eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
754 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یقین داریم به والله و اسرائیل را نابود خواهیم کرد به اذن الله... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
پدر دختری شهید را گذاشته بودند وسط حسینیه، جایی روی یک میز که معلوم بود سلیقه‌ای نوجوانانه آن را تز
ان‌شاءالله پنجشنبه می‌روم استقبال چند تا میهمانِ عزیز، فرودگاه شهید صدوقی یزد. چند نفرشان آمده‌اند ماندگارِ شهرهای استان شوند و دو تای‌شان همسایه‌ی خودمان توی میبد! و من قرار است برای شما توی همین الف‌کاف روایت کنم لحظه‌هایی که توی هیچ عکسی، گزارشی یا خبری بازتاب ندارند. قرار است از پنجشنبه تا روز شهادتِ مادرمان برای‌تان بنویسم...! به اذن‌الله... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
این روزهای گذشته جریانِ کمک‌هایِ طلا جواهراتیِ خانم‌های ایرانی به مردم لبنان نمود پیدا کرد، اما جالب است بدانید ماجراهای خیلی خاص‌تری هم اتفاق افتاده که شنیدن و خواندنش خالی از لطف نیست... در کتاب «سفیر انقلاب» که مجموعه خاطراتِ سفرای جمهوری اسلامی ایران در دهه اول انقلاب است، به یکی از این ماجراها اشاره شده. آقای حسین زمانی سفیر ایران در فرانسه در بخشی از خاطراتش گفته که زنی عراقی در فرانسه به سفارت ایران وارد شد و طلاهای خودش را برای کمک به جنگ در مقابل صدام، به سفارت تقدیم کرد. یک اتفاق جالب در نوع خودش که نیاز به تأمل ویژه‌تری دارد! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوازده سیزده‌ها ساله‌های ایرانی...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
ان‌شاءالله پنجشنبه می‌روم استقبال چند تا میهمانِ عزیز، فرودگاه شهید صدوقی یزد. چند نفرشان آمده‌اند م
مهمان‌ها هر کدام‌شان از سرزمینی مقدس برخواسته‌اند که خوابگاه شهیدان بوده و هست... و دو شهید شهر ما از بچه‌های «مجنون» هستند و در خیبر آسمانی شده‌اند... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
مدتی پیدایش نبود. و این روزها دوباره سر و کله‌اش پیدا شده و من مثل قدیم‌ها همه‌ی زندگی‌م را برایش می‌ریزم روی دایره! اعتماد است دیگر! هر چند واژه‌ی اعتماد این سال‌ها سابیده شده و ...، بگذریم، سیاسی‌ش نکنم! اینطوری بگویمْ من به غلام‌حسین اعتماد که هیچ، اعتقاد هم دارم... چند دقیقه‌ای که حرف زدیم به‌ش گفتم که «امروز شهید گمنام داریم و ان‌شاءالله می‌رم برای ثبت .» پرسید: «حالا چطور شده یک‌هو تو توی لپ‌لپ در اومدی برای این کارها؟!» دستم را کردم توی جیبم و نگاهم را دادم توی افق بالای موهای سرش: «خدا خواسته دیگه... خدا خواسته؛ توفیق شده، منت گذاشتند، راه‌مون دادند!» مثل همیشه‌ها که وقتی فکری می‌شود، انگشت سبابه‌ی راستش را کشید روی ابروی‌ش و همان سر پایین گفت: «خوبه... فقط یه دعا رو مدام تکرار کن...» و راه افتاد برود سراغ کارهایش. منتظر ماندم توی همین ادا اصول‌ها حرفش را تمام کنید، مثل همیشه... ایستاد و برگشت: «مدام دعا کن به کمالِ فهمیدنِ اینکه هیچ خری نیستی نائل بشی!» و رفت... و حق گفت. مثل همیشه رک و راست هم حق گفت. و برعکس من که دست و دلم می‌لرزد، او حرفش را صریح می‌زند. و چه دعای قشنگی واقعاً! یک عارفانه‌ی داش‌مشتی که جایش توی معراج‌السعاده و فلاح‌السائل خالی‌ست: «خدایا، منو به کمالِ فهمیدنِ هیچ خری نیستم نائل کن...!» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
مهمان‌ها هر کدام‌شان از سرزمینی مقدس برخواسته‌اند که خوابگاه شهیدان بوده و هست... و دو شهید شهر ما
از روزی که خواب دید، محکم‌تر آمد پای کار ساخت جایگاه تدفین شهید. نه به دار بود نه به بار! ظاهراً یک کارِ سر خودی بود که می‌توانست موجبات خنده‌ی دست‌اندرکاران این امور هم بشود، اما «حسن» کار خودش را کرد... می‌گفت «احمد جان، من جرثقیل بلد نبودم ولی نشستم و هر تیر آهنی آوردم روی کار، خودش جفت‌وجور شد و...!» من می‌دانم یک لحظه هم کار متوقف نشد و حسنِ عزیز پای عشقی که به این ماجرا داشت، ایستاد... و اینجا قرار است خانه‌ی یکی از مهمان‌های ما بشود. دل را دیده‌اند و اخلاص را؛ و پسندیده‌اند. که امام فرمود شهدا امام‌زادگان عشق‌ند و مزارشان زیارتگاه اهل یقین... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
از روزی که خواب دید، محکم‌تر آمد پای کار ساخت جایگاه تدفین شهید. نه به دار بود نه به بار! ظاهراً یک
و امسال کار انتقال همه مهمان‌ها به عهده‌ی خادمین شهدای میبد است... بچه‌ها دیروز تا حالا ماشین بسته‌اند و می‌روند که با سلام و صلوات شهدای گمنام را ببرند امیرچقماق... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
و امسال کار انتقال همه مهمان‌ها به عهده‌ی خادمین شهدای میبد است... بچه‌ها دیروز تا حالا ماشین بسته‌
پاره‌های تن‌مان خفته در تابوت‌های سه رنگ آمدند... این هفته‌ی روبرو، همه‌ی استان پای کار میزبانی این مهمان‌هاست. از پای سفره‌ی فیض الهی دست خالی بلند نشویم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
www.BGH.ir بچه‌های قلمشهید سید مجتبی علمدار - بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا .mp3
زمان: حجم: 688K
صدای شهید سید مجتبی علمدار را می‌شنوید، از بهشت...! شب جمعه، نصیب همه‌تون کربلا... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#غلام‌حسین مدتی پیدایش نبود. و این روزها دوباره سر و کله‌اش پیدا شده و من مثل قدیم‌ها همه‌ی زندگی‌م
با نگاه معناداری زیرزیرکی نگاهم می‌کرد، کأنه با چشم‌هایش می‌رساند که «گفتی توفیق شده و منت گذاشته‌اند و ...، اما هنوز اینجایی؛ شهدا هم رسیده‌اند امیرچخماق...!» به زبانش نیامده اما جواب می‌دهم «شهدا هر کیو بخوان میارن پای هر کاری بخوان! امروز روز من نبود ، محمدصالح داره فیلمبرداری می‌کنه اونجا...» سیگار مونتانا اس‌لاین‌طلایی‌ش را پک عمیقی زد؛ وسط دود بی‌هوا گفت «می‌خوام برم سوریه احمد!» و وقتی غلام‌حسین این را می‌گوید، یعنی نمی‌رود برای زیارت و سیاحت! مثل همیشه که بوی سیگار اذیت‌م می‌کند، گردنم را می‌کشم عقب و صورتم جمع می‌شود توی هم: «دوباره دو تا تابوت شهید دیدی، هوسِ سرِ دست رفتن کردی؟! خبریه؟!» و می‌دانم خبری هست! همانطور که سر پا نشسته و دارد با زدن نوک انگشت، خاکستر سیگارش را می‌تکاند روی خاک‌ها گفت: «دلم بند نمیشه رفیق، آدم تا یه جایی فکر می‌کنه با زنده بودنش باید کاری کنه، یه جایی با رفتنش، یه جایی با مُردنش!» دارم دنباله‌ی ذره‌های خاکستر سیگارش را روی خاک‌ها می‌بینم که باد برداشته و می‌برد. حرفی ندارم. حوصله‌ی حرف زدن هم ندارم حتی. ادامه می‌دهد «این تاپاله‌های تحریر الشام دوباره افتادن توی سوریه، خط و نشون کشیدن برای ایران، می‌خوام برم از مردی بندازم‌شون!» چشم می‌اندازم توی چشم‌های خمارِ بعد از دود کردن مونتانا. خیلی خسته‌تر از آنی نشان می‌دهد که بشود سر به سرش گذاشت. نمی‌خواهم خلوت خودمانی‌مان را به هم بزند و برود دنبال کارش. کنارش می‌شود ساعت‌ها نشست و بازدمِ دودی‌اش را تنفس کرد و اذیت شد و لذتش را برد...! حتی وقتی دیگر دلش اینجا بند نمی‌شود و می‌خواهد برود سوریه تا مادر تروریست‌هایی که برای زنان و دختران ایرانی خط و نشان کشیده‌اند، به عزای‌شان بنشاند! دست خوش غلام‌حسین؛ کاش من هم یکی بودم مثل تو که راحت هر جا می‌خواست می‌رفت! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT