eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
754 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
آقای پدر بزرگ و نوه‌ی سه چهار ساله؛ و عشق پایان ناپذیر... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
خوشحال‌ترین شهیدِ غزه تویی آقای پدربزرگ! و من مانده‌ام این یک سال چطور زنده ماندی از دوری «ریمِ» سه چهار ساله. هر چند شرط عشق نبود، اما شرط صبر را خوب به جا آوردی... دیشب که خبر شهادت تو را شنیدم و پیکرت را دیدم، برایت خوشحال شدم! و تو تنها کسی بودی که همراه با اشک، یک لبخند برای شهادت‌ت روی لبم نشست...! حالا برو و توی بهشت هر چه خواستی دخترکت را بغل کن، ببوس و با او بازی کن... با روح‌الروح... و چه دنیای سیاهی شده خدایا؛ خرابش کردیم؛ یکی را بفرست جمع‌مان کند... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
این عکس همین یکی دو ساعت قبل گرفته شده، توی یک منطقه عملیاتی! سینه در سینه‌ی تروریست‌هایی که می‌آیند برای به خاک سیاه نشاندن ایرانی‌ها... و دوستان من، شبیه همین این روزها وسط یک ماجرای واقعی هستند برای تامین امنیت ما. البته عکس را غلام‌حسین نگرفته! به شما هم قبلاً عرض کردم از این گوشی‌های نمی‌دانم چندچند دو صفر دارد که به باد هوا هم نمی‌ارزد! عکس را یکی دیگر از دوستان گرفته، ان هم سفارشی... همه‌ی ما این چند روز دنبال آماده کردنِ شرایط برگزاری یک شب یلدای خوبیم با خانواده، کنار آنهایی که دوستشان داریم؛ اما هستند آدم‌هایی شبیه غلام‌حسین و دیگر رفقای‌مان که وسط یک ماجرای واقعی و خطرناک، به دور از عزیزان‌شان سینه سپر کرده‌اند جلوی تروریست‌ها... این‌ها خودشان را فدای لحظه‌های امن و امان ما می‌کنند در حالی که ذهن کمتر کسی از مردم به آنها معطوف می‌شود. دم‌شان گرم، تن‌شان سلامت، روزگارشان بدون حادثه؛ زنده و سلامت به خانه و پیش همسر و بچه‌شان برگردند ان‌شاءالله... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
saffat 05132210000Golchin Asar (22).mp3
زمان: حجم: 1.4M
حرم آرامشی داره که تو هیچ جای دنیا نیست... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یلدات مبارک باشه عزیز دلم... ❤️ اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
قسمت سومِ «من ترامپ را نکُشتم!» «آقای جان کین...!» تکانی خوردم. سرم را از روی دست‌هایم برداشتم. در
قسمت چهارم «من ترامپ را نکُشتم!» همان اول راهروی اصلی چشمم به نیروهای مسلحی افتاد که سرتاسر راهرو به دیوار تکیه داده بودند. تعدادی چرت می‌زدند و بعضی با هم صحبت می‌کردند. از پنجره‌های راهرو به محوطه چمن‌کاری بیرون نگاهی انداختم. توی محوطه کاخ شرایط عادی بود. سربازان ارتش و نیروهای پلیس توی راهرو و حتماً جاهای دیگر مستقر بودند. انتهای راهرو و از نگهبانی ورودی عمارت اصلی رد شدیم و به درمانگاه رسیدیم. شلوغ بود و جمعیتی در حال همهمه و گفتگو بیرون از انجا ایستاده بودند. جنیفر را در آن میان دیدم. نگران با یکی از کارمندان کاخ سفید صحبت می کرد. سری برایش تکان دادم و همراه ورونیکا به سمت اتاق سرویس مخفی رفتیم. دستیار یهودی پرزیدنت ترامپ دو سه قدمی جلوتر از من می‌رفت که رسید به اتاق. دو سه بار استخوان بند انگشتش را روی قهوه ای سوخته در چوبی کوبید. منتظر اجازه‌ نشد. در را باز کرد و زودتر رفت داخل. پشت سرش وارد شدم. از در دوم هم رد شدم و ورونیکا را منتظر خودم دیدم. کنار صندلی خالی، دور میز مستطیلی دراز ایستاده بود. میزی که تام ویک در عرض ان نشسته بود. وسط اتاقی که اطراف آن پنجره ای نداشت. اتاق سرویس مخفی با ظریب حفاظتی و امنیتی بالا برای رعایت امور مخفی. اطراف اتاق همان پرده های چین‌دار نارنجی بود که به آن رنگ و رویی بدهد. کاغذ دیواری‌های ساده‌ی کِرِم رنگ که نقش و نگار ان نوارهای ده سانتی‌متری خط دار بود. پرچم مخملی ایالات متحده گوشه اتاق نگران ایستاده بود و شاهد سردرگمی ما در کاخ سفید بود. دو نفر از نیروهای سرویس مخفی هم در طول میز نشسته بودند. به چشم‌های جوزف هاوارد، ریچارد و ویک نگاهی کردم و به سمت صندلی خالی رفتم. ورونیکا خودش کنار من نشست. دستیار جوان رئیس جمهور که در دوران تبلیغات انتخاباتی از ما جدا نمی‌شد آشکارا هراسان و ترسیده بود. دختری ایرانی از پدر و مادری یهودی که سال‌ها قبل به امریکا مهاجرت کرده بودند. ورونیکا در آمریکا متولد شده بود. دختری 25 ساله که بیشتر از سن و سالش نشان می‌داد. ورونیکا قبل از همراهی رئیس جمهور با ایوانکا همکاری می کرد. در «سازمان ترامپ» به نوعی دست راست ایوانکا بود. با شروع کارزار انتخاباتی 2024 به پیشنهاد ترامپ و موافقت ایوانکا همراه او شد. تام ویک رئیس سرویس مخفی صحبتش را بعد از نشستن من شروع کرد: «آقای جان کین، لطفاً در مورد اتفاق امشب یه توضیحی بدین...!» ادامه دارد... انتشار لطفاً با ذکر منبع👇 اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
دیشب که می‌رفتم جلسه‌ای از این مسیر رفتم، مسیری که البته برای میبدی‌جماعت یک حسینیه هفتصد هشتصد متری
سید می‌داند زیستِ پیرمردانه‌ای دارم و سر شب می‌خوابم؛ البته اگر ساعت دهِ شب سر شب حساب شود، که فکر نکنم این‌طورها باشد. هر چند نسبت به نیمه‌شب‌خواب‌های معروف شده به زیستنِ جُغدی، سر شب می‌خوابم! و وقتی تماس می‌گیرد این‌ها را می‌داند که عذرخواهی می‌کند برای به هم ریختنِ برنامه‌ی خوابِ شبم. ولی منِ حساس روی ساعتِ خواب شب، روی گفتگویِ موثر و به درد بخورِ با نسل نوجوان و جوان حساسیت بیشتری دارم یک جورهایی. به آدم‌هایی که توی این شرایط به هم وصل می‌شویم هم گفته‌ام. توی تشکیلاتِ فرهنگی بوده جلساتی که از دوازده شب تا چهار صبح برگزار کرده‌ایم و پایان جلسه‌مان با نماز صبح و صبحانه همراه شده. و خواب و خوراکِ روی نظم تا یک جایی که به چیزهای مهم‌تر ضربه نزند، قابل اعتنا و قابل رعایت کردن است. و چه کاری مهم‌تر از گفتگو و شاید تبیین خیلی از مسائلی که هر جایی در مورد آنها به صراحت صحبت نمی‌شود؟! دومین جلسه اما مثل جلسه اول روی ساعت ده شروع نشد که به یازده ختم شود و برویم دنبال زار و زندگی‌مان! جلسه ده شروع شد، از یازده و دوازده رد شد و با مخلفاتِ سوال و پرسشِ در حال بیرون رفتن از پایگاه بسیج، تا یک و نیمِ شب طول کشید! و باور کنید از مسائل عقیدتی و گاهی عرفانی تا مسائل اقتصادی و سیاسی، از هر موضوعی سوال و جواب شد. و من چقدر از بودنِ توی جمعی که دنبال پیدا کردنِ جواب مسائل مختلف باشد لذت می‌برم، جوری که ساعت و وقت از دستم در می‌رود... بچه‌ها نوبت گشت شبانه داشتند که مجبور شدیم تمام کنیم. و باید می‌زدند به دل کوچه خیابان‌های شهر؛ پیشنهاد کردند همراهشان بروم گشت! دوست داشتم به خاطرِ یادآوری گشت‌های شبانه هم که شده، همراهشان بروم، اما یک پیرمردِ درون داشت سرکوفت می‌زد که «اصلاً چه معنی داره آدم تا این وقت شب بیدار باشه؟! اونم وقتی صبح بازم کلاس داره؟!» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصل غافلگیری! توی فیلم‌هایی که می‌بینیم و یا داستان‌هایی که می‌خوانیم یا حتی روایت‌هایی که می‌خوانیم و تماشا می‌کنیم این را خیلی دوست دارم. نه اینکه من دوست داشته باشم، اصلاً نقطه قوت این‌ها توی غافلگیر کردن مخاطب است! چیزی شبیه کتاب «مغازه خودکشی» چیزی شبیه فیلمِ «پوست شیر» یا خیلی از کتاب‌ها، فیلم‌ها و ... یک جایی آدم توی این کتاب‌ها، فیلم‌ها و یا چیزی شبیه همین گزارشی که از بیست‌وسی گذاشته‌ام می‌ایستد و به احترامِ فکر و اندیشه و قلم و تصویری که ماجرا را نوشته و نشان داده دست می‌زند! شبیه همین کاری که در بدون تعارفِ دیشب شکل گرفت. تا جایی از گزارش که مادرها داشتند غم‌های قرض و بدهکاری به همراه دوری از بچه‌هایشان را می‌گفتند دلم توی آتش و درد بود. به علی آقای رضوانی احسنت گفتم که نزدیک به روز مادر خوب جایی رفتی و دست گذاشتی روی خوب موضوعی! از آن هوشیاری‌هایی که سید ابراهیم توی ریاست جمهوری استفاده می‌کرد و چقدر دل بود که همراهش می‌شد. اما از آن جایی که مسئولین زندان به همراه چند نفر دعوت شدند و ناگهانی خبر آزادی این مادرها را دادند، به معنای تمامِ کلمه غالفگیر شدم! اصل غافلگیری! یک حرکت فوق‌العاده از مجموعه‌ی آدم‌های دست‌اندرکار، خیرین و بدون تعارفِ بیست‌وسی که نه تنها مخاطب را ریخت به هم، بلکه خانم‌های آزاد شده را تا پای سکته پیش برد! و چه خیر و خوبی و ارزشی بهتر از آنکه مادری را به آغوش گرم خانواده‌اش، پیش بچه‌هایش و سر زندگی‌اش برگردانی؟! رضایت خدا مبارک‌تان باد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهشت زیر پای مادر است یعنی چه؟! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
به محض نشستنم توی ماشین بر می‌گردد سمت من «خوب مردمو سرگرم کردنا! هر روز یه مسخره بازی! دیروز یلدا امروز روز مادر...!» سعی می‌کنم همراهی کنم، چون حوصله بحث ندارم «مردمم که همینو می‌خوان؟! فقط مشکل اینه در جیب‌ت نباید بسته بشه! یه شب می‌خری برای یلدا، یه شب می‌خری برای زن‌ها، همینطوری هم ادامه داره...!» تایید می‌کند «راست میگی! درِ این جیب نمی‌ذارن بسته بشه، همینطوری باید کادو بخری!» و می‌گویم «من که باید سه تا هم بخرم!» و می‌خندم «مادر، خانم، مادرخانم...!» نمی‌خندد «من که هیچ کدوم رو ندارم!» رسماً میخ گذاشت زیر چهار چرخِ ذوقم و با هم پنچرشان کرد «جدی؟!» توی مغزم دو دو تا چهار تا می‌کنم که لابد ازدواج نکرده که البته به موهایِ شقیقه‌ی سفیدش و سن و سالِ حدوداً چهل و خرده‌ای ساله‌اش نمی‌خورد ولی مطمئن می‌شوم مادرش را از دست داده! خودش ادامه می‌دهد «یعنی داشتما... زندگی‌م که ادامه پیدا نکرد... مادرمم بیست ساله رفته زیر خاک...!» غم می‌ریزد توی مینی‌بوسِ فکستنیِ بنز و شبِ میلاد را زهر می‌کند. ادامه می‌دهد «مَقَّرِ ما رو زدن آقا! خونه‌ای که مادرش بره، مقرش رو زدن!» به هیبت‌ش نمی‌خورد احساسی بشود ولی می‌شود «تا بود همه خواهر برادرا پیش هم بودیم، همو می‌دیدیم، خبر همو داشتیم، وقتی رفت همه‌مون از هم پاشیدیم! دیگه زیاد از هم خبر نداریم...» دو تا کلمه می‌گویم که ترغیب نشود یک‌هو بزند زیر گریه «مثل نخ تسبیح! که همه‌ی دونه‌ها رو جمع کرده پیش‌هم؟!» تایید می‌کند «بله بله... دقیقاً نخ تسبیح... به یکی از دوستام می‌گفتم اینو... که اگه مادرتون بره، مقرتون رو زدن! می‌خندید! بعدنا که مادرش فوت کرد اومد به من گفت تو فیلسوف بودی و من نمی‌دونستم! تو خیلی فهمیده بودی که اینو گفتی، من حالا رسیدم به حرفت...!» و می‌گویم «تا هستن قدرشون رو نمی‌دونیم!» تکرار می‌کند «واقعاً تا هستن قدرشون رو نمی‌دونیم...!» بقیه کم‌کم می‌رسند. در را می‌زند که سوار شوند. نفر اولی که می‌نشیند می‌گوید «روشن کن!» خنده‌ی راننده بلند می‌شود. انگشتش می‌رود روی مونیتور باکلاسِ پخش که به قد و قیافه‌ی ماشینِ کهنه نمی‌خورد و صدایِ تیزِ زَنَک‌ی تیر می‌کشد توی گوش‌هام. من اما تویِ فکرم. یادِ یکی از رفقای سن و سال‌دارم می‌افتم که می‌گفت «فکر نکن آدم باید بچه باشه که نیازِ به مادر داشته باشه، حتی منم که نوه دارم، محتاج مادرمم! سال‌هاست ندارمش ولی هنوز جای خالی‌ش حس می‌شه...! نمی‌تونم فراموشش کنم...» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه دوربین مخفی جالب... پسره از آلمان اومده و توی نقشِ راننده‌ی اسنپ مادرش رو سر کار گذاشته...! 😂 اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
امروز زیادی دارم محتوا می‌ذارم الف‌کاف ولی باور کنید دست خودم نیست :) فقط لازم شد بگم که چقدر روزهای میلاد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها برای من خاص و مهمه. یه حسِ خوبی داره این روز که توان نوشتن و به تصویر کشیدنش با کلمات ممکن نیست. و معرفتِ فهم این ماجرا رو ندارم ولی می‌دونم یه نگاهِ مهربون به من و به ما میشه که خودمون هم اصولاً خبر نداریم، ولی وجود داره، داره انرژی می‌ده و ما رو وصل می‌کنه به یه بی‌نهایتی که همه‌ی بهشت خدا می‌شه بخشی کوچکی از اون... و این نگاه مادرمون حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیهاست که ارزشش از همه چی بیشتره... چقدر توی این روز چشمم دنبال یه عنایتِ خاصه! دنبال یه هدیه بزرگ که اتفاقاً مادر به بچه‌ش میده؛ و چقدر هوایِ یه نظر لطفِ ویژه رو کردم... توقعم زیاده نه؟! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT