اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
شهید تا ساعتی دیگر اینجاست تا خودِ صبح؛ معراج الشهدای میبد... زودتر آمدهام و محمدصالح را گفتهام د
جواد برایم فرستاده که نماز مغرب عشاء به عشق دیدن شهید گمنام آمدیم مسجد پیامبراعظمِ شهیدیه.
رسیده نرسیده گفتند که برنامه منتفی شده و نمیتوانند شهید را بیاورند و این یعنی رسماً ضد حال!
جواد میگوید سه رکعت را خواندیم و آمادهی نماز عشاء شدیم که گفتند بعد نماز شهید را میآورند. انگار دوباره روح دمیده باشند به من. بعد نماز هم شهید را از پلهها آوردند بالا و رساندند روی دستهای نمازگزاران مشتاق و منتظر.
و هنوز نرسیده گفتند وقت نداریم و باید برسیم به مسجد حافظ. یک دیدار فوریفوتی جور شده بود که اصلأ به دلم نمیچسبید. حتی دیدم مادری را که دیر آمده بود و همین فرصت کوتاه را داشت از دست میداد...
و شهید به اندازهی یک طوافِ توی مسجد و روی دستها مهمان بود و رفت بیرون که برود برای برنامهی بعدی. این میان یک اتفاق اما شد همان چیزی که میخواستیم! ماشین حمل تابوت شهید باتری خالی کرد، روشن نشد و دقایقی طول کشید تا به کمک باتری ماشین سمندی آن را راه بیاندازند. و این بهترین فرصت شد برای من و دیگر مردمی که طالب زمان بیشتری برای دیدار بودند...
جواد البته این طرف ماجرا را نگفت! حرصخوردنهای هادی برای رساندن شهید به برنامههای دیگر. و من آخر شب که با هادی میرفتیم دنبال زندگیمان گفتم شهید خودش هر جا بخواهد میرود و هر چه قدر بخواهد میماند. برگشت سمت من که «تو هم اعتقاد داری به این؟ کار دست ما نیست! خودشان... فقط خودشان...!» میگویم «من حالا دیگر یقین کردهام کار را فقط آنها مدیریت میکنند!»
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
بیاین قراری با خودمون بذاریم! اینکه از هر ظرفیتی که داریم استفاده کنیم تا تشییع شهدای گمنام میبد با
بیاین قراری با خودمون بذاریم...
مهمون داریم، آبروداری کنیم...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
جمعیت دارد کمکم شکل میگیرد و برنامه تشییع پیکر شهید گمنام قرار است همین دقیقههای آینده شروع شود...
و ما منتظریم...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
جمعیت دارد کمکم شکل میگیرد و برنامه تشییع پیکر شهید گمنام قرار است همین دقیقههای آینده شروع شود..
و تو یک شهر را در عشق خودت غرق میکنی...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
و تو یک شهر را در عشق خودت غرق میکنی... #روایت_گمنامی اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
یک شهر شده چشم به راهت...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
و همسایه شدیم، دیوار به دیوار... #روایت_گمنامی #پارک_غدیر اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
نفر دوم این قوم آمد...
باز هم شهید خیبر در مجنون
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
نفر دوم این قوم آمد... باز هم شهید خیبر در مجنون #روایت_گمنامی اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_
ای عشق...
و تو در مرکز تصویر منی...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
یکی قبل از آمدنش خواب دیده، یکی هم توی مراسم استقبال کربلایش جور شد... دارد یکی یکی ویزیت میکند آق
گرفتار تیروئید نشده بودم که یک غدهی بدخیم هم چسبید بهش! بعد از چند ماه دوا دکتر بالاخره تیروئیدم را برداشتند و غده هم درمان شد. از آن به بعد قرص و دوا شد مصرف روزانه و دکتر گفت تا آخر عمر باید بخوری تا جبران تیروئید نداشتهات باشد.
همه چیز خوب شد تا اینکه از دو ماه پیش خفگی آمد سراغم و دوباره کارم به دکتر کشید. گفت برو آزمایش بده. به احتمال زیاد غدهی بدخیم برگشته!
از طرفی همسرم از بچههای درگیر توی ماجرای شهداست. سر ماجرایی، پارسال به این نتیجه رسید برود آن پشتوپسلها کارش را بکند و جلوی چشم نیاید! ناراحت بود. قول داد به خودش که جلوی چشم نمیآیم و تمام...!
یادمان شهید پارک غدیر را آماده میکردند که یک شب خانوادگی رفتیم دیدن سازه تا ببیند چقدر کارش پیش رفته. وقت برگشتنی ماشین رفت روی یکی از سنگهای جدول و لوله اگزوز ماشین را از جاش کند! پسر بزرگم زد زیر خنده: «بَدِش اومد!» همسرم گفت: «کی؟!» پسرم گفت: «شهید!» همسرم گفت: «برای چی؟!» پسرم گفت: «چون گفتی دیگه جلوی صحنه کار نمیکنم!» همسرم مکث کرد و بعد گفت «باشه، دیگه چیزی نمیگم!» و توی ماشین سکوت شد و سکوت تا برسیم خانه. و من مدام ذهنم مشغول بود که چطور سنگ به آن بزرگی را ندیدیم!
گذشت تا حسن آقا تماس گرفت «بیا داریم یادمان شهید بیده را میسازیم!» همسرم گفت که نمیآید. توی مطب بودیم و نوبت دکتر که برگشت و گفت «اگه این آزمایش منفی باشه و چیزی نباشه دوباره برمیگردم تو صحنه و کارو پیش میبرم!»
... دکتر مطمئن بود بیماری برگشته! مطمئن! همهی شواهد و حال و روز من داد میزد که دوباره غده بدخیم کارش را شروع کرده. اما وقتی گفت هیچی نیست، انگار کلمات دیگری از زبان دکتر میشنیدم: «ویزیت شدی، آن هم توسط آقای شهید...!»
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
گرفتار تیروئید نشده بودم که یک غدهی بدخیم هم چسبید بهش! بعد از چند ماه دوا دکتر بالاخره تیروئیدم ر
نشستهام منتظر شهید و محمدجواد از خاطرهی رفتنش به سالگرد حاج قاسم میگوید.
محمدجواد لباس نظامی داشته که حلقهی امنیتی را رد کرده آمده محل انفجار کرمان. محمدجواد بالای سر دختر کاپشنصورتی هم رفته، مادرِ در حال جان دادن را دیده و صحنههایی دیده که میگوید تا آخر عمرم فراموش نمیکنم.
میگفت یکی از زنها بیتابی میکرد که نیروی امدادی علتش را پرسید. زن وسط حال و روز ناجورش اسم همسر و پسرش را میآورده که نیروی امدادی میگوید لابد زخمی شدهاند و رفتهاند یکی از بیمارستانها...
میگفت آن خانم گفته «چی میگی؟! من خودم جنازهشون رو با دست خودم گذاشتم توی آمبولانس...!»
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
گرفتار تیروئید نشده بودم که یک غدهی بدخیم هم چسبید بهش! بعد از چند ماه دوا دکتر بالاخره تیروئیدم ر
آغازی بر روز آخر...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT