eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
754 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
مدتی پیدایش نبود. و این روزها دوباره سر و کله‌اش پیدا شده و من مثل قدیم‌ها همه‌ی زندگی‌م را برایش می‌ریزم روی دایره! اعتماد است دیگر! هر چند واژه‌ی اعتماد این سال‌ها سابیده شده و ...، بگذریم، سیاسی‌ش نکنم! اینطوری بگویمْ من به غلام‌حسین اعتماد که هیچ، اعتقاد هم دارم... چند دقیقه‌ای که حرف زدیم به‌ش گفتم که «امروز شهید گمنام داریم و ان‌شاءالله می‌رم برای ثبت .» پرسید: «حالا چطور شده یک‌هو تو توی لپ‌لپ در اومدی برای این کارها؟!» دستم را کردم توی جیبم و نگاهم را دادم توی افق بالای موهای سرش: «خدا خواسته دیگه... خدا خواسته؛ توفیق شده، منت گذاشتند، راه‌مون دادند!» مثل همیشه‌ها که وقتی فکری می‌شود، انگشت سبابه‌ی راستش را کشید روی ابروی‌ش و همان سر پایین گفت: «خوبه... فقط یه دعا رو مدام تکرار کن...» و راه افتاد برود سراغ کارهایش. منتظر ماندم توی همین ادا اصول‌ها حرفش را تمام کنید، مثل همیشه... ایستاد و برگشت: «مدام دعا کن به کمالِ فهمیدنِ اینکه هیچ خری نیستی نائل بشی!» و رفت... و حق گفت. مثل همیشه رک و راست هم حق گفت. و برعکس من که دست و دلم می‌لرزد، او حرفش را صریح می‌زند. و چه دعای قشنگی واقعاً! یک عارفانه‌ی داش‌مشتی که جایش توی معراج‌السعاده و فلاح‌السائل خالی‌ست: «خدایا، منو به کمالِ فهمیدنِ هیچ خری نیستم نائل کن...!» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
مهمان‌ها هر کدام‌شان از سرزمینی مقدس برخواسته‌اند که خوابگاه شهیدان بوده و هست... و دو شهید شهر ما
از روزی که خواب دید، محکم‌تر آمد پای کار ساخت جایگاه تدفین شهید. نه به دار بود نه به بار! ظاهراً یک کارِ سر خودی بود که می‌توانست موجبات خنده‌ی دست‌اندرکاران این امور هم بشود، اما «حسن» کار خودش را کرد... می‌گفت «احمد جان، من جرثقیل بلد نبودم ولی نشستم و هر تیر آهنی آوردم روی کار، خودش جفت‌وجور شد و...!» من می‌دانم یک لحظه هم کار متوقف نشد و حسنِ عزیز پای عشقی که به این ماجرا داشت، ایستاد... و اینجا قرار است خانه‌ی یکی از مهمان‌های ما بشود. دل را دیده‌اند و اخلاص را؛ و پسندیده‌اند. که امام فرمود شهدا امام‌زادگان عشق‌ند و مزارشان زیارتگاه اهل یقین... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
از روزی که خواب دید، محکم‌تر آمد پای کار ساخت جایگاه تدفین شهید. نه به دار بود نه به بار! ظاهراً یک
و امسال کار انتقال همه مهمان‌ها به عهده‌ی خادمین شهدای میبد است... بچه‌ها دیروز تا حالا ماشین بسته‌اند و می‌روند که با سلام و صلوات شهدای گمنام را ببرند امیرچقماق... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
و امسال کار انتقال همه مهمان‌ها به عهده‌ی خادمین شهدای میبد است... بچه‌ها دیروز تا حالا ماشین بسته‌
پاره‌های تن‌مان خفته در تابوت‌های سه رنگ آمدند... این هفته‌ی روبرو، همه‌ی استان پای کار میزبانی این مهمان‌هاست. از پای سفره‌ی فیض الهی دست خالی بلند نشویم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
www.BGH.ir بچه‌های قلمشهید سید مجتبی علمدار - بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا .mp3
زمان: حجم: 688K
صدای شهید سید مجتبی علمدار را می‌شنوید، از بهشت...! شب جمعه، نصیب همه‌تون کربلا... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#غلام‌حسین مدتی پیدایش نبود. و این روزها دوباره سر و کله‌اش پیدا شده و من مثل قدیم‌ها همه‌ی زندگی‌م
با نگاه معناداری زیرزیرکی نگاهم می‌کرد، کأنه با چشم‌هایش می‌رساند که «گفتی توفیق شده و منت گذاشته‌اند و ...، اما هنوز اینجایی؛ شهدا هم رسیده‌اند امیرچخماق...!» به زبانش نیامده اما جواب می‌دهم «شهدا هر کیو بخوان میارن پای هر کاری بخوان! امروز روز من نبود ، محمدصالح داره فیلمبرداری می‌کنه اونجا...» سیگار مونتانا اس‌لاین‌طلایی‌ش را پک عمیقی زد؛ وسط دود بی‌هوا گفت «می‌خوام برم سوریه احمد!» و وقتی غلام‌حسین این را می‌گوید، یعنی نمی‌رود برای زیارت و سیاحت! مثل همیشه که بوی سیگار اذیت‌م می‌کند، گردنم را می‌کشم عقب و صورتم جمع می‌شود توی هم: «دوباره دو تا تابوت شهید دیدی، هوسِ سرِ دست رفتن کردی؟! خبریه؟!» و می‌دانم خبری هست! همانطور که سر پا نشسته و دارد با زدن نوک انگشت، خاکستر سیگارش را می‌تکاند روی خاک‌ها گفت: «دلم بند نمیشه رفیق، آدم تا یه جایی فکر می‌کنه با زنده بودنش باید کاری کنه، یه جایی با رفتنش، یه جایی با مُردنش!» دارم دنباله‌ی ذره‌های خاکستر سیگارش را روی خاک‌ها می‌بینم که باد برداشته و می‌برد. حرفی ندارم. حوصله‌ی حرف زدن هم ندارم حتی. ادامه می‌دهد «این تاپاله‌های تحریر الشام دوباره افتادن توی سوریه، خط و نشون کشیدن برای ایران، می‌خوام برم از مردی بندازم‌شون!» چشم می‌اندازم توی چشم‌های خمارِ بعد از دود کردن مونتانا. خیلی خسته‌تر از آنی نشان می‌دهد که بشود سر به سرش گذاشت. نمی‌خواهم خلوت خودمانی‌مان را به هم بزند و برود دنبال کارش. کنارش می‌شود ساعت‌ها نشست و بازدمِ دودی‌اش را تنفس کرد و اذیت شد و لذتش را برد...! حتی وقتی دیگر دلش اینجا بند نمی‌شود و می‌خواهد برود سوریه تا مادر تروریست‌هایی که برای زنان و دختران ایرانی خط و نشان کشیده‌اند، به عزای‌شان بنشاند! دست خوش غلام‌حسین؛ کاش من هم یکی بودم مثل تو که راحت هر جا می‌خواست می‌رفت! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
پاره‌های تن‌مان خفته در تابوت‌های سه رنگ آمدند... این هفته‌ی روبرو، همه‌ی استان پای کار میزبانی این
وقتی برای یک کار خوب، سرکوفتِ آدم‌خوب‌ها حواله‌ات بشود حتماً هم دل‌ت جوری می‌شکند که صدای‌ش تا آسمان می‌رود. این حال و روز من بود وقتی خبرم پیچید که درخواست شهید گمنام داده‌ام برای محله! و یک شب قبل از نماز مغرب‌عشاء حرف‌هایی شنیدم که توی نماز گریه‌ام گرفت. بعد از نماز شاکی بودم از همه‌چیز! دل گرفتم که اگر نشانه‌ای از شهدا رسید کار را ادامه بدهم، وگرنه ما را چه به پیگیری تدفین شهید گمنام؟! می‌رویم دنبال کار و زندگی خودمان، والسلام نامه تمام! همان شب توی خواب سه تا تابوت شهید گمنام آوردند درِ خانه‌ام! دو تا با شهید، یکی تابوت خالی! به من گفته شد که یکی از شهدا را دفن کن، آن یکی هم اینجا باشد. توی خواب به همسرم گفتم بیا شهید را ببریم توی بیت‌الزهرا. و بیت‌الزهرا همان حیاط خانه‌مان است که سقف خورده، تزیین شده و تبدیل شده به یک روضه‌خانه‌ی حضرت فاطمه(س) و چند سالی‌ست مراسم می‌گیریم آنجا... شهید را بردیم گذاشتیم آنجا و رفتیم برای تدفین آن یکی شهید که اجازه‌اش را داده بودند! جایی بود پر از درخت و یک ساختمان که خیلی خوشگل بود. و در حال دفن کردن شهید صدای اذان بلند شد. گوشی کنار گوشم بود و اذان صبح از آن بلند بود... و من بعد از خواندن بهترین نماز صبح زندگی‌م افتادم دنبال کار شهید گمنام. نظر یک شهید افتاده بود به جایی نزدیک بیت‌الزهرا و می‌خواست تازه‌ترین ساکنِ شهرمان باشد... پی‌نوشت؛ حسن عزیز لطف کردن و برام فرستادن؛ با ویرایش گذاشتم اینجا بخوانید... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جیب‌م خالی شده بود اما توجه‌ی نمی‌کردم. هر روز بارها دم می‌گرفتم «خودشون کارو درست می‌کنن!» میل‌گردها که خالی شد، تیرآهن هم ریختیم. صد میلیونی جمع و جور کردم و دادم به طلب‌کار. طلب‌کاری که هیچ وقت نمی‌گفت «پول می‌خوام!» اما مدام جلوی چشم بود و من هم توی خجالتِ بی‌پولی! حساب و کتاب‌ش هم دو سه میلیون نبود، پونصدو پنجاهِ میلیونِ ناقابل بود که هیچ وقت توی عمرم به چشم یک‌جا ندیده بودم! یک روز تحمل‌م تمام شد و فشارِ بی‌پولی زد به اعصابم. صبح علی‌طلوع رفتم مزار شهید گمنامِ امام‌زاده میرشمس الحق، نشستم به گلایه کردن که «خودم غمی ندارم ضایع بشم یا سرکوفت بخورم، ولی من دارم برای شما کار می‌کنم!» و با غم‌ی که چمبره زده بود توی گلویم، یاد مصطفی صدرزاده افتادم که آن روزها بیشتر حواسم بهش بود. گفتم: «آقا مصطفی، همش دروغه! یه بار یه نشونه نذاشتی جلوی چشمم! خودت می‌دونی!» و بلند شدم رفتم دنبال بقیه کارها. صبح از سر بی حوصلگی توی ایتا می‌چرخیدم. وارد کانالی شدم که مربوط به شهید مصطفی صدرزاده بود و یک کلیپ همان اول کار آمد جلوی چشمم. انگار مصطفی داشت با من حرف می‌زد: «حواسم بهت هست...! حواسم بهت هست...!» راوی: حسن آقایِ جمالیان اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
سلام همراهانِ الف‌کاف... امروز توی انجمن نویسندگی‌مان اتفاقی بخش کوتاهی از داستانی که دو سال پیش نوشتم را خواندم. دوستانِ نویسندگی پیشنهاد داشتند که ویرایش‌های بعدی را بنویسم و چاپ کنم اما باور کنید الان دیگر نه حس و پروای بازنویسی آن را دارم نه وقت‌ش را...! اما «من ترامپ را نکُشتم!» برای دومین بازنویسی در آبان 1401 شروع شد و دقیقاً در شب سالگردِ شهادت سردار حاج قاسم سلیمانی تمام شد و ویرایش بعدی متوقف شد تا امروز که قصد کرده‌ام به سبک بعضی از کانال‌های مجازی بخش بخش در الف‌کاف بازنشر بدهم... ذکر نکته‌هایی درباره این داستان البته مهم است؛ - این داستان یک اثر است و هر اثری مالکی دارد که نسبت به آن حق و حقوقی دارد، هر چند این داستان یک داستان تمرینی بوده برای من؛ پس انتشار آن بدون ذکر منبع جایز نیست. - نکته دوم اینکه این داستان یک پیش‌بینی است نسبت به یک ماجرا و همراه با تخیل است. یعنی در زمانی که ترامپ دچار پرونده های قضایی بود و همه دوستان می‌گفتند محال است به کاندیداتوری برسد، اعتقاد داشتم نه تنها کاندیدا می‌شود، بلکه رای هم می‌آورد و این ماجرا برای دو سال قبل است. - امشب بخش کمی از آن را می‌گذارم و سعی می‌کنم روی یک نظم به درد بخور، بقیه را بگذارم. هر چند تکه‌ی آخر داستان هم هنوز نوشته نشده. و امیدوارم که بتوانم با انرژی خوبی که از همراهی شما می‌گیرم این داستان را به اتمام برسانم... - پس... «بسم الله الرحمن الرحیم» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
سلام همراهانِ الف‌کاف... امروز توی انجمن نویسندگی‌مان اتفاقی بخش کوتاهی از داستانی که دو سال پیش نو
قسمت اولِ «من ترامپ را نکُشتم!» پرزیدنت «ترامپ» در نیمه شب 24 ژانویه 2025 ترور شد. در چهارمین روز از آغاز ریاست جمهوری! دقیقاً همان زمانی که با «ساندرز» در مورد قطع و وصلیِ دوربین‌های نظارتیِ بالِ غربیِ کاخ سفید صحبت می‌کردیم. مرد چاق نگران بود. دوربین‌ها پانزده دقیقه‌ای دچار اختلال بودند و تصویر درستی ارائه نمی‌کردند. اتفاقِ عادی می‌توانست باشد اما پانزده دقیقه زیادی غیرعادی بود. یک لیتر عرق از زیر جنگل موهای وزوزی‌ِ ساندرز ریخت روی صورتش تا حرفش را بزند و حالی‌م کند که هیچ دخالتی توی قاتی کردن دوربین‌ها نداشته، نه خودش، نه کارمندانی که دوربین‌ها را چک می‌کردند. توی ذهنم اما به حرف‌های آن روز «نیکول» درباره طویله‌ی کاخ سفید و به قول خودش اسم جدیدی که روی آن گذاشته بود فکر می‌کردم. چشم‌هایم ساندرز را می‌دید اما حرف‌های نیکول توی گوشم زنگ می‌زد که یک‌آن صدای جیغ کشیده زنی از اتاق بیضی بلند شد! قلبم از تپش ایستاد! به ساندرز نگاه کردم. و نیکول از ذهنم رفت. یک لحظه یاد ماجرای خانم مولنیسکی و کلینتون افتادم. اما این باعث نشد فکر کنم حتماً این اتفاق در حال تکرار است! دویدم به سمت اتاق کار پریزیدنت. و تا برسم همه‌ی حواسم به این بود که روی فرش‌ها و کف‌پوش‌های بال غربی زمین نخورم. تا برسم و در اتاق بیضی را باز کنم خیسِ عرق شدم! اولین چیزی که دیدم خانم «ملانیا» بود! افتاده بود روی نشان بزرگ ایالات متحده. دقیقا روبروی میز کار دفتر رئیس‌جمهور. روی عقاب وسط فرش آبی رنگ. و ترامپ! نشسته بود پشت میزی که تا همین چند روز پیش «بایدن» روی آن می‌نشست. هنوز دکوراسیون پشت سرش هم تغییر نکرده بود. چیزی که باید با نظر و سلیقه‌ی بانوی اول درست می‌شد و هنوز فرصتش دست نداده بود. ترامپ به روبرو خیره بود. و حتی پلک هم نمی‌زد. آرام به سمت او حرکت کردم: «جناب پرزیدنت...» چیزی نگفت. همان طور آهسته جلو می‌رفتم و پشت سرم صدای نفس زدن و پاهای مختلفی می‌آمد. این یعنی ساندرز، ورونیکا، اریک و بقیه آرام پشت سرم می‌آمدند. «آقای ترامپ...» از کنار بانوی اول که روی زمین افتاده بود رد شدم و روبروی رئیس جمهور قرار گرفتم. دقیقاً جایی که منشی و دیگر کارمندانِ کاخ سفید هر روز می‌ایستند و دستور می‌گیرند... ادامه دارد... انتشار لطفاً با ذکر منبع👇 اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
این دشت خوابگاه شهیدان است فرصت شمار وقت تماشا را... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT