه فرشتگان مى روند، عبّاس هم مى رود، او به عرش خدا مى رود... او همراه فرشتگان است و در دنياىِ ملكوت پرواز مى كند، ملكوت كجاست؟
ملكوت، حقيقت اين دنياست، اگر كسى چشم دلش باز باشد، مى تواند پرواز عبّاس را ببيند. عبّاس، زنده است، او نمرده است، روح او در اوج زندگى است.
هر كس خيال مى كند عبّاس مرده است، قرآن را قبول ندارد، قرآن مى گويد كه شهيدان زنده اند. گل سرسبد همه شهيدان، عبّاس است. او به اوج زندگى رسيده است.
مرده، من هستم كه اسير اين خاك شده ام، چشمم فقط اين دنياىِ خاكى را مى بيند، محبّت اين دنيا و جاذبه هاى آن، مرا كور كرده است..
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#ادامه_دارد....
✨☀️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج☀️✨
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 8⃣1⃣
آيا آن پيرمرد را مى شناسى؟ همان كه عصايى در دست دارد و به اين سو مى آيد؟ او از كوفه به مدينه آمده است و مى خواهد به خانه امام صادق(ع)برود، من هم دوست دارم با او همراه شوم.
او "ابوحمزه" است، او در روزگار جوانى اش از امام سجّاد(ع) دعاى سحر ماه رمضان را شنيد و آن را براى همه نقل كرد. حالا ديگر مردم آن دعا را بيشتر به نام "دعاى ابوحمزه ثُمالى" مى شناسند.
درست است كه او ديگر پيرمرد شده است، امّا عشق به امام، هرگز در وجود او سرد نمى شود، او اين همه راه از كوفه آمده است تا امام صادق(ع)را ببيند...
اكنون او در حضور امام نشسته است، ابوحمزه در اين خانه، آرامش بهشت را احساس مى كند، به راستى چه سعادتى بالاتر از اين كه شيعه در حضور امام زمان خود باشد...
لحظاتى مى گذرد... سخن از كربلا و نهر علقمه و عبّاس به ميان مى آيد، امام رو به ابوحمزه مى كند و مى گويد:
ــ وقتى به كربلا رفتى، عمويم عبّاس را اين گونه زيارت كن!
ــ چگونه؟
ــ كنار قبر عبّاس برو و جملاتى را كه من براى تو مى گويم، بخوان!
ابوحمزه با دقّت به سخن امام، گوش فرا مى دهد تا اين جملات را به خاطر بسپارد، او مى خواهد اين سخنان را براى ديگران نقل كند تا شيعيان در طول تاريخ از آن بهره ببرند.
او به خوبى مى داند كه اين جملات، چه شكوه و عظمتى دارند، زيرا اين سخنان امام صادق(ع) است، سخنانى از جنس آسمان... من با دقّت به اين سخنان گوش مى دهم... از امروز به بعد، هرگاه بخواهم به عبّاس سلام كنم، اين جملات را مى گويم.
اى ابوحمزه! وقتى نزديك قبرِ عبّاس ايستادى، اين گونه سخن بگو:
سلام خدا، سلام فرشتگان، سلام پيامبران، سلام خوبان، سلام شهيدان و سلام راستگويان، هر صبح و شام، بر تو باد اى پسرِ اميرالمؤمنين! ...
من گواهى مى دهم كه تو نهايت تلاش و فداكارى را در راه حسين(ع)نمودى و تو مظلومانه شهيد شدى... خدا به تو پاداشى بزرگ داد و به راستى كه آخرت، بهترين پاداش است.
خدا لعنت كند كسانى كه تو را به قتل رساندند، خدا لعنت كند كسانى كه راه را بر تو بستند و نگذاشتند تو آب را به خيمه ها برسانى...
گواهى مى دهم تو مظلومانه شهيد شدى و خدا به تو مقامى بس بزرگ عطا كرد.
اى پسر اميرالمؤمنين! من به زيارت تو آمده ام، من به كربلا آمده ام تا شما را زيارت كنم... بدانيد كه دل من، تسليم شماست، من از فرمان شما اهل بيت اطاعت مى كنم، من پيرو شما خاندان هستم، زمانى كه دولت و حكومت شما فرا برسد، براى يارىِ كردن شما، آماده ام.
من با شما هستم، من به شما و به رجعت شما ايمان دارم. من هرگز با دشمنان شما همراهى نمى كنم، من به بازگشت شما باور دارم و از راه و رسم دشمنان شما بيزارم...
سخن امام صادق(ع) با ابوحمزه اين گونه ادامه پيدا مى كند:
اى ابوحمزه! اكنون نزديك تر برو! نزديك قبرِ عبّاس بشو و چنين بگو:
سلام بر تو اى بنده شايسته خدا! سلام بر تو اى كسى كه از پيامبر، على، حسن و حسين(عليهم السلام) اطاعت كردى...
گواهى مى دهم كه تو به مقام كسانى كه در راه خدا با دشمنان جنگ كردند و در دفاع از دوستان خدا، همه تلاش خود را نمودند، رسيدى.
خدا بهترين و كامل ترين پاداش ها را به تو عطا كند كه تو به عهد خود وفا كردى و از امام خود، اطاعت كردى...
گواهى مى دهم كه تو در راه يارى حسين(ع)، نهايت تلاش خود را نمودى تا آنجا كه جانت را در اين راه فدا نمودى... تو هيچ كوتاهى در اين راه نكردى، فداكارى تو از روى آگاهى و شناخت بود، تو همواره از راه دوستان خدا پيروى كردى...
اميدوارم كه خدا مرا با تو در بهشت (آنجا كه جايگاه كسانى كه فروتن است) جمع كند. اين حاجت من است. من مى خواهم در بهشت كنار تو باشم. مى دانم كه خدا مهربان تر از همه است و من به مهربانى او دل بسته ام تا اين حاجت مرا بدهد.
در اينجا سخن امام صادق(ع) به پايان مى رسد، من ياد گرفتم كه هر وقت خواستم عبّاس را اين گونه زيارت كنم، اين جملات را بگويم.
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#ادامه_دارد....
✨☀️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج☀️✨
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 9⃣1⃣
اين قسمت دوم زيارت نامه است: "اى عبّاس! بدان كه دل من، تسليم شماست، من از فرمان شما اهل بيت اطاعت مى كنم، من پيرو شما خاندان هستم".
خدا اهل بيت پيامبر را براى هدايت انسان ها برگزيد و به آنان مقامى بس بزرگ عطا كرد. خوشا به سعادت كسى كه از راه و روش آنان پيروى كند و آنان را سرمشق خود قرار دهد.
خيلى ها هستند كه ادّعا مى كنند على(ع) را دوست دارند، امّا چند نفر از آنان واقعاً تسليم سخنان على(ع) هستند؟
على(ع) كيست؟ چقدر ما با مرام او آشنا هستيم؟
وقتى دشمنان به مرزهاى كشور اسلامى حمله مى كنند و جواهرات يك زن يهودى را (كه در سايه امنيّت جامعه اسلامى زندگى مى كند) مى ربايند، على(ع) برمى آشوبد و مى گويد: "اگر كسى از اين غصّه بميرد، او را سرزنش نكنيد".
على(ع) اين قدر نسبت به آنچه در جامعه اسلامى مى گذرد، حساس است و چنين سخن مى گويد و بر سر يارانش فرياد مى زند كه چرا در خانه نشسته ايد كه دشمن با آن زن، چنان رفتار كند؟
آيا من كه خود را به بى خيالى زده ام و هزاران درد جامعه مرا به دردا نمى آورد، پيرو على(ع) هستم؟
روزگارى كه ياس و نااميدى، سياهى و دين گريزى، جوانان جامعه را فرا گرفته است، وظيفه من چيست؟ اگر بى خيال به خلوت خانه ام خزيدم، پيرو چه كسى هستم؟
بايد فكر كنم... از آن روزى كه "پيرو اهل بيت بودن" را در يك عشق و اظهار علاقه خلاصه كردم، راه را گم كردم.
اين چه جمله عجيبى است! چه كسى به اين نكته فكر مى كند؟
چرا در اين زيارت نامه نمى گويم: "اى عبّاس! من عاشق تو هستم"؟
چرا امام صادق(ع) به من ياد مى دهد كه چنين بگويم: "من تسليم شما و پيرو شما هستم"؟
زيرا بين عاشق بودن و پيرو بودن، خيلى تفاوت است!
عاشق بودن، زحمت ندارد! امّا پيرو بودن، زحمت دارد، بايد همواره كارهاى خود را بررسى كنم و ببينم كه آيا كارهاى من با روش اهل بيت(عليهم السلام)سازگارى دارد يا نه؟
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#ادامه_دارد....
✨☀️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج☀️✨
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 0⃣2⃣
اين قسمت چهارم زيارت نامه است: "اى عبّاس! من به شما و رجعت شما باور دارم".
منظور از رجعت چيست؟
عبّاس همراه با امام حسين(ع)قبل از قيامت، به دنيا باز مى گردد و در اين دنيا حكومت مى كند. "رجعت"، همان زنده شدن دوباره بندگان خوب خدا مى باشد، خدا آنان را (قبل از برپا شدن قيامت) زنده خواهد نمود تا بر اين دنيا حكومت كنند، آرى! باور داشتن به رجعت، نشانه شيعه واقعى بودن است.67
مى دانم كه قرآن هم از رجعت سخن گفته است. من آيه 259 سوره بقره را خوانده ام:(أَو كَالَّذِى مَرَّ عَلَى قَريَة وَهِىَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا...فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَام ثُمَّ بَعَثَهُ...).
در اين آيه، قرآن داستان عُزَير (يكى از پيامبران) را بيان مى كند: او از شهرى عبور كرد كه استخوان هاى مردگان زيادى در آنجا افتاده بود. آن شهر ويران شده بود.
او مدّتى به آن استخوان ها و جمجمه ها نگاه كرد و با خود گفت: در روز قيامت، خدا چگونه اين مردگان را زنده خواهد نمود؟
در اين هنگام، خدا به عزرائيل دستور داد تا جان او را بگيرد، مرگ عُزَير فرا رسيد. صد سال گذشت. خدا بعد از صد سال، دوباره او را زنده كرد، او به سوى شهر خود حركت كرد، وقتى به شهر خود رسيد ديد همه چيز تغيير كرده است، آرى!صد سال گذشته بود، همسر او از دنيا رفته بود و...
آرى! رجعت، همان زنده شدن بعد از مرگ است و قرآن از رجعت و زنده شدن دوباره عُزَير سخن گفته است.
خدايى كه من او را مى پرستم به هر كارى تواناست، او وعده داده است كه بار ديگر، عبّاس را به اين دنيا بازگرداند. عبّاس همراه با امام حسين(ع)در اين دنيا حكومت مى كند، خدا به وعده هاى خود عمل میکند. 68
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#ادامه_دارد....
✨☀️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج☀️✨
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 1⃣2⃣
قسمت پنجم زيارت نامه اين است: "اى عبّاس! خدا لعنت كند كسانى كه با شما دشمنى كردند... از راه و رسم دشمنان شما بيزارم...".
من براى زندگى در اين دنيا، دو راه بيشتر ندارم، يا بايد به حزبِ خدا بپيوندم يا به حزبِ شيطان.
وقتى من از دشمنان شما بيزارى مى جويم، از شيطان و حزب او و دوستانش بيزار شده ام.
من مى دانم كه دين، هم اصول دارد و هم فروع.
"تولّا" و "تبرّا" از فروع است، تولّا، يعنى با دوستان خدا دوست بودن!
تبرّا، يعنى با دشمنان خدا دشمن بودن!
مگر دين چيزى به غير از دوست داشتن و دشمن داشتن مى باشد؟
دين يعنى اين كه دوستان خدا را دوست بدارى و دشمنان خدا را هم دشمن بدارى.69
تبرّا، يعنى شيطان ستيزى و شيطان گريزى!
تبرّا، يعنى بى رنگى تمام جاذبه ها و جلوه هاى شيطانى در زندگى من! تبرّا، براى هميشه، بريدن از همه پليدى ها و پيوستن به همه خوبى ها مى باشد.
من به مسلمانانى كه در زمان هاى گذشته بوده اند، احترام مى گذارم و فقط از گروهى كه با اهل بيت دشمنى كردند،
بيزارى مى جويم، من هرگز ناسزا و دشنام به كسى نمى گويم. لعن با دشنام فرق مى كند، خدا در قرآن از دشنام دادن نهى نموده است، امّا در قرآن، ستمكاران لعنت شده اند. من در اينجا گروهى را لعنت مى كنم كه بر خاندان پيامبر، ظلم و ستم روا داشتند و خون آنان را بر روى زمين ريختند.
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#ادامه_دارد....
✨☀️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج☀️✨
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 2⃣2⃣
اين قسمت ششم زيارت نامه است: "سلام بر تو اى بنده شايسته خدا".
چرا عبّاس به اين مقام رسيد؟ آيا براى اين كه او فرزند على(ع) يا برادر حسين(ع)بود؟
هرگز.
على(ع) فرزندان ديگرى هم داشت، حسين(ع) هم برادران ديگرى داشت، پس چرا در ميان آنان، عبّاس به اين جايگاه بزرگ رسيد؟
اين جمله راز مهمى را آشكار مى كند. اين بزرگ ترين مدال افتخار عبّاس است!
"بندگى خدا".
عبّاس، بنده شايسته خدا بود. بندگى او بيش از ديگران بود و براى همين خدا به او اين مقام را عطا كرد و او "باب الحوائج" شد و مقامش از همه شهيدان بالاتر شد، همه شهيدان در طول تاريخ بشر آرزو دارند كه اى كاش مقام عبّاس را مى داشتند.
خدا به پيامبران و امامان، مقام عصمت داده است، بعد از آنان، اوّلين كسى كه به بالاترين مقام بندگى رسيد، عبّاس بود، هيچ كس نمى تواند به جايگاه عبّاس برسد زيرا هيچ كس نمى تواند مانند عبّاس بندگى خدا را بنمايد.
ديگر وقت آن است كه درباره "بندگى" مقدارى توضيح بدهم، بندگى اين است كه من كارى را براى خدا انجام بدهم و از ريا و خودنمايى دورى كنم و دقّت كنم كارهاى من با دين مطابق باشد.
اگر نماز مى خوانم يا به فقيرى كمك مى كنم، بايد فقط خشنودى خدا را در نظر بگيرم و قصد من رياكارى نباشد، كسى كه كارى را براى ريا انجام مى دهد، از رحمت خدا دور مى شود.
گاهى پيش مى آيد كه بين دو راهى مى مانم، دو كار خوب در مقابل من است، من آن دو كار را براى خدا مى خواهم انجام بدهم و هر دو كار هم در دين سفارش شده است، در اينجا بايد كارى را كه مهمتر است و اهميت بيشترى دارد، انجام دهم.
اگر من لب دريا باشم و صداى اذان را بشنوم، از طرف ديگر، فرياد كسى را بشنوم كه دارد غرق مى شود و كمك مى خواهد، بايد به كمك او بروم.
اگر در آن لحظه نماز بخوانم، عبادت كرده ام امّا بندگى نكرده ام، خدا از من مى خواهد كه جان يك انسان را بر نماز مقدّم بدارم. من بايد حواسم را جمع كنم و كار مهم تر و لازم تر را انجام بدهم!
كسى كه پزشك ماهرى است و مى تواند شاگردان خوبى تربيت كند و صدها نفر مثل خود را آموزش بدهد، چه كار بايد بكند؟
اگر او به مطب برود و بيماران را درمان كند، كار او، عبادت هست، امّا اين عبادت او، روحِ بندگى ندارد، او بايد به دانشگاه مى رفت و وقت خود را صرف تربيت شاگردان مى كرد.
هر كس به اين سه نكته توجّه كند به راز بندگى رسيده است: اخلاص، پيروى از دين، انجام كار مهم تر.
بعد از ظهر عاشورا عبّاس براى آوردن آب به سوى علقمه حركت كرد. عبّاس اهميت اين موضوع را درك كرد، شايد اگر او به سپاه كوفه هجوم مى برد، مى توانست به ظاهر موفّق تر باشد، امّا او به موفّقيت فكر نكرد، او مى دانست كه كدام كار، اهميت بيشترى دارد، تشنگى در خيمه ها بيداد مى كرد، او مشك را بر دوش گرفت و به سوى علقمه رفت، مشك را پر از آب كرد و به سوى خيمه ها حركت كرد.
وقتى دشمن او را محاصره كرد، او مى توانست مشك را رها كند و با آنان پيكار كند، امّا در آن شرايط، اطاعت فرمان امامش از همه چيز مهمتر بود. او اين اهميّت را درك كرد، او موفّق نشد آب را به خيمه ها بياورد، امّا مدال بندگى را به دست آورد.
خيلى ها كار خوب انجام مى دهند، امّا چه كسى كار مهمتر را انجام مى دهد؟
چه كسى كار مهمتر را تشخيص مى دهد و آن را انجام مى دهد؟ معلوم است هر كس كه پيرو عبّاس است چنين مى كند.
من بر سر دو راهى قرار دارم، دو كار خوب و زيبا. يك كار را اگر انجام بدهم، مردم مرا تشويق مى كنند و موفّقيت مرا جشن مى گيرند، امّا يك كار مهم ترى روى زمين مانده است، اگر من آن را انجام بدهم، مردم مرا تشويق نمى كنند، چرا كه اهميت آن را درك نكرده اند و چه بسا كه بر من، سنگ هم بزنند.
در اينجا چه بايد بكنم؟ من راه خود را از تو گرفته ام، من از تو آموخته ام كه كار مهم تر را انجام بدهم.
اى عبّاس! تو به من ياد دادى كه اين قدر به موفّقيت و پيروزى فكر نكنم، من بايد به اهميت كارها بيش از همه چيز فكر كنم، اگر اهميت كارى را درك كردم، آن را آغاز كنم، هر چند ممكن است آن را به پايان نرسانم.
اين فرياد تو در دل تاريخ است، به نظر من، اين زيباترين پيام تو براى انسانيت است: "تلاش براى انجام كار مهم، مهم تر از پيروزى و موفّقيّت است".
اى عبّاس! تو باب الحوائج هستى. امروز حاجت مهمّى دارم. حاجت من اين است: "ياريم كن بتوانم كار مهم تر را زودتر از ديگران تشخيص دهم".
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#ادامه_دارد....
✨☀️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج☀️✨
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 3⃣2⃣
اين قسمت هفتم زيارت نامه است: "اى عبّاس! تو در راه حق فداكارى كردى و اين فداكارى تو از روى آگاهى و شناخت بود".
در اينجا به آگاهى و شناخت عبّاس اشاره شده است، امام صادق(ع) در سخن ديگر از عبّاس اين گونه ياد مى كند: "عموى ما، عبّاس داراى شناخت و بصيرت بود".70
چرا اين شناخت و آگاهى، اين قدر مهم است؟ من بايد به اين موضوع فكر كنم. فرض كنيد كه از جايى عبور مى كنم و مى ببينم چند نفر دارند با عجله، آجرها را بالا مى اندازند و ساختمانى را مى سازند، من به آنان رو مى كنم و مى گويم: چه مى سازيد؟ مى گويند: نمى دانيم. مى گويم: آيا نقشه اى داريد؟ در جواب مى گويند: نه. مى گويم: پس چه مى كنيد؟ چرا اينجا ديوار مى سازيد؟ مى گويند: "به ما گفته اند: حركت كن، خود راه به تو مى گويد چه بايد كرد. ما شروع به ساختن كرده ايم، به زودى خواهيم فهميد كه چه مى سازيم".
اين چه حكايتى است؟
چرا آنان اين مسير را مى روند: "عمل، هدف".
هر كس كه قدرى فكر كند مى داند كه بايد اوّل، هدف را شناخت، سپس به عمل پرداخت.
من بايد هدف خود را پيدا كنم، بعد از آن طرح و نقشه اى آماده كنم و سپس كار خود را آغاز كنم.
وقتى من بدون فكر و انديشه، كارى را آغاز كنم، اين كار من براى ديگران خوب است، شايد عمل من، بهشت را هم بسازد، امّا اين بهشت براى ديگران است، نه براى من!
وقتى من چشم خود را مى بندم و كوركورانه دنبال ديگران مى روم به خودم خيانت كرده ام، چرا ديگرانى كه همانند من هستند بايد براى من تصميم بگيرند و به جاىِ من، فكر كنند؟ چرا من بايد طبق تصميم آنان عمل كنم؟ مگر مغزِ من در سر آنان است كه آنان براى من، تصميم مى گيرند؟
اين كار آسانى است كه ديگران برايم تصميم بگيرند و من دنبال آنان بروم، امّا من با اين كار، خودم را از دست مى دهم و استعدادهاى خود را تباه مى كنم و با خودم بيگانه مى شوم. يك عمر كار و تلاش مى كنم و سرانجام مى فهمم كه با خود بيگانه ام و دل مرده ام.
خدا به من قدرت فكر و انديشه داده است، من بايد قبل از هر چيز به خلوت بروم و فكر كنم. آنانى كه مى خواهند از من فقط يك گوش بسازند و به جاى من فكر كنند، مرا با خودم بيگانه مى كنند، نتيجه اين كار آنان اين است كه من از درون، تهى مى شوم.
وقتى من از درون، تهى شدم، به راحتى هر سخنى را مى شنوم و از آن، اطاعت مى كنم. وقتى من از فكر ديگران پر شدم، به راحتى به دام آنان مى افتم، كسى كه از درون، تهى شده است، نياز دارد كه از ديگرانى كه همانند او هستند، سؤال كند و از آنان، راه را بپرسد.
به درخت نگاه مى كنم، درخت در. زمستان آرام است و در زمين، ريشه مى دواند، وقتى فصل بهار فرا مى رسد، جوانه مى زند و شكوفه مى دهد. ميوه دادن درخت به خاطر اين است كه در زمستان ريشه دوانده است، او از درون پر مى شود و براى همين است كه استوار باقى مى ماند، امّا بوته اى كه ريشه ندارد، با بادى از جا كنده مى شود و پاييز كه فرا مى رسد، نابود مى شود.
بايد در كسب علم و معرفت تلاش كنم و به شناخت برسم و ريشه بدوانم و از درون پر شوم، اينجاست كه ديگر از برون پر نمى شوم و مى توانم استوار بمانم.71
اگر من از درون پر نشوم، هميشه نياز دارم كه كسى به من نيرو بدهد و وقتى كه كسى پشتيبانم نباشد، مى افتم.
روزى براى ديدن درخت سرو بزرگى رفتم كه در پنجاه كيلومترى شهر من بود، درختى باشكوه كه به اوج آسمان رفته بود. كنار آن درخت كه بودم، سنگى برداشتم و با قدرت آن را به سوى آسمان پرتاب كردم. سنگ بالا و بالا رفت، به اندازه آن درخت، اوج گرفت، امّا سپس سقوط كرد.
آرى، سنگ تا آنجا بالا رفت كه پشت سرش، نيرو بود، وقتى اين نيرو تمام شد، سقوط كرد.
آنجا بود كه من به فكر فرو رفتم، آيا حركت من، حركت سنگ است يا حركت درخت؟
سنگ از درون به حركت نرسيده است، از بيرون به او نيرو وارد كردم، تا زمانى كه نيرو بود، به جلو مى رفت ولى با سرعت سقوط كرد، امّا درخت ابتدا ريشه دواند، در سكوت و خلوت رشد كرد، سپس به سوى آسمان حركت نمود، سال هاى سال است كه اين درخت، استوار ايستاده است و هر رهگذرى را به سوى خود فرا مى خواند. من هم بايد مثل درخت باشم، از درون بجوشم و خودم حركت كنم، اين گونه است كه بزرگ مى شوم و مى توانم براى خود و جامعه مفيد باشم.
اين جاودانگى و ايستادگى را درخت از كجا به دست آورده است؟ معلوم است از ريشه دواندن.
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#ادامه_دارد....
✨☀️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج☀️✨
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 4⃣2⃣
اين جاودانگى و ايستادگى را درخت از كجا به دست آورده است؟ معلوم است از ريشه دواندن.
عبّاس به من ياد مى دهد كه به شناخت و آگاهى، بيش از همه چيز اهميت بدهم، وقتى من به شناخت رسيدم، حركت را آغاز مى كنم، آن وقت است كه ديگر هيچ چيز نمى تواند مرا از راهى كه انتخاب كرده ام، دلسرد سازد!
شب عاشورا شمر نزد عبّاس آمد و براى او امان نامه آورد، عبّاس امان نامه او را نپذيرفت و وسوسه هاى شمر در دل او اثر نكرد، زيرا او از درون پر شده بود و مانند درخت، ريشه دوانده بود.
در ميان راه مكّه تا كوفه، گروه زيادى از كاروانحسين(ع) جدا شدند، وقتى خبر مسلم بن عقيل به حسين(ع) رسيد، حسين(ع) همه را به حضور طلبيد. اين حادثه در منزل گاهى به نام "زُباله" روى داد.
عصر روز چهارشنبه، بيست و سوم ذى الحجّه بود، عدّه اى از روى احساس و شور به حسين(ع) پيوسته بودند، آنان مانند همان سنگى بودند كه بايد نيرويى آنان را به راه مى انداخت. وقتى آن ها خبر شهادت مسلم را شنيدند دو دل شدند.
حسين(ع) تصميم گرفت كه براى آنان سخن بگويد، حسين(ع) به آنان چنين گفت: "اى همراهان من! بدانيد كه مردم كوفه ما را تنها گذاشته اند. هر كدام از شما كه مى خواهد برگردد، برگردد و هر كس كه طاقت زخم شمشيرها را دارد بماند".72
سخن حسين(ع) خيلى كوتاه و روشن بود، و همه پيام آن را به خوبى فهميدند، عده زيادى سرد شدند، شورها و احساس ها به خاموشى گراييد و آنان از حسين(ع)جدا شدند.73
آنان تا نيمه راه همراه حسين(ع) آمده بودند، امّا اين همراهى با شناخت و آگاهى همراه نبود، براى همين راه خود را جدا كردند و به دنياى خود پيوستند و حسين(ع)را تنها گذاشتند.
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#ادامه_دارد....
✨☀️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج☀️✨
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 5⃣2⃣
اين هشتمين قسمتى است كه من از زيارت نامه انتخاب كرده ام: "اى عبّاس! اميدوارم خدا بين من و تو در بهشت، در آنجا كه جايگاه اهل تواضع و فروتنى است، جمع كند".
در اين سخن فكر مى كنم، گويا در اين سخن، راز مهمى نهفته است، كسانى كه اهل تواضع و فروتنى هستند در بهشت با عبّاس خواهند بود.
چرا از ميان اين همه صفت هاى خوب، فقط به فروتنى اشاره شده است؟ چرا از علم و عبادت، ايثار و... سخنى به ميان نيامده است؟
چراكسانى كه فروتن باشند، در بهشت با عبّاس خواهند بود؟
چه رازى در اين فروتنى است؟
من مدّت ها به اين موضوع فكر كردم. يك شب تا به سحر انديشه كردم، مى خواستم به راز اين سخن پى برم. نمى دانم چه شد كه به ياد فرعون افتادم. سؤال كردم: چرا فرعون، ادّعاى خدايى كرد؟ چرا او به اين جا رسيد و مردم مصر را فريب داد و آنان را به پرستش خود فرا خواند؟ از خود پرسيدم: اگر من هم در آن فضا قرار مى گرفتم، شايد همان ادّعا را مى نمودم، الآن در محيط خانه و محل كار خود، فرعون كوچكى هستم. خودخواهى من در محيط كوچكى كه در آن هستم، جلوه مى كند، اين خودخواهى، همان خودخواهى فرعون است، فقط مصرِ من، كوچك است و مصرِ فرعون، يك كشور بود!
يك روز، صبح زود مى خواستم به مسافرت بروم، سوار اتوبوس شدم، اتوبوس خالى بود، من روى اوّلين صندلى نشستم، راننده فرياد زد: "از اينجا بلند شو و آنجا بنشين". گفتم: "اينجا جاى كسى است؟"، گفت: "نه، امّا من مى گويم تو آنجا بنشين".
اين راننده، خودخواهى خود را نشان داد، فقط مصر او، همان اتوبوس او بود! اگر به او پادشاهى مصر را مى دادند، مانند فرعون ادّعاى خدايى مى كرد.
وقتى كه شيطان گناهى را در چشم من زيبا جلوه مى دهد، آن وقت است كه من خود و هر كارى را كه انجام مى دهم بر حقّ مى دانم، من خودم را دوست دارم، رياست و ثروت و خانواده خود را دوست دارم، وقتى آن ها را در خطر ببينم، چه كار خواهم كرد؟ شيطان از همين راه مى آيد و كار مرا، حق جلوه مى دهد. آنان كه حسين(ع) را كشتند، خيال مى كردند كه كارِ خوبى مى كنند...
اكنون وقت اين سؤال است: چه چيزى به من در راه خدا، استقامت مى دهد؟ چه چيزى مرا از آن گناهان بزرگ دور مى كند؟ من بايد به چه چيزى اميدوار باشم؟
آنان كه حسين(ع) را كشتند، خود را مسلمان مى دانستند و به خيال خود، نماز هم مى خواندند.
معلوم مى شود من نمى توانم به عبادت خود، اميدوار باشم! شنيده ام كه شيطان سال هاى سال، خدا را عبادت كرد، او دو ركعت نماز خواند كه چهار هزار سال طول كشيد.74
يك نماز او، چهار هزار سال طول كشيد!
پس چرا اين عبادت، باعث رستگارى او نشد؟
من نمى توانم به كارهاى خوب خودم اميد داشته باشم، من با هيچ گناهى فاصله ندارم، ترس بر دل من سايه مى افكند، من چه بايد بكنم؟
يكى به من مى گويد: بايد نماز شب خواند و همه عبادت ها را انجام داد، يكى مى گويد: بايد به فقيران كمك كرد و به خلق خدا خدمت كرد. من مى دانم كه اگر همه اين كارها را انجام بدهم، باز ممكن است دچار غرور شوم، مگر چه چيزى شيطان را هلاك كرد؟ او كه هزاران سال، عبادت كرده بود، وقتى خدا از او خواست تا بر آدم(ع) سجده كند، اين كار را نكرد، او دچار يك غرور شد و اين غرور او را بيچاره كرد.
كدام راه مرا به خدا نزديك مى كند؟ راه عبادت؟ شيطان هم هزاران سال، عبادت كرد؟
به راستى راه سعادت كدام است؟ من مى دانم كه اگر عبادت كنم و به غرور گرفتار شوم از خدا دور مى شوم.
رسيدن به مهربانى خدا، فقط از راه "فروتنى" ممكن است، براى همين است كه در اين زيارت نامه چنين مى خوانم: كسانى كه اهل تواضع و فروتنى هستند در بهشت با عبّاس خواهند بود.
اگر من عبادت كردم و از دستورات دين اطاعت كردم، نبايد فكر كنم كه ديگر به رحمت خدا رسيده ام، گاهى من با اطاعت و عبادت، گرفتارى خود را زيادتر مى كنم، غرور من زيادتر مى شود، همانگونه كه شيطان به غرور گرفتار شد.
من بايد به جاى غرور، دل شكسته باشم! بايد فروتن باشم و با تمام وجود از خدا، يارى بخواهم، من بايد حس شرمسارى از خدا داشته باشم...
شيطان يك عمر عبادت كرد، امّا به خاطر غرور خود از درگاه خدا دور شد، خيلى از گناهكاران هم وقتى توبه واقعى كردند، خدا گناه آنان را به خوبى ها تبديل نمود. عبادتى كه با غرور و تكبر همراه باشد، ارزشى ندارد، آن چيزى كه خدا از من مى خرد، همان فروتنى و دل شكستگى من است، لطف خدا به دل هاى شكسته، بسيار نزديك است، اين دل ها، حرم خدا مى باشند.
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#ادامه_دارد....
✨☀️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَرج
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 6⃣2⃣
وقتی من در مقابل خدای خود،نهایت تواضع را داشته باشم،زمینه ریزش فضل خدا را در خود ایجاد کرده ام و می توانم عنایت او را به ثمر بنشانم.
خدا موسی (ع) را به پیامبری برگزید و از او خواست تا مردم را به بسوی راه راست هدایت کند، خدا او را به عنوان "کلیم الله" انتخاب نمود، "کلیم الله" یعنی کسی که خدا با او سخن می گوید، این مقامى بس بزرگ بود.
موسى(ع) دوست داشت بداند كه چرا خدا اين مقام را به او داده است؟
يك روز خدا به او چنين گفت:
ــ اى موسى! آيا مى دانى چرا تو را به اين مقام رساندم و تو را برگزيدم؟
ــ نه.
ــ من در ميان بندگان خود جستجو كردم، ديدم تو از همه آنان تواضع و فروتنى بيشترى دارى. تو صورت خود را در مقابل عظمت من، برخاك مى گذارى، براى همين من تو را انتخاب نمودم.75
اگر موسى(ع) به اين مقام بزرگ رسيد براى اين بود كه در مقابل خدا، بيش از همه فروتنى مى كرد. راز جذب مهربانى خدا در همين فروتنى است. وقتى كه من دعايى مى خوانم و حالى به من دست مى دهد، چه بسا اين حال خوش، باعث غرور من مى شود، خوشا به حال كسى كه اين حال خوش را ندارد، امّا دلش از غرور خالى است!
وقتى اشكى از چشم من جارى مى شود، چنان دچار غرور مى شوم كه فكر مى كنم بايد فرشتگان مرا بر روى دست بگيرند! اين چه خيال باطلى است! اشكى كه بعد از آن، چنين انتظارى در من ايجاد شود، بلاىِ رشد من است.
به راستى كه حالت من، چقدر عجيب است، من راه را گم كرده ام! چند ركعت نماز مى خوانم و چند قطره اشك مى ريزم، آن وقت خيال مى كنم چه بنده خوبى شدم و ديگر خدا بايد به سخن من گوش كند. اين غرور، روح و جان مرا به تباهى مى كشاند.
خدا مى داند كه اين غرور چقدر براى بنده اش ضرر دارد، خدا به بنده اش مهربان است. بنده او هر شب براى نماز شب بيدار مى شود و در تاريكى شب، نماز مى خواند، خدا مى داند كه اگر او امشب هم بيدار شود، دچار غرور خواهد شد، براى اين كه او را از غرور نجات بدهد، خواب او را سنگين مى كند.
چند ساعت مى گذرد، آفتاب طلوع مى كند، آن بنده از خواب بيدار مى شود، مى بيند كه نماز صبح او هم قضا شده است. او از خودش ناراحت مى شود و بر خودش خشم مى گيرد، در او حالت شكستگى پيش مى آيد، او از خودش جدا مى شود، از غرورش فاصله مى گيرد و از تباهى نجات پيدا مى كند.
آرى، اين حالت غم و اندوه او از حال خوشى كه در نماز شب به او دست مى داد، ارزش بيشترى دارد! اگر او امشب بيدار مى شد و نماز شب مى خواند و اشك مى ريخت، دچار غرور مى شد.76
من بايد با اين دعاى امام سجّاد(ع) آشنا شوم و آن را همواره زمزمه كنم: "بارخدايا! وقتى مرا نزد مردم بزرگ مى كنى، به همان اندازه مرا در نزد خودم، كوچك و فروتن نما!".
اين دعا چقدر حرف براى گفتن دارد، وقتى من در نزد خودم، خوار و زبون باشم، به راز سعادت دست يافته ام، كسانى كه خود را بزرگ مى بينند و دچار غرور مى شوند، از سعادت دور شده اند.
من بايد تلاش كنم كه همواره فروتن باشم!
اين چه دردى است كه وقتى چند ركعت نماز خواندم، خيال مى كنم از آسمان آمده ام و ديگر خود را بالاتر از ديگران مى دانم؟
من بايد به فروتنى درون خود رسيده باشم، اگر اين فروتنى نباشد، غرور مرا از پاى در مى آورد، همان گونه كه شيطان بعد از هزاران سال عبادت از درگاه خدا دور شد.
بار ديگر اين جمله زيارت نامه را مى خوانم: "اى عبّاس! اميدوارم خدا بين من و تو در بهشت، در آنجا كه جايگاه اهل تواضع و فروتنى است، جمع كند".
من راز اين سخن را فهميدم، از خدا مى خواهم مرا همواره فروتن قرار دهد و از غرور نجاتم دهد.
عبّاس در اوج شجاعت و قدرت بود ولى دلى شكسته و فروتن داشت، او هرگز دچار غرور نشد و اين راز جاودانگى اوست. كسى كه پيرو عبّاس است، مانند او دلى فروتن دارد و از غرور به دور است.
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#ادامه_دارد....
✨☀️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج☀️✨
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖•❥•
❣﷽❣
💦🔳 #تشنه_تر_از_آب
#سقای_کربلا 🔳💦
#قسمت 7⃣2⃣قسمت آخر
نمى دانم نام "زيارت ناحيه" را شنيده اى؟
اين زيارت را حضرت مهدى(ع) بيان كرده اند و در آن از همه شهداى كربلا نام برده اند و به آنان سلام كرده اند و از حوادث جانسوز روز عاشورا هم سخن گفته اند.
يك روز من اين زيارت را مطالعه كردم، مى خواستم ببينم در آن، درباره عبّاس چه مطلبى ذكر شده است.
اين جملاتى است كه در "زيارت ناحيه" درباره عبّاس آمده است: "سلام بر عبّاس پسر اميرالمؤمنين! همان كه جانش را در راه برادرش فدا نمود و از ديروزش براى فردايش بهره گرفت و خود را سپر بلاى برادر نمود.".77
اكنون به اين جمله فكر مى كنم: "عبّاس از ديروزش براى فردايش بهره گرفت" اين جمله، چه معناى بزرگى در خود نهفته دارد: "عبّاس از دنيايش براى آخرتش، بهره گرفت"
در اينجا، "آخرت گرايى" ويژگى مهم عبّاس معرفى شده است. عبّاس از دنيا عبور كرده بود و دنيا را به خوبى شناخته بود و دلش را از محبّت به آن خالى كرده بود، كسى كه عاشق دنيا شد و به لذّت هاى زودگذر آن، دلبسته گرديد، دلش سياه مى شود و راه سعادت را گم مى كند
خوشا به حال كسى كه بداند زندگى دنيا در برابر زندگى آخرت و نعمت هاى آن، بى ارزش است. ثروت و مال دنيا به زودى نابود مى شود و امّا نعمت آخرت هميشگى است، كسى كه وارد بهشت شود، براى هميشه از نعمت هاى زيباى آنجا بهره مند مى شود و اين سعادت بزرگى است
آرى، زندگى اين دنيا، فقط بازيچه اى فريبنده است. زندگى واقعى در سراى آخرت است، اگر انسان ها مى دانستند كه دنيا، خانه نابودى است، هرگز به آن دل نمى بستند.
قرآن از اين حقيقت پرده برداشته است: "زندگى دنيا، فقط بازيچه اى فريبنده است"78
عبّاس اين حقيقت را به خوبى درك كرده بود. قرآن بر سر انسان ها فرياد مى زند كه اگر زن، فرزند و مال دنيا، بُت آنان بشوند، آنان ضرر مى كنند، زيرا آنان به يك زندگىِ پست، دل خوش كرده اند ! يك زندگى كه در آن فقط عشق به دنيا باشد، زندگى پست و حقيرى است
به راستى من چه زمانى بيدار خواهم شد؟
وقتى كه مرگ به سراغم آيد، آن روز من بايد همه ثروت و دارايى خود را بگذارم و از اين دنيا بروم، آن وقت مى فهمم كه حقيقت دنيا، چيزى جز يك بازى نبوده است و فقط زندگى آخرت است كه زندگى واقعى است، زندگى آخرت، هرگز تمام شدنى نيست ! ابدى است.
دنيا چيزى جز بازيچه اى فريبنده نيست، مردمى جمع مى شوند و به پندارهايى دل مى بندند، آنان همه سرمايه هاى وجودى خويش را صرف آن پندارها مى كنند و پس از مدّتى، همه مى ميرند و زير خاك پنهان مى شوند و همه چيز به دست فراموشى سپرده مى شود!
عبّاس به خوبى دنيا را شناخت، از اين دنيا براى خود توشه ايمان و عمل صالح برگرفت، توشه اى كه هرگز نابود نمى شود
من هم بايد به اين درك و آگاهى برسم، بايد از دنيا توشه برگيرم، ايمان و عمل نيكو، گنجى است پربها كه زندگى جاويد در بهشت را براى انسان به ارمغان مى آورد
عبّاس، آخرت گرا بود نه دنياگرا!
هر كس كه اين ويژگى را در خود تقويت كند مى تواند ادّعا كند كه پيرو عبّاس است
عبّاس بر سر من فرياد مى زند: تو به اين دنيا آمده اى تا به سوى كمال بروى، ارزش تو از همه دنيا بالاتر است، چرا شيفته دنيا شده اى؟ چرا دل خود را اسير اين دنياىِ خاكى كرده اى؟ تو مسافرى هستى كه بايد بروى، دنيا منزل تو نيست، تو بايد چند روزى در اينجا بمانى، توشه اى برگيرى و بروى!
لحظه اى فكر مى كنم، مى بينم همه انسان ها در اين دنيا در جستجوى آرامش هستند، آنان خيال مى كنند با ثروت بيشتر به آرامش مى رسند، آنان هر روز بر ثروت خود مى افزايند، امّا زهى خيال باطل!
دنيا به هيچ كس آرامش نداده است. دنيا دل ها را مى فريبد و به هيچ كس وفا نمى كند، وقتى به آن مى رسم، از من جدا مى شود، مرا رها مى كند و با دلى پر از حسرت، تنها مى مانم
انسانى كه شيفته دنياست، آرامش ندارد، هرگز سيراب نمى شود، چه كسى با آب دريا، تشنگى اش برطرف شده است؟
من سوار بر كشتى زندگى ام، از درياى دنيا عبور مى كنم، تشنه مى شوم، بايد به دنبال آب شيرين بگردم، آب شور دريا، مرا تشنه تر مى كند
اگر من به دنبال آرامش هستم، بايد راه كسب آن را بفهمم، خدا دل مرا بزرگ تر از همه جهان آفريده است، دنيا و هر آنچه در اين دنياست، نمى تواند به من آرامش بدهد
اگر من اهل معرفت شوم، خودم و دنيا را بشناسم، بفهمم مسافرى هستم كه بايد به وطن خود بازگردم، ديگر اسير دنيا نمى شوم. مانند عبّاس، آخرت گرا مى شوم.
اى عبّاس! تو ياريم كن تا من به دنيا دل نبندم، كمكم كن تا بفهمم كه من براىِ ماندن نيستم، اگر بمانم، نابود مى شوم، من بايد مانند آب جارى باشم، بايد بروم، به فكر سفر باشم، مانند تو از اين دنيا، توشه برگيرم.
📚 #نویسنده : دکتر مهدی خدامیان
#پایان
🔻 نفس مطمئنه
🔹 @zoohor59
•❥•➖•●♡●♡●♡●•➖