عباسپرست(:
لحظهی آخرایِ عمو بود... صدا زد: حسین! برادر💔
دلِ مولاحسینع، لرزید!
اولین بار بود دیگه..
اولین بار عباسش بهش گفته بود برادر!
عباسپرست(:
دلِ مولاحسینع، لرزید! اولین بار بود دیگه.. اولین بار عباسش بهش گفته بود برادر!
میدونید خدایِ ادب، بالاخره چرا صداش زد برادر؟
حضرتِ فاطمه اومده بود بالایِ سر عموجانمون..
عباسپرست(:
میدونید خدایِ ادب، بالاخره چرا صداش زد برادر؟ حضرتِ فاطمه اومده بود بالایِ سر عموجانمون..
گفت اخه مادرم فاطمهس پسرم صدایم زد!
یا اخا... برادر به دادم برس💔
عباسپرست(:
گفت اخه مادرم فاطمهس پسرم صدایم زد! یا اخا... برادر به دادم برس💔
خوندن روضهی کاملش.. بمیرم😭
عباس تکبیر گفت الله اکبر .. بعضیا میگن رجز میخواند انا ابن الحیدر الکرار .. هی میگفت انا ابنُ علی المُرتَضی .. انا ابنُ قَتال العَرب .. رحز میخواند صداش برسه به حسین .... دیگه از یه جایی به بعد صدای عباس نیومد ...
ابی عبدالله نگران شد اومد به سمتِ شریعه .. فهمید یه اتفاقی افتاده .. نزدیکه شریعه شد .. یه مرتبه شنید یکی میگه یا اخا .. داداش به دادم برس .. حسین ..
فهمید عباسی که تا حال یه مرتبه نگفته برادر چی شد یهو لحنش عوض شد .. یه جوری خودشُ رسوند کنار علقمه .. تا رسید نگاهش به عباس افتاد «لمّا قُتل العبّاسُ بانَ الانکسارُ فِی وجهِ الحُسین علیه السلام» یه مرتبه دیدن رنگِ صورتش پرید .. دست به کمرش گرفت .. یا الله ..
صدا زد عباسم کمرم شکست همه شنیدید دومین جمله گفت وَ انقَطَعَ رَجائِي .. امیدم ناامید شد .. وَ قَلَّت حِيلَتِي صبر از کفم رفت .. یه جمله دیگه ام گفت صدا زد وَ شَمُتَ بِي عَدوِّي .. پاشو ببین دشمن روش به حسین باز شده .. ببین دارن بهم ناسزا میگه .. پاشو ببین دارن به خیمه ها نگاه میکنن ..
اومد جلو .. وَ جَلَسَ عَلَی التُّرَابِ .. نشست کنار بدن وَ نَظَر الی عباس .. یه نگاه به عباس کرد .. هر شهیدی رو که رفت با یه دست سرِ شهید رو گرفت گذاشت رو پاش .. اما یه نگاه به سرِ عباس کرد .. دید یه دستی نمیشه این سرُ برداشت .. دیدن با دو دست این سرُ آروم بغل کرد، یه جوری با عمود زده بودن ..:))))))💔
اینجا یه نفر دو دستی سر رو بغل کرد من یکی دیگه ام سراغ دارم یه دختر کوچولو تو خرابۀشام .. اونم دو دستی یه سرِ بریده رو بغل کرد .. دید لباش پاره پاره ست .. دندوناش شکسته ست .. رگایِ گردنش بریدهست... بمیرم بمیرم😭