میرزامحسن دارد میگوید تابوت را ساختند و حضرت مادر خوشحال شد از اینکه بعد از رفتنش بدنش دیده نمیشود!
میرزامحسن میگوید این تابوت چند روز آخر جلوی چشم بچههای حضرت مادر بوده! و جان به لب بچهها بوده این چند روز...
میرزامحسن دارد حرف میزند، اما مرد و زن دارند گریه میکنند. میرزا نوحه نمیخواند، روضه نمیخواند، دارد چهار کلام حرف میزند اما مردم زار میزنند...
#روایت_گمنامی
#شب_شهادت
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
بفرمایید روضه...
این آخرین تلاشهای محمدعلیست برای گرفتن اجازهی شهید گمنام و بردنش برای روضهی خانگی!
آخرین کچل کردنهای محمدعلی و آخرین مقاومتهای هادیست و به هر حال آخرش هم جنگ مغلوبه شد...!
محمدعلی اجازه گرفت و هادی شهید را برد توی کوچهی کنار مسجد ۱۲ امام فیروزآباد و ابوالفضل آنجا روضهی کوچه خواند...
به هادی که ناجور عاصی شده میخندم و میگویم که از سریش شدن محمدعلی عشق میکنم. جالب اینکه حتی توی سرویس بهداشتی رفته بود دنبال هادی و بچهمظلومطور التماس میکرد به هادی که میخواست خودش را بزند!
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
این آخرین تلاشهای محمدعلیست برای گرفتن اجازهی شهید گمنام و بردنش برای روضهی خانگی! آخرین کچل کر
یکهو برنامه خالی کرد. حسین فرمانِ چغرِ شاسیبلندِ پیر و پر صدا را چرخاند سمت دانشگاه میبد. به قول خودش رفت برای خلوت خودمان!
تابوت را سه چهار نفری آوردیم گذاشتیم کنار قبر شهید گمنام دانشگاه. حسین گوشیم را گرفت و از روی آن زیارت عاشورا خواند.
چند نفری دانشجوی توی محوطه هم آمدند نشستند به همخوانی زیارت و اشک ریختن...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
یکهو برنامه خالی کرد. حسین فرمانِ چغرِ شاسیبلندِ پیر و پر صدا را چرخاند سمت دانشگاه میبد. به قول خ
شهید تا ساعتی دیگر اینجاست تا خودِ صبح؛ معراج الشهدای میبد...
زودتر آمدهام و محمدصالح را گفتهام دو سه تا برنامهی بعدی را پوشش بدهد.
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
شهید تا ساعتی دیگر اینجاست تا خودِ صبح؛ معراج الشهدای میبد... زودتر آمدهام و محمدصالح را گفتهام د
جواد برایم فرستاده که نماز مغرب عشاء به عشق دیدن شهید گمنام آمدیم مسجد پیامبراعظمِ شهیدیه.
رسیده نرسیده گفتند که برنامه منتفی شده و نمیتوانند شهید را بیاورند و این یعنی رسماً ضد حال!
جواد میگوید سه رکعت را خواندیم و آمادهی نماز عشاء شدیم که گفتند بعد نماز شهید را میآورند. انگار دوباره روح دمیده باشند به من. بعد نماز هم شهید را از پلهها آوردند بالا و رساندند روی دستهای نمازگزاران مشتاق و منتظر.
و هنوز نرسیده گفتند وقت نداریم و باید برسیم به مسجد حافظ. یک دیدار فوریفوتی جور شده بود که اصلأ به دلم نمیچسبید. حتی دیدم مادری را که دیر آمده بود و همین فرصت کوتاه را داشت از دست میداد...
و شهید به اندازهی یک طوافِ توی مسجد و روی دستها مهمان بود و رفت بیرون که برود برای برنامهی بعدی. این میان یک اتفاق اما شد همان چیزی که میخواستیم! ماشین حمل تابوت شهید باتری خالی کرد، روشن نشد و دقایقی طول کشید تا به کمک باتری ماشین سمندی آن را راه بیاندازند. و این بهترین فرصت شد برای من و دیگر مردمی که طالب زمان بیشتری برای دیدار بودند...
جواد البته این طرف ماجرا را نگفت! حرصخوردنهای هادی برای رساندن شهید به برنامههای دیگر. و من آخر شب که با هادی میرفتیم دنبال زندگیمان گفتم شهید خودش هر جا بخواهد میرود و هر چه قدر بخواهد میماند. برگشت سمت من که «تو هم اعتقاد داری به این؟ کار دست ما نیست! خودشان... فقط خودشان...!» میگویم «من حالا دیگر یقین کردهام کار را فقط آنها مدیریت میکنند!»
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
بیاین قراری با خودمون بذاریم! اینکه از هر ظرفیتی که داریم استفاده کنیم تا تشییع شهدای گمنام میبد با
بیاین قراری با خودمون بذاریم...
مهمون داریم، آبروداری کنیم...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
جمعیت دارد کمکم شکل میگیرد و برنامه تشییع پیکر شهید گمنام قرار است همین دقیقههای آینده شروع شود...
و ما منتظریم...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
جمعیت دارد کمکم شکل میگیرد و برنامه تشییع پیکر شهید گمنام قرار است همین دقیقههای آینده شروع شود..
و تو یک شهر را در عشق خودت غرق میکنی...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
و تو یک شهر را در عشق خودت غرق میکنی... #روایت_گمنامی اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
یک شهر شده چشم به راهت...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT