eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
757 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
امروز اربعینِ شهدای گمنام میبده، دو تا عزیزی که منت گذاشتن و همسایه‌ی دیوار به دیوار ما شدن توی شهر.
👆 ان‌شاءالله امروز حدودای ساعت 17:20 از شبکه استانی یزد بازم این کلیپ رو ببینید... ممنونم از عزیزانِ صدا و سیمای استان یزد 🌹
در این رفتن رسیدنی‌ست که من خیلی باهاش حال می‌کنم... بسم‌الله الرحمن الرحیم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#بیستُ_یکِ_آغاز دوشنبه را اگر خدا بخواهد و نظر لطف کند راهیِ سفر جنوبم؛ این بار با پسرهای دانش‌آموز
ده بار بیشتر حاضر غیاب کردیم و شمردیم تا فهمیدیم چهل و چهار نفریم، بدون دو تا راننده؛ و فهمیدیم یک نفر بدون لیست اضافه شده و ... به هر حال از پلیس راه تفت گذشتیم. پسرهای نسل جدید طبیعتاً توی اردو باید شلوغ‌تر باشند اما آزاد بودن گوشیِ همراه کار خودش را کرده و ضرب‌شان را گرفته! هر چند به رفقا گفته بودم آزاد بودن گوشی به نفع مدیریتِ کاروان است ولی بچه‌ها آنطور که باید از فضای معنوی مسافرت استفاده نمی‌کنند...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#بیستُ_دو ده بار بیشتر حاضر غیاب کردیم و شمردیم تا فهمیدیم چهل و چهار نفریم، بدون دو تا راننده؛ و ف
راننده‌ی دوم که جوان است و پر حوصله، شباهت عجیبی دارد به کمدین آمریکایی. مدام چشمم توی آینه به اوست. و «جیم کری» دارد رانندگی می‌کند وقتی پسرها از دو دمه خواندنِ ترانه‌های این‌طرف و آن‌طرفِ آبی خسته شده‌اند... به محمدحسن می‌گویم یادش بخیر راهیان نور دخترانه که خیال می‌کردیم بلاخره خسته می‌شوند و آرام می‌شوند ولی تا برسیم اهواز یک‌لحظه آرام نشدند! حالا پسرها یا خوابند، یا توی گوشی یا آخرین نمودهایی از بیداری قبل از خواب‌شان را دارد ارسال می‌کنند. اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
راننده‌ی دوم که جوان است و پر حوصله، شباهت عجیبی دارد به کمدین آمریکایی. مدام چشمم توی آینه به اوست.
تا برسیم دو و نیم شد. البته خواب بی خواب! پسرها تا ساعت چهار و نیم به نتیجه نرسیدند که شب برای خوابیدن خلق شده. تا بخوابند هم صدای بلندگو بلند شد. بچه‌ها را بالاخره بیدار کردیم. نمازخانه اردوگاه شهید عاصی زاده اما یک تفاوت کرده با چهل پنجاه روز پیش. یک شهید گمنام آمده آنجا و شده ساکن نمازخانه‌ی اردوگاه. سفره بعد از نماز صبح پهن شد. به یکی از پسرها که نشسته روبروم و چشم‌هاش دارد راه می‌رود می‌گویم «تا حالا توی عمرت صبح نماز جماعت خوندی، بعدش کره مربا با نون لواش بخوری؟!» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
تا برسیم دو و نیم شد. البته خواب بی خواب! پسرها تا ساعت چهار و نیم به نتیجه نرسیدند که شب برای خوابی
راویِ یکِ دهلاویه از همرزمان شهید مصطفی چمران است و خداخواسته هر بار آمدیم به بِ بسم‌الله‌ِ روایتش رسیده‌ایم. هر بار هم از نمره صفر دکتر می‌گوید و نمره‌ی بیست‌ویکی که آورد! همرزم مصطفی از همسر آمریکایی دکتر و جدا شدنش از او می‌گوید و ماجرای ورود این نخبه‌ی دانشگاهی به جنگ را برای نشسته‌ها و ایستاده‌ها تعریف می‌کند... دهلاویه امروز خیلی شلوغ می‌زند و از مشهد و تایباد و چند جای دیگر آدم آمده اینجا... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
راویِ یکِ دهلاویه از همرزمان شهید مصطفی چمران است و خداخواسته هر بار آمدیم به بِ بسم‌الله‌ِ روایتش ر
هویزه‌ی شهید علم‌الهدی شلوغ است. از سربازان آموزشی نیروی انتظامی تا دانش‌آموزان مدارس مختلف کشور. و دقیقاً لحظه اقامه‌ی نماز پا می‌گذاریم توی یادمان. وسط ردیف ردیفِ نگاه شهدا قامت می‌بندیم به نماز. ظهر را شکسته‌بسته خواندیم. یک راویِ روایتگرِ روی دور آرام که رفت پشت تریبون، فهمیدم حالا حالاها عصر را نمی‌خوانند. تغییر موضع دادم و رفتم جماعت دومی که مال بچه‌های خودی بود. که آن هم متوقفِ روایتِ حاج آقا کهنه سرباز بود! بعد از روایت و اقامه‌ی عصر رفتیم وسط دشتِ شهدا برای احوالپرسی و فاتحه‌خوانی. و هیچ کجا مثل هویزه سراغِ شهدای خاص را نمی‌گیرند! «اقا کدام شهید حاجت ازدواج می‌داد؟!» «کدام بوده که براش جُک گفتن حاجت داده؟!» «کدام...؟!» «کدام...؟!» و همینطور هر کسی دنبال گمشده‌ای می‌گردد که حاجتش را بگیرد! سربازی چهره‌فانتزی می‌آید سراغم که «شهید حاتمی کجا خاکه؟!» با اشاره بهش نشان می‌دهم که دقیقاً وسط خانم‌هاست! آن قدرها آمادگی ندارد به واسطه‌ی شهید قاتی نسوان شود. دارد مِن‌مِن می‌کند که عکس قبر شهید حاتمی را نشانش می‌دهم و همان روی تصویر نگاه می‌کند و تمرکزی می‌کند و می‌گوید «همین بسه! از همین جا می‌رسه بهش...!» و می‌رود که به کاروان سربازهای جوان بپیوندد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT