اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
صبحِ روزهای سفر، باید صبحِ دلشورههای بیمعنی باشد! دل آدم هو بر دارد و نداند با خودش چند چند است. ا
سر صبحی سالن را روی سرشان گذاشتهاند جهادیها! جماعت شاد و شنگولِ راهی سفر، از هجده ساله توی خودش دارد تا پیرمردهای نمیدانم چند ساله.
دارند اسمها را میخوانند برای دادن کارت پرواز. شگفتانهی خوبیست نه؟! یعنی فکر میکردید با اتوبوس میخواهند ما را ببرند؟ نیروی اتوبوسی حداقل دو روز کارش است از خستگی و کوفتگی سفر زمینی در آید تا بعدش به یک دردی بخورد. پس سلام بر هواپیمایِ غولِ روسی که قرار است دهها نفر آدم شنگول و سر ذوق را بردارد ببرد مناطق محروم...
#روایت_جهادی
@ALEF_KAF_NEVESHT
توی این هواپیما خبری از خانمهای «به علامت نکشیدن سیگار توجه کنید» نیست! اصلأ از مهماندار هم خبری نیست.
نان و ماستموسیرمان را دادهاند دستمان و راهیمان کردند سمت سالن آخری. وقت صبحانه خوردنِ آقای ایلوشین است و این بچه غولِ دارای اضافه وزنِ زیاد معلوم نیست کی سیر میشود، کی قرار است بپرد و چقدر قرار است روی آسمان بماند و کی قرار است کجا ما را بنشاند روی زمین...
#روایت_جهادی
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
توی این هواپیما خبری از خانمهای «به علامت نکشیدن سیگار توجه کنید» نیست! اصلأ از مهماندار هم خبری نی
ایلوشین پله برقی ندارد. اینطور بگویم که اصلأ پله ندارد و باید زحمت بکشید روی یک سکوی پلمانند از پشت هواپیما وارد شوید. کمی دیرتر سوار شدم و دو طبقه آدم روی هم میبینم. باید جایی را برای نشستن پیدا کنم. ابراهیم میگوید برو بالا، پایین جا نیست.
پلههای شبیه نردبان را بالا میروم. دو ردیف چند ده متری صندلیِ یکسره روبروی هم هستند. میروم وسطهای هواپیما و مینشینم جایی خالی وسط دو نفر.
تلویزیون حدوداً چهل اینچی آن جلو بند است که یک آدم را روی باند نشان میدهد. دارد دستهایش را چپ و راست میکند و بالا و پایین میآورد.
پشت سر ردیف ما و ردیف روبرو یک فضای یک متری خالیست که پایین هواپیما پیداست. جمعیت نشسته و حتی آن جلوتر چند تا زن و بچه هم میبینم!
تا آدمِ وسط باند از توی تلویزیون برود کنار و راه بیفتیم، شلوغپلوغهای کنارم پخش همراهشان را روشن کردهاند و مداحی شور گذاشتهاند.
درِ پشت هواپیما شبیه کاپوت ماشین بسته میشود. خلبان پشت بلندگو سلام میکند؛ یک صلوات چاق میکند و میراند تا برسد به اول باند پرواز...
تازه آنجاست که غول روسی غرش خودش را به رخ میکشد. صدای پر حجم موتورها، کنده شدن غول از جایش و سرعت فوقالعاده زیادش را از حال و روز آن و از توی تلویزیون به راحتی میشود شنید و دید.
شاد و شنگولها دارند مداحی چنج میکنند که ایلوشین از زمین جدا میشود. میشود اولین پرواز متفاوتی که دارم تجربه میکنم؛ بدون مهماندار و غذا، توی یک فضای دایره که بدنهی آن شبیه دیوارِ مقواکاری شده است و سیمهای برق و جرثقیل و ... از این طرف به آن طرف کشیده شدهاند...
خلبان اهل حال است. با صلوات پرید، با یا علی نشست...
#روایت_جهادی
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
ایلوشین پله برقی ندارد. اینطور بگویم که اصلأ پله ندارد و باید زحمت بکشید روی یک سکوی پلمانند از پشت
میپرسند کجایی؟ خارجی؟
نه جانم...
جایی هستیم توی جنوب شرقی کرمان. همه چیز امن و امان
یا علی
#روایت_جهادی
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
میپرسند کجایی؟ خارجی؟ نه جانم... جایی هستیم توی جنوب شرقی کرمان. همه چیز امن و امان یا علی #رو
زندگی روی دور اردوی جهادی، یک زندگیِ شبیهش را جایی ندیدهاید است!
توی خاک و خل، وسط نظمی که باید خودتان سر و تهش را جمع کنید و بین آدمهای باحالی که نمونهاش جایی تجربه نمیشوند...
#روایت_جهادی
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
زندگی روی دور اردوی جهادی، یک زندگیِ شبیهش را جایی ندیدهاید است! توی خاک و خل، وسط نظمی که باید خ
#غلامحسین دمِ خوابیدن نشست روی تخت و چند کلامی گف و گفت کردیم. به این سوسولبازیها میخندید!
میگوید «احمد، باید اعزام بشی مناطق عملیاتی که حس ناجورِ تغییر و تنش رو بفهمی؛ آدم توی اردوی جهادی تا یه جا مرزهای تغییر رو جا به جا میکنه. از یه جا به بعد قفله براش!»
وسط چایی خوردن ادامه داد: «ولی وسطِ حسهای ناجورِ الان قراره چه اتفاقی بیفته، حسهای خوب هم گاهی سراغ آدم میاد! مثلاً همینکه توی یه نقطهی مرزی جلوی دشمنِ تکفیری ایستادی و خانوادهت وسط کشور راحت در و تو میرن، شادن، میخوابن و بیدار میشن و عین خیالشون نیست که توی مناطق عملیاتیِ داخل مرزها چه خبره!»
غلامحسین آمده اینجا برعکس من، استراحت کند. او آدم جاهای پر تنش است، برعکس من که اصولاً آدم کلاس و جلسه هستم...
#روایت_جهادی
@ALEF_KAF_NEVESHT
من عاشقِ این به هم خوردن نظم زندگیام! خودخواسته است البته. مثل پیادهروی اربعین، مثل ماه مبارک رمضان و اصلأ مثل همین اردویی که آمدهام...
آدم را از روزمرگیِ یک تکرارِ بیمزه، هل میدهد سمت چالشِ تغییر. هر چند سخت میشود زمان را مدیریت کرد و از این تغییر نهایت استفاده را برد، اما همین که مثل مرداب یک جا نمیمانی و در جریان هستی خوب است.
من، بعدِ سه چهار روزْ گذشته از این سفر، تازه توانستم چند صفحه کتاب بخوانم. نه اینکه زمان خالی و آزاد نداشتهام، که بیشتر از زندگی معمول خودم داشتهام؛ بلکه تا بخواهم خودم را میانهی این به هم ریختگیِ خواب و بیدار و خوردن و کاری را پیش بردن پیدا کنم، چند روز طول کشید...
و به نظرم آن قدر تنوع و تغییر در زیستن مهم است که گاهی باید به قیمت جان هم که شده، تجربهاش کرد!
#روایت_جهادی
@ALEF_KAF_NEVESHT
هدایت شده از راحیل
تویی و قله قله دود شدن، منم و سر به سر نگاه شدن
تو کجا سوختن بلد بودی؟ من کجا شعله شعله آه شدن؟
من و دریای آتشی که تویی، تو و سوگ سیاوشی که منم
رفتی و میرود به هم برسد، روزگار من و سیاه شدن
آه از اردیبهشت پاییزی، که تو با مرگ خود گلاویزی
کودکت خیره مانده بر اخبار، وای از فصل بیپناه شدن
در سرم نالهی نی انبان است، در دلم هایهای جاشوها
تو کجایی که گم شدی در دود؟ ما کجاییم و رو به راه شدن؟
بندر و خاطرات موّاجش، بندر و رقص بچّهماهیها
رفتی و کار هر شبم این است، خیره بر انعکاس ماه شدن
#فائزه_زرافشان
@faeze_zarafshan
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
ایلوشین پله برقی ندارد. اینطور بگویم که اصلأ پله ندارد و باید زحمت بکشید روی یک سکوی پلمانند از پشت
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی دیگر از قابلیتهای ایلوشین...
ایلوشین سپاه داره ۴۰ تن آب و مواد ضد آتش رو میریزه روی محدودهی دچار حادثهی اسکلهی شهید رجایی
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
تویی و قله قله دود شدن، منم و سر به سر نگاه شدن تو کجا سوختن بلد بودی؟ من کجا شعله شعله آه شدن؟ من
فاجعههای اجتماعی برای آدمهای بیرون از ماجرا یک خبر تلخ است. یک اتفاق صرفاً تلختر از بقیه حوادث که بیشتر با دل آدم بازی میکنند. ولی برای آدمهای دچار فاجعه...!
این را بعد از زلزله کرمانشاه بیشتر فهمیدم. وقتی مردی به پسرکی پنج شش ساله اشاره کرد که «اینو بعد از سه روز زنده از زیر آوار بیرون آوردیم» و از این جملات را تا دلتان بخواهد شنیدیم: «خانوادهام زیر آوار ماندند و فوت کردند» «از ما فقط دو سه نفر فوت کردند» «توی خانواده فقط من و برادرم زنده ماندیم» و ...
و اینها را با یک حال عادی، مثل هر اتفاق مرسوم و متداولی که برای همه رخ میدهند میگفتند...
فاجعهی اجتماعی برای همه خبر تلخ است اما برای آنها که دچارش شدهاند یک شوکِ در جریان است که تحمل میشود اما فراموش نمیشود...
و من الان دارم سعی میکنم خودم را جای آن دختری بگذارم که برای آمدنِ پدرش هزار تا برنامه داشته، هزار تا ناز و ادا و خواهش و درخواست؛ جای آن پسری که منتظر یک زندگی همیشه در جریان بوده و انتظار این شکاف عمیق تلخ را نداشته، جای آن همسری که، جای آن پدری که، جای آن مادری که، جای تک تک انسانهایی که با یک روی تلخ فاجعه مواجههای نزدیک داشتهاند...
خدا صبرشان بدهد...
#بندرعباس
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
من عاشقِ این به هم خوردن نظم زندگیام! خودخواسته است البته. مثل پیادهروی اربعین، مثل ماه مبارک رمضا
والیبال بلد نیستم. وقت بازی میشوم از این توپهای ارتجاعی که توی یک محوطهی کوچکِ بسته بزنند به دیوار! چنان نمیدانم به کجا بروم و چه کار کنم و کجای زمین را چطوری پوشش بدهم که هم خودم را میچِزانم هم بقیه را...
امشب کتاب را بردهام سالن والیبال و به بهانهی مصدومیتِ بازی دیشب نشستهام به کتاب خواندن. جماعتِ جهادی آن قدر با سر و صدا بازی میکند که جای خالی چند هزار تماشاگرِ ورزشگاه را احساس نمیکنی!
و من دارم یک کتاب خوشخوان میخوانم که همین قبل از سفرم خریدم برای وقتهای بیکاری اینجا. اسمش را نویسنده از یک آیه قرآن گرفته؛ «و کسی نمیداند در کدام زمین میمیرد»
جستارهایی روایی است از نویسنده که کارش سفر است و جهانگردی. و چه خوب نوشته واقعاً...
#روایت_جهادی
#کتاب_بخونید
@ALEF_KAF_NEVESHT
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای دخترها
روز دختر مبارک بشه انشاءالله به ظهور امام زمان...
@ALEF_KAF_NEVESHT