عباسپرست(:
می خانه ها انبارشان رونق گرفته..
شراب می.خوره..
روبروی چشمای رباب میخوره💔
عذابم میده
وقتی که جلو سکینه آب میخوره:)))))
و در اخر قصهیما، به سَر رسید💔.
توانِ ادامه دادن نیست..
دارم میسوزم و جاندادنیهم، در کار نیست💔..
التماس دعا...
میونِ اشک و گریههاتون، من رو هم یاد کنید:)🙂
شبتونبخیر، یاعلی